87/7/21
3:48 عصر

یه کف مرتب!!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، هنر، موسیقی

یه کف مرتب!!ناظری

شامگاه آدینه، توفیق رفیق شد تا با حضور در دانشگاه صنعتی شریف و کنسرت شوالیه آواز ایران –شهرام ناظری- از صدای گرم و اساطیری این آوازخوان کرمانشاهی بهره بریم.
صدای پر انرژی، لحن حماسی و آوای جسورانه و اثرگذار ناظری همراه با اشعار نغز و پرمغز مولوی، گاه خوشی فراهم ساخت تا بی اندیشه دغدغه های روزمره در هوای دیگری تنفس کنیم.
دارنده نشان لژیون دنور فرانسه، پیش از شروع آواز در نهایت خاکساری و بی ریایی به خوش و بش با حاضران پرداخت و با گام برداشتن در میان مهمانان، نفس به نفس آنان داد و با تواضع با هرکس که تمایلی داشت، عکس یادگاری گرفت.
در برخورد او نشانی از تکبر و غرور رایج هنرمندان دیده نمی شد و چنانکه پیش از این در یادداشت "نوای خوش موسیقی" اشاره داشتم، وزن و ارزش چنین بزرگانی را در کرنش مخاطبان و کف زدنهای حاضران می توان دریافت و طرفه آنکه هرچه اعتبار و القاب و جوایزشان فزونی می یابد، فروتنی شان بیش می شود.
خرسند بودم که حاضران به تمام قد ایستاده و برای دقایقی یکسره کف بر کف می کوبیدند و در اندیشه شدم که جز این چگونه می توان سپاسی را ارزانی اصحاب هنر و خرد و دانش ساخت؟
در این گمان بودم که ناظری هم می توانست همانند بسیاری از اهالی هنر ساکن دیار بیگانه شود. او هم می توانست مفتخر به تجربه، توانایی، استعداد و القابی که کسب کرده است، در ممالک دیگر ارج بیند و بر صدر نشیند. او هم می توانست مشکلاتی را که در ایران برای برپایی کنسرت وجود دارد، بهانه کوچ قرار دهد. او هم می توانست از نبود سالن استاندارد، دردسرهای اداری و مجوزی و هزار و یک مانع و مزاحم گلایه کند و برود. آنچنانکه بسیاری از جامعه هنرمندان، اندیشمندان، دانشمندان، ورزشکاران و... رفته اند.
اما او مانده است آنچنانکه بسیاری دیگر مانده اند و ما قدرشان را نمی دانیم و نمی شناسیم مگر آنکه به دیار باقی بشتابند و ما مرده پرستان آه و واویلا سر دهیم که چه گوهری از کف رفته است!!
ما ایرانی‌ها انگار مرده‌ پرستی‌ در رگ‌ و خونمان‌ است. تا بزرگ فرهیخته ای در میانمان است، رسانه ها کمتر به سراغش می روند. دولتمردان کمتر به دیدارشان می شتابند. معیشت او برایمان مهم نیست. بهره گیری از تجاربش را به پشیزی نمی خریم و این رسم روزگار ما ایرانیان شده است که در مرگ یکدیگر جمع شویم و از همین روست که ما را یا مرده خوار می پندارند یا مرده پرست! انگار این فرهنگی شده است که همگی به آن تن داده ایم و با آن انس گرفته ایم.
دیده اید که تشیع جناره هنرمندان در این سالها بسیار شلوغ شده است. یک شلوغی تامل برانگیز. اینها همان هنرمندانی هستند که در زمان حیات خود چنین جلال و شکوهی ندارند. برخی از آنها در سکوت، فقر، گوشه انزوا و یا در انواع بیمارها می میرند اما پس از مرگ، انبوهی از مردم به تشییع جنازه آنان سرازیر می شوند. طرفداران خیالی فراوانی از سجایای نادیده و ناشنیده آنان صحبت می کنند و گاهی خود را فامیل، آشنا یا بچه محلشان جا می زنند! و دولتمردان و متولیان امور نیز که می توانستند در زمان حیات آنها  با یک شاخه گل فایده‌ای فرهنگی را به بی فایدگی دسته گل چند ده هزارتومانی زمان مرگ آنها بیفزایند، اغلب در خوابند.
هر چند در سالهای اخیر حرکتهایی همچون برنامه "چهره‌های ‌ماندگار" –که البته بیشتر به‌ سمت‌ چهره‌های‌ دولتی‌ و حکومتی ‌می‌رود- برای‌ تجلیل‌ و تقدیر از پیشکسوتان ‌باب‌ شده است  اما ناگفته پیداست که کفاف انبوه بی مهری ها و فراموشی ها را نمی دهد.
مایی که با شنیدن درگذشت عالمی فرزانه یا هنرمندی فرهیخته، درکوی و برزن و رسانه های شنیداری و نوشتاری، حتی با آویزان کردن پلاکاردهایی از درختان و تیرهای برق شهرها، به ستایشش می پردازیم و هر یک به نوعی سوگوار شده و در غم جانگداز او پیام های بلند و کوتاه می دهیم، باید که برای‌فرار از این‌ وضع‌ آستین‌ها را بالا بزنیم .
پس تا همتی کشوری و همگانی، کمینه به احترام شوالیه آواز و ستاره موسیقی شرق، به تمام قد ایستادیم و تا او بر صحنه بود، کف زدیم.




87/7/17
3:5 عصر

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، همدلی، جامعه

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

اتوبوس زوزه کشان در ایستگاه توقف می کند و او سوار می شود. پیرمرد 70 سال را شیرین دارد. موهایش سفید و ژولیده است و قطرات درشت عرق بر پیشانی اش برق می زند. نفسهایش مرتب نیست و خس خس می کند. با قد کوتاهش به زحمت دستش را به میله می گیرد و نگاهش را می دوزد به جوانی که مقابلش روی صندلی نشسته است. جوان هم چشم به پیرمرد دارد و نگاهشان به هم گره می خورد.
-         این پسره حتماً بلند میشه تا من بشینم. خدا خیرت بده خب زودتر پاشو دیگه!
جوان رو بر گردانده و بیرون را تماشا می کند. پیرمرد مأیوس است و تاب ایستادن ندارد. پاهایش آرام آرام از خستگی خم می شود. به صندلی های دیگر نگاهی می اندازد.
-         اینم شانس منه. همه شون پیر و پاتالن! اینا که پا نمیشن من بشینم! خدایا ضعف دارم آخه!
کمرش تیر می کشد. بی طاقت است.
-         شیطونه میگه بزنم پس کله این پسره بگم آخه نامرد! از موی سفید من حیا نمی کنی؟ کجا رفت اون زمانی که حرمت پیرا رو نگه می داشتن؟
دستی به پشتش می خورد و مرد میانسالی او را دعوت به نشستن می کند. حال و حوصله تعارف ندارد. روی صندلی ولو می شود و نفس می کشد. راحت و آسوده. نگاهش را می دوزد به جوان. سرشار از خشم و نفرت.
اتوبوس به ایستگاه بعدی رسیده است. جوان به کمک مسافر بغلی بر می خیزد و به سمت در اتوبوس راه می افتد. عصایی هم زیر بغل می زند. پای راستش قطع شده است. از زانو.
پیش از پیاده شدن، سرش را به سمت پیرمرد برمی گرداند و لبخند می زند. مهربان و صمیمی.




87/7/8
11:14 صبح

راه بنما ای خدای خیابان خوابها...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، همدلی، جامعه

راه بنما ای خدای خیابان خوابها...

آهسته و آرام در سکوت شب گام بر می دارم. نسیم خنکی بر پوستم می دود و تحمل سربالایی را آسان می کند. خودروها پشت سر هم در کنارم در رفت و آمدند. کیسه خریدهایم را در دست گرفته ام و فکرم مشغول است. تحفه ارزشمند و کالای گرانبهایی نخریده ام. پاکتی شیر، چند تخم مرغ، سطل کوچکی ماست و... و 10 هزار تومان ناقابل پرداخت کرده ام! مردم چگونه با این گرانی ها سازگاری یافته اند؟! روزگارشان به چه سان می گذرد؟
در باغچه ای کنار راه، مرد جوانی را می بینم که در تاریکی نشسته است و زنی چادر به سر کشیده سر بر زانوی او نهاده و طفلی نیز بر پای دیگرش تکیه داده است. نور ماشینهایی که می گذرند تاریکی را گاه به گاه کنار می زند و بهتر می بینمشان. هنوز گیج از اندیشه های قبلی هستم و می گذرم. چند قدمی که می روم، جدال ذهنی شروع می شود. اینها که بودند؟ در این تاریکی چه می کردند؟ اتراق کرده بودند یا به گدایی نشسته بودند؟ خودم را به نفهمی زده ام! مگر کسی در این تاریکی بر خاک می نشیند به سیاحت؟ بی گمان از سر نیاز آنجا بودند.
دیگر به خانه رسیده ام و هر لحظه پشیمانتر و افسرده تر از قبل. این همه شعار همراهی با نیازمندان می دهی و به همین راحتی می گذری؟ داری وقاحت را شرمنده می کنی! همسرم پرسان است که چه شده؟ چرا اینگونه ای؟ و ماجرا باز می گویم.
لباس می پوشد و می گوید برویم. به باغچه که می رسیم، دیگر آنجا نیستند. در تاریکی اطراف را رصد می کنم و در پیاده رو مقابل خانه ای می بینمشان بر همان شمایل و حالت پیشین. هنوز تردید دارم که نیازمند واقعیند یا از شمار آنانکه حرفه شان گدایی است؟
می پرسم اینجا به چه کار آمده ای و از چه نشسته ای؟ می گوید: این مادر مریضم است و این کودکم. برای مداوای مادر از طبس آمده ام و فردا نوبت معاینه اوست. آمدیم تا در خانه یکی از اقوام که اینجا سرایدار ساختمانی است بمانیم که پشت در مانده ایم.
برگه های بیمارستانش را می نگرم که ثابت کننده چیزی نیستند و تاریخش با آنچه شفاهی گفت متفاوت است. به هر روی به خواست همسرم هریک مبلغی به او می دهیم و باز می گردیم و این بار فکر دیگری در ذهنم رژه می رود. نیازمند واقعی را چگونه باید بازشناخت؟
کودکی را به یاد می آورم که بارها سر چهارراه آیت ا... کاشانی در کاشان دیده بودم که همیشه اندوهگین و گاه گریان از این بود که پول آدامسهای فروخته شده اش را گم کرده است و قرار است مواخذه شود! بارها!
جوان معتادی را به یاد می آورم که در ترمینال جنوب تهران چند بار برابرم سبز شده بود که کرایه رفتن به ولایتم را ندارم! چند بار!
مرد سبزه رویی را به یاد می آورم که مکرر در اطراف حرم رضوی در مشهد خود را پاکستانی جا زده بود و با انگلیسی نصف و نیمه ای می گفت که پولش را زده اند یا گم کرده است و در راه مانده است! مکرر!
و هنوز هم چون همان ایام سردرگمم که نیازمند واقعی را چگونه باز شناسیم؟




87/7/4
4:44 عصر

کابوس اسراییل بزرگ!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب، سیاست

کابوس اسراییل بزرگ!

زمین، خونخواره و ستمباره بسیار دیده است. چه در گذشته های دور و چه در سده ها و سالهای اخیر. فراوان سراغ داریم ددمنشانی را که شهرتشان بر پایه بی پایه ویرانی و وحشت افکنی و جنایت نهاده شده است. چنگیز، اسکندر، نرون، کالیگولا، ایوان مخوف، استالین، موسولینی، هیتلر، چرچیل، پل پت، گانگسترها، فاشیستها، آیشمنها و همه تبار قابیلیان.
اما شصت سال است که کوه صهیون، زادگاه و آرامگاه داوود پیامبر(ع) و جایگاه سلیمان نبی (ع)، نام خود را به بد سیرتان و جانی مسلکانی وام داده است که عبای "صهیونیسم" را بر سر گروه جلادان بالقوه بشریت کشیده اند و با خوار شمردن ملتها و نژادهای دیگر، در برتری خویش قلدروار غلو می کنند و در سفید کردن روی دیگر ددمنشان و زشت طینتان همت می کنند.
قانا، صبرا، شتیلا، غزه، رام ا...، جنین و همه خاک مقدس فلسطین عرصه گردن فرازی کرکسها، لاشخورها و کفتارها شده است. موشه دایان، مناخیم بگین، اسحاق رابین، ایهود باراک، شارون، اولمرت، موفاز و لیونی همگی ترانه خوانان در به دری و آوارگی فلسطینیان و سردمداران جنایتند. جملگی خدمتکاران فاجعه هستند در بطن موجودیت خون پایه و جنون مایه صهیونیسم لگام گسیخته.
و چه مظلومند قوم یهود از این منظر که صهیونیستهای دیده بر زر و گچ در سر، شده اند بوقچی و بلندگوی آنان!
و چه مثال زدنی هستند فلسطینیانی که از پس سالها خون و نبرد همچنان خستگی ناپذیر، سلاح سنگ را از کف نمی نهند و با انتفاضه در برابر هرچه شقاوت و سفاکی است ایستاده اند!
چه بزرگند کودکان فلسطینی که بازی و شادی کودکی را به ستیز با متجاوز تاخت زده اند!
چه عزیزند شیرزنان فلسطینی که فرزند خویش را راهی قتلگاه می کنند و آنگاه با خلعتی از حریر ناب بهشتی بر دوش، بر جنازه پاره پاره آنان نماز می گذارند.
مادرانی که شکسته و درمانده در انتهایی ترین بن بست عدالت و انسانیت و حقوق بشر از یاد رفته، سینه خویش چاک چاک می درند و مویه می کنند اما پا پس نمی کشند و با گوشت و خون عزیزان خود، حماسه مقاومت را تصویر می کنند.
و فلسطین، سرانجام رویای اسراییل بزرگ - آن هم از ساحل نیل تا کرانه فرات- را به کابوسی برای صهیونیسم بدل خواهد کرد که وعده الهی حق است و زمین به مستضعفان خواهد رسید.




87/7/3
12:59 صبح

جوشن نوشان جوشن پوش

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب

جوشن نوشان جوشن پوش

در خانه، در مسجد، در زیارتگاه و در هرجا که بتوان دل به یار داد، نماز را قامت بسته اند و لب به مناجات مقدس می کنند. در این لحظات بسیارند آنها که خدای را به هزار نام و هزار هزار رمز و راز می خوانند تا آنها را از دامها برهاند و در آستانه جانان به پرواز درآورد.
خوب می دانند که "مجیب الدعوات" اوست و "رافع الدرجات" و "ولی الحسنات" هم اوست و او همان کسی است که هم به خواندنمان خوانده است و هم اجابت کردنش را خود بر عهده گرفته است که به قول مولوی: "هم دعا از تو، اجابت هم ز توست"
امشب همه شرح عشق است و دلدادگی. تلاش برای فارغ شدن از خویش و وصل به عالم بالا. رها کردن خواب به قصد نیل به هشیاری. ایجاد و تقویت رابطه. پل زدن بین خلق و خالق، انسان و خدا. همان خدایی که "من له العزه و الجمال" است و "من له القدره و الکمال" و بندگانش را هم عزیز و صاحب جلال و جمال و کمال می خواهد.
لبها تقدس یافته اند به استغاثه و نیایش. به هر واژه، هزار بار کبوتر دل به پرواز در می آید و در چشمها، هزار چشمه نور می جوشد و در شبی که قدرش نامیده اند، قدردانان عشق، تقدیر خویش را به جان در آستان جانان می نویسند.
یا منتهی الرجایا، یا سامع الشکایا، یا رازق کل مرزوق، یا فارج کل مهموم، یا مونسی عند وحشتی، یا غیاثی عند کربتی، یا ستار العیوب، یا منفس الغموم،... بسیارند آنها که تو را می خوانند. سر بر آستان تو می سایند و الغوث خوانان چشمهایشان ابرهایی باران زا را مانند می شوند که پس از قحط سالی دوباره می بارند. امشب فراوانند آنها که "جوشن نوش" می شوند تا در برابر شیطان "جوشن پوش" باشند.
و من اما امشب هم متحیرم که قدر شب قدر را چگونه بدانم؟ چگونه چنین شبی را قدر شناسم که فردا بر غفلت خویش شرمسار نباشم؟ در اندیشه ام که دل شکستن و گریستنم بر مظلومیت علی (ع) است یا فرق شکافته اش؟ بر عدالت فراموش شده اوست یا بر احوال و اوضاع خود؟!
سوگواری بر بزرگمرد تاریخ را بر خود فرض می دانم و می گریم اما او که به اشک ریزان من نیازی ندارد! او مرا در چه کسوتی می خواهد؟ بر سفره های رنگین افطار بنشینم و فراموش کنم کسانی در همین دیار نانی بر سفره افطار ندارند؟ لیتر لیتر بر علی بگریم و یتیم نوازی او را فراموش کنم؟ از نان و نمک خوردن او حکایتها سر دهم و نیازمندان را نادیده انگارم؟
به راستی اگر او که امشب در دعای جوشن "ستار العیوب" خواندیمش، این موهبت عیب پوشی و آبروداری را از ما دریغ کند، چه تزویرهایی که عیان خواهد شد! نذری به نام علی (ع) را کجا قسمت می کنیم؟ مجلس روضه و احیا را به چه نیتی برپا می کنیم؟ سفره چرب افطار را برای چه کسانی پهن می کنیم؟ برای گریاندن مردم چه مبلغی را دریافت می کنیم؟...
و باز می اندیشم که چه صبور است خدا که ماییم بندگانش! و چه مظلوم است علی (ع) که ما شیعیان او هستیم!




87/6/31
12:35 عصر

خلصنا

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، مذهب

خلصنا

شب قدر است و باید آن را زنده داشت. من اما به سان زخم خورده ای بر سجاده نیایشی از جنس تفکر، شب را به دیگر گونه ای احیا می دارم. دیگران "الغوث، الغوث" می خوانند و از دیده سرشک می بارند و من به گشت و گذار در هزاره های پیش مشغولم. دیگران خلاصی از نار را از رب خویش طلب می کنند و من در احوال بزرگ مرد تاریخ حیرانم که عاشقانه سوخت و نار را شرمنده ساخت.
چه سفر پردرنگی است این دیدار گذشته. آنجا که سید همیشگی قبیله عاشقان و عدالت خواهان کوله باری بر دوش، کوچه های فقر را به گامهای خویش غنا می بخشد و به در هر خانه ای که می رسد، نان و خرمایی می گذارد و خدا را به یادشان می آورد. همان خدایی که جانوری کوچک در اعماق اقیانوس را هم از یاد نمی برد و در اموال هر مستغنی، حقی برای فقرا قایل شده است... و مولا علی (ع)، حق آنان را ادا می کند؛ که این حق، نمازی است بی قضا.
آن بزرگ مردی که قوتش نان و نمک بود، بر ادای سهم فقرای جامعه استوار بود و اغنیای امروز ما که شعار پیروی او سر می دهند و گاه افطاری های چشم پرکن می دهند و سفره های رنگین می افکنند، تنها منت بر سفره نداران می نهند و البته نمازشان هم قضا نمی شود (ولی نماز شیعه بودن را نمی دانم!)
علی (ع) کوچه به کوچه فقر را در می نوردد و نیازمندان را تکریم می کند و می گذرد و من می مانم با چشمانی بارانی در بدرقه مردی که خود راز باران است و کرامت زمین و آسمان.
او رفته است و من همچنان حیرانم. پهلوانی که در قلعه خیبر را از بن درآورد، شیرمردی که رجزخوانی های عمرو بن عبدود را پاسخ گفت، دردمندی که ناله های جگرسوزش را با چاه قسمت می کرد، حکمرانی که از ستمی کوچک به زنی یهودی تحت ذمه حکومتش خود را سزاوار مرگ می دانست، مسلمانی که برای حفظ اسلام سکوتی 25 ساله را خار در چشم و استخوان در گلو تحمل کرد، اویی که عدالت را در میان جانوران نیز روا می خواست، آن انسان خدایی ... و ما را چه نسبتی است با او که مدعی شیعه بودنش هستیم و سنگ پیروی از او به سینه می زنیم؟
هرچه فقر و نداری دیده و شنیده ام در جلوی چشمانم رژه می رود. از بی عدالتی ها سان می بینم. رقاص پایتخت را به یاد می آورم. کودکی را که بر سر بشقاب برنج حسرتی همسایه جان داد. پسرکی را که در سرمای زمستان با گونه هایی به سرخی لبو تماشاگر سبدهای میوه شب یلدا بود، کارگری را که از فرط گرسنگی در حال تی کشیدن کف ساختمان از حال رفت،...
سرم آنقدر از بار شرم سنگین شده است که تاب ندارد قرآن را بر فراز خود نگهدارد. من مانده ام و افکار و واژه هایی که آتشم می زنند. خلصنا من النار یا رب.




87/6/27
9:53 صبح

شجاعی که تیغ در نیام داشت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب

شجاعی که تیغ در نیام داشت

ما شیعیان ایرانی پیشوایان خود را به درستی و تمامی نشناخته ایم. کتابهایمان مذهبی است، آموزشهایمان دینی است، مجالسمان مذهبی است، صدا و سیمایمان دم از اهل بیت (ع) می زند، همه چیزمان رنگ و بوی ولایت دارد اما اگر از زندگی و سیره آن بزرگان مورد پرسش قرار گیریم، وامی مانیم و شاید جز چند برش محدود و منقطع از برخی از ایشان چیزی برای گفتن نداشته باشیم.
در گفت و گو از امام اولین، شاید شکافته شدن فرقش در محراب عبادت را خوب بدانیم اما چرایی و چگونگی مبارزه اش با ناکثین و مارقین و قاسطین را آگاهی نداریم. اگر ما را از بانوی دو عالم بپرسند، نشناختن آرامگاه کالبدش را خوب می شناسیم اما مرام و مسلکش را آشنا نیستیم. نوبت به فرزند بزرگوارشان که برسد شاید مسوم شدن و تیرباران شدن پیکر پاکش را بدانیم اما چرایی صلح او و اقتضای زمانه اش را نمی دانیم. درباره حسین (ع) هم که بیش از همه نقل محافل ماست، شاید بتوانیم لحظه لحظه تاسوعا و عاشورا و رخدادهای قتلگاه را ترسیم کنیم اما دوام او بر صلح با معاویه به سان برادر و شیوه و مرامش را حس و لمس نکرده ایم.
از یاد نمی برم که وقتی کودکی کودکستانی بودم، در شعری که برای آشنایی با امامان به ما می آموختند، در وصف امام چهارمین می گفتیم "زین العابدین بیمار" و آنچه در ذهن ما کودکان جای می گرفت، امامی بود که اول تا به آخر در بستر بیماری بوده و هیچ کاری از او بر نمی آمده است!
سخن به درازا نمی کشانم اما اکنون که قصد کردم از مولود شهر رمضان، امام حسن مجتبی (ع) بنویسم، به یاد آوردم که چقدر آموزشهای ما در این وادی ضعیف است.
بر آن نیستم تا به واکاوی حیات آن بزرگ پیشوا بپردازم که نه آگاهم و نه توانا بر این منظور، اما تنها می خواهم به یک ویژگی امام دومین که شجاعت اوست اشاره کنم.
در هنگامه ای که جز چکاچک شمشیرها و شیهه اسبان و فریاد مردان جنگی، خوانشی از زندگی نبود و در میان قومی که به جای انسانیت و تقوا به شمشیر خود فخر می فروختند و تهور و بی باکی را ارزش می دانستند و چونان تیغهای آخته ای بی نیام بودند، او شجاعت نشان داد.
شجاعت سخن گفتن و شمشیر در نیام کردن که این در نیام کردن شمشیرهای برهنه، شجاعت بیشتری می خواست تا تیغ کشیدن از نیام.
تیغ کشیدن، قهرمان شدن در پی داشت و عکس آن بدنامی چنانکه حتی کسی از صحابه او را "مذل المومنین" خواند.
کریم اهل بیت (ع)، جنگ بی حاصل در باران مکر و خدعه و تندباد فتنه و نامردی را به صلحی حق نما و فریب شکن تبدیل کرد و چنان حسابگرانه در برابر هر کنش معاویه واکنشی نشان داد که چهره آل امیه سیاه شد. چه در آن روزگار و چه تا به امروز.
رسالت او شکیبایی، صبر و تن دادن به صلحی بود که مصالح شریعت را فراهم می آورد. او ماند تا در آن شهر آشوب تزویر و تباهی، بی اندیشه به میان دژخیمان نتازد و بیهوده خون یاران خالص تشیع را در قربانگاه امویان بر زمین نریزد. او آرامش پیش از توفان بود و مقدمه قیام حسین (ع).
او هابیلی بود و هابیلی همیشه درد کشیده است. همیشه در جدال با دردآوران و فرومایگان بوده است. همیشه چوب خورده است. با صراحت و صداقت زیسته و مظلومانه به قربانگاه رفته است. او در زمانه ای که خشکی، بی آبی و پژمردگی انسانیت در پهنه گسترده ای از ریگزارهای بی حد و مرز که حیات را در کام خود فرو می برد، بروز و ظهور داشت، حد اعلای بردباری بود و شجاعتی گرانسنگ از خود به نمایش گذارد.
شهر رمضان بر ما مبارک. ماهی فرخنده که "انزلت فیه القرآن". حضور سبز مولود شهر رمضان نیز بر ما مبارک.




87/5/20
10:43 صبح

من و المپیک

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، هنر، جامعه

من و المپیک

سالهای جنگ بود و من یک بچه مدرسه ای. تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفیدی داشتیم که شبی از شبها همه اهل خانه در برابر آن نشستیم و مجموعه ای از حرکات موزون و حجم سازی های انسانی را در آن دیدیم. المپیک سئول آغاز آشنایی من با این پدیده بود و از آن پس المپیک برای من اینگونه معنا شد.
حالا هنوز هم افتتاحیه های المپیک برای من طعم خوش آن سالها را دارد و هنوز با حس کودکی کنجکاو و گرسنه، به بلعیدن تصاویر مشغول می شوم. این بار اما روز آدینه به تصاویر گزینشی و اندک، بسنده نکردیم و در برابر امواج بیگانه نشستیم تا افتتاحیه و حواشی آن را به تمامی بنگریم. و باز در این ستون بر آنم تا به طرح پراکنده چند نکته بپردازم.
الف) شبکه های رسمی چین از بامداد آدینه در خدمت پوشش خبری این رویداد و حضور رهبران ملل گوناگون در پکن قرار داشتند. مراسم استقبال هو جینتائو (رییس جمهور چین) از سران کشورها دیدنی و پر از نکته های درخور توجه بود که هر یک را به فراخور موضوع و زمان، در آینده برخواهم شمرد اما تنها چند اشاره به پاره ای از آنها:
فضاهای پذیرایی همه القاکننده عظمت و شکوه بود. سالنی که سران برای دیدار با رییس جمهور چین و همسرش و گرفتن عکس یادگاری با آنها در آن به صف ایستاده بودند، سالنی که ضیافت نهار در آن برپا بود، تصویر گسترده دیوار چین که بر پس زمینه حک شده بود و...
نظم و ترتیب مراسم دیدنی و مثال زدنی بود. صبوری و متانت سران ملل و میزبانان و برخورد یکسان و بی پیرایه میزبان با همه مهمانان جالب بود. بوش و پوتین و سارکوزی انگار برای هوجینتائو فرقی با وزیر خارجه فلان کشور کوچک حاشیه آفریقا نداشتند. با کوچک و بزرگ، مسلمان و مسیحی، دوست و دشمن به یک گونه دست داد، لبخند زد و عکس یادگاری گرفت. (هرچند در برخورد مهمانها با هم و یا با میزبان تفاوتهایی دیده می شد)
حضور سران کشورهای اسلامی در این دیدار و ضیافت و به ویژه به خاطر حجاب همسرانشان به چشم می آمد و در عین حال قابل تأمل بود. مقام مالزیایی و همسر محجبه اش بر سر همان میزی نشستند که رییس جمهور چین، رییس جمهور آمریکا، نخست وزیر ژاپن، نخست وزیر روسیه و... نشسته بودند و به هنگام به نوشیدن مشروب و بر هم زدن جامها، با ریختن آب در جام، همپای دیگران به میزبان ادای احترام کردند. هم سنت خویش رعایت کردند و هم سنت میزبان گرامی داشتند و البته جای خود را نیز با ترک مراسم به دیگران نبخشیدند.
ب) آیین گشایش المپیک به راستی دیدنی و چشمگیر بود و سرشار از نکته ها و درنگ گاهها.
چینی ها به زیبایی از فرصت بهره برده و با آمیختن سنتهای کهن خود با فناوری های روز دنیا، پیشینه دیرین خود را در برابر چشمان میلیونها بیننده به نمایش در آورده و خود را شناساندند.
یاد تسای لون را که بیش از دوهزاره از اختراع ارزشمندش "کاغذ" می گذرد گرامی داشتند و نماد کاغذ طوماری شکلی را از آغاز تا پایان مراسم در شکلهای مختلف به تصویر کشیدند.
نور، صدا، تصویر، رقص، موسیقی، معماری، ورزش، نمایش، طراحی و... همه را به خدمت گرفتند تا بیننده را مسحور کرده و فرهنگ و تمدن خویش را به جهانیان عرضه کنند. و همه چیز دقیق، منظم، هماهنگ، هماهنگ و هماهنگ.
می توانید مراسمی را در ایران تصور کنید که به هنگام و بی تأخیر آغاز شود؟ در آستانه افتتاح به دنبال قاری و مسوول سمعی، بصری و قیچی و... نباشند؟ بلندگوها سالم باشند و بدون قطع و وصل یا سوت کشیدنهای گوش آزار کار کنند؟ گوینده و سخنران برای اطمینان از صحت میکروفون چندبار در آن فوت نکند یا با دست بر سر آن نکوبد؟ ... با این سنجش بهتر می توان به نظم، دقت و سلامت اجرای افتتاحیه المپیک پی برد و مجذوب آن شد.
هیجان و تشنگی ام برای دیدن رژه ایران هر لحظه فزونی می یافت و امیدوار بودم که بر غرورم بیفزاید. رنگ پوشش ورزشکاران ایرانی را که دیدم آسوده شدم که این بار تنوعی حاصل شده و دست از آن کت و شلوارهای رنگ مرده و بی روح همیشگی برداشته اند و رنگی نشاط آور به تن دارند. پرچم دارمان را هم که دیدم خرسند شدم که این بار از بانوان است و می تواند پیام رسان این حکایت باشد که زن در جامعه ایرانی حضور دارد و نیز اینکه هما حسینی لبخند بر لب داشت و تفاوت داشت با چهره مغموم و افسرده آرش میراسماعیلی در المپیک آتن.
اما آهی هم از نهادم برخاست که چرا تصویر رژه تیم ایران کوتاهتر از دیگران بود و برخی کشورهایی که سه چهار ورزشکار بیشتر نداشتند، زمان بیشتری را به خود اختصاص داده بودند؟ چرا زیرنویسی که نام کشورها را برای بینندگان اعلام می کرد به هنگام عبور تیم ایران نیامد و نام ایرانمان را حک نکرد؟ چرا دوربینها به هنگام رژه ایرانی ها، هیأت عالی رتبه ایرانی را که ظاهراً معاون رییس جمهور و رییس ورزش کشور در صدر آن بود نشان ندادند؟ (در حالیکه دیگر سران به هنگام عبور ورزشکارانشان به تشویق می ایستادند و دوربینها بر آنها زوم می کردند). چرا سروصدا، هیاهو و تشویق حاضران در ورزشگاه به هنگام عبور برخی تیمها آشکارا بلند بود ولی ورزشکاران ما در سکوت رژه رفتند؟ (به ویژه وقتی نام عراق در بلندگوی ورزشگاه اعلام شد، تشویقها بسیار بارز بود و به فاصله کوتاهی ورزشکاران ما عبور کردند که تفاوت تشویقها عیان می شد). چرا؟
چرا رسانه ملی با قطع ناگهانی و بی سلیقه تصاویر، سوهانی برای کشیدن بر روان مخاطبان به دست گرفته بود؟ چرا قطعها به گونه ای بود که مجری می ماند چه کند و چه بگوید؟ (و انصافاً کاری سخت برعهده داشت). اگر چینی ها از مردم شرق نبودند که پوشیدگی از سنن آنها بوده است، حجم تصاویر قابل پخش تا چه اندازه کاهش می یافت؟ چرا کشتی گیران مهمان ویژه برنامه بودند و آیا نمی شد چند کارشناس آشنا به تاریخ، فرهنگ و تمدن چین برای واکاوی نمادهای به کار رفته در مراسم دعوت شوند و یا هنرمندانی آشنا به صدا و تصویر و جلوه های ویژه، تا از ارزشهای صحنه های ساخته شده بگویند؟
و آخر اینکه شاید تصاویر بدیع افتتاحیه المپیک چین را از یاد ببرم، (چنانکه سیدنی و آتلانتا و آتن  برایم کمرنگ شده اند) اما هنوز آن تصاویر کوچک و سیاه و سفید المپیک سئول برایم حلاوت دیگری دارد.




87/5/16
9:58 صبح

رسانه به سان مخدر

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، فرهنگ، سیاست

رسانه به سان مخدر

فردا روز خبرنگار است. روز آینه های اجتماع، نورافکن های جامعه، بیدارگران و هشیارسازان افکار عمومی، ذهنهای کاوشگر و تیزبین توده ها و....
این روزها جای جای کشور پر است از آیین های تجلیل از خبرنگاران و تمجیدهای عجیب و غریب از آنها که نه دیروز از این حرفها خبری بود و نه فردا از این سخنان در ذهن حتی گوینده آن اثری باقی خواهد ماند! می گویند و می گذرند تا این مناسبت را هم پاس داشته باشند! سازمانها و ادارات خبرنگار را فرامی خوانند و شاید هدیه ای همراهش کنند که معنای آن نه سپاس، که تقاضا برای همراهی بیشتر و نقد کمتر است و یا پوشش خبری بهتر اندک کاری که می کنند! این مسوول و آن مقام به تجلیل و تقدیر از خبرنگار می پردازند حال آنکه بیشتر نگاهی ابزاری به او دارند و او را اهرمی برای پیشرفت، وجیه المله شدن، کسب رای در انتخابهای آتی، ترفیع گرفتن و...می پندارند.
سخن کوتاه کنم که پیش از این در یادداشت "ما روزنامه نگاریم" در باب این مناسبت نوشته ام اما مایلم در نقدی درون گروهی با دوستان خبرنگار خودم به بیان یک دغدغه بپردازم: نقش تخدیرگر رسانه.
سوار بر اتوبوس، درون تاکسی، توی صف نان، در یک مهمانی و هرجایی که چند نفری از مردم به هم سخنی مشغول باشند، خواه ناخواه رشته گفتار به مسایل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه کشیده می شود و می بینید که پیر و جوان، باسواد و بی سواد همگی در نقش کارشناسانی متبحر و کارآزموده به اظهارنظر می پردازند. نقدهایی روا و ناروا درباره بی تدبیری ها، نا به سامانی های جامعه، تنگی معیشت مردم، پارتی بازی ها و زد و بندها، آشفتگی وضعیت فرهنگی، تصمیم گیریهای یک شبه، و... مطرح می شود و همگی سر به تأسف تکان می دهند.
بیننده ثالثی اگر شاهد ماجرا باشد، می پندارد این همه دانایی چرا به عملی منتهی نمی شود و چرا اصلاح صورت نمی پذیرد؟! این شهروندان آگاه پس چگونه مطیع تصمیمهای مدیرانی هستند که این همه انتقاد به آنها وارد است؟!
بخش اعظمی از پاسخ در فرار از "دردسر" نهفته است. ما حاضریم در محافل خصوصی و حتی جمعهای محدود عمومی نق بزنیم اما از هزینه های انتقاد رسمی و آشکار گریزانیم. غر می زنیم اما از اعتراض مدنی روی بر می تابیم.
اما در این نوشتار می خواهم به بخش دیگری از پاسخ اشاره ای کنم که همانا نقش تخدیری رسانه هاست. رسانه ها در این نقش ناهنجار خود، "آگاهی" را جایگزین "عمل" می کنند. "میل به دانستن"، جای "تمایل به عمل کردن" را می گیرد. "دانش" به جای "کنش" می نشیند.
رسانه ها انبوهی از اطلاعات را بر سر مخاطبان می ریزند. در نتیجه شهروندان آگاه و مطلع بوده و همچنان با علاقه اخبار را از مجاری گوناگون پیگیری می کنند و در برابر این انباشت اطلاعات به رضایت و خشنودی می رسند. فرد مطلع می شود و چون یک معتاد به مواد مخدر، همیشه به دنبال آخرین خبرها می رود و با خبریافتن های مکرر به احساس کاذب ایمنی و سرخوشی می رسد. بی حالی، رخوت، خمودگی، بی تحرکی و انفعال سیاسی و اجتماعی حاصل چنین تخدیری است.
شهروندان بر این گمان قرار می گیرند که این آگاهی در همه جامعه حضور دارد پس لابد شخص، گروه، حزب و یا سازمانی دست به کار خواهد شد و مشکل را رفع خواهد کرد. می پندارند وقتی همه مردم معضلات جامعه را می شناسند، مگر می شود مسوولان ندانند؟! مگر ممکن است که احزاب و نهادهای مملکتی ندانند؟! و بر همین پایه خود سرشار از خشنودی دانستن، میلی به عمل ندارند و راکد می شوند. اینگونه است که انفعال، جای فعالیت را می گیرد و نقش عمده این رویداد را رسانه های هشیارساز و آگاهی بخش موجب شده اند!
برای کاهش نقش تخدیرگر رسانه ها چه باید کرد؟




87/5/12
8:28 صبح

رقاص پایتخت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، جامعه

رقاص پایتخت

داشت می رقصید. توی پارتی؟ در مهمانی؟ تولد؟ عروسی؟ نه! سر یکی از چهارراه های پایتخت.
از خراسان آمده بود و باشنده تهران بود. کسی پرسید: چرا می رقصی؟
گفت: چاره چیست؟ راه دیگری برای فرار از فقر و درماندگی نیافته ام. می خواهم به هر طریق ممکن پولی به خانه ببرم تا زنم آسوده باشد و به بیراهه نیفتد.
این تصاویر و گفت و گو را که به نعمت بلوتوث دیدم، در خود فشرده شدم. رقصی نه از دلخوشی که از بیچارگی. پایکوبی و دست افشانی نه از شادمانی که از سر درد و رنج و گرفتاری.
و ما همچنان به خود می بالیم که مسلمانیم، که پیرو رسولی هستیم که بی خبری از حال همسایه را و در اندیشه وضع مسلمانی دیگر نبودن را با خروج از اسلام برابر می دانست، که ایرانی هستیم با فرهنگی کهن و پیشینه ای پر افتخار، که پیشینیان باستانی مان هم حقوق بشر را پاس می داشته اند و برده داری و بهره کشی را نکوهیده شمرده اند، که کشوری داریم ثروتمند و سرشار از نفت و گاز و منابع دیگر، که سعدی مان بنی آدم را اعضای یک پیکر خوانده است، که...




<   <<   11   12   13   14   15   >>   >