87/5/8
9:8 صبح

نزول آیه 'اقراء' به قاب قامت نور

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: قرآن، مذهب

نزول آیه "اقراء" به قاب قامت نور

به گمانم چاپ سال 49 بود. کتابچه ای با نام "انشا و نامه نگاری فارسی" که در میان کتابهای پدرم یافتم. سالهای دبستان بارها و بارها نوشته های آنرا با لذت می خواندم. بیشتر برگزیده متون منثور و منظوم ادبای معاصر بود از نفیسی و هدایت گرفته تا اخوان و شاملو. کم و بیش حافظ آن متون شده بودم و بی گمانم که اگر امروز توانسته ام دستی به قلم ببرم در سایه اثرپذیری از آن کتاب بوده است.
در میان آن شعر و نثرها، شعری درازدامن بود از موسوی گرمارودی در بازخوانی رویداد مبعث پیامبر خاتم:
غروبی سخت دلگیر است
و من بنشسته ام اینجا
کنار غار پرت و ساکتی تنها
که می گویند
روزی روزگاری مهبط وحی خدا بوده است
و نام آن حرا بوده است...
شاعر به زیبایی اوضاع آن روزگار سرزمین حجاز را وصف کرده بود و خود را شاهد نیایشهای محمد و گلایه های او از زمانه گرفته بود تا آنجا که جبرییل به نزدش می آید و بار امانت بر دوشش می نهد.
شیفته این شعر بودم و آنقدر خوانده بودمش که همه اش را حفظ بودم. هرسال، گاه مبعث که می شد، به بازخوانی اش می نشستم و حتی در مدرسه و دانشگاه نیز در جشنهای مبعث پای ثابت برنامه ها من بودم و این شعر.
این بود تا سال 78 که با جمعی از دوستان رهسپار حجاز شدیم. از روز نخست به هم اتاقی خود گفتم که من باید به غار حرا بروم. پرس و جو که کردیم، گفتند که کاروانها را تا پای کوه نور می برند و بر می گردانند و اگر کسی مشتاق رفتن به غار باشد باید که خود راهی شود؛ آن هم نه هر ساعتی که آفتاب مکه و سنگهای داغ امان نمی دهند.
دوستان همگی مایل شدند به رویت غار و قرار بر این شد که سحرگاهان چند نفری هایسی را کرایه کنیم و عازم شویم. و من سرخوش بودم و سرمست که وصال نزدیک است.
و خوابی سخت من و هم اتاقی ام را فراگرفت و جاماندیم. دوستان دیگر به گمان اینکه ما بی میل به این کوه پیمایی هستیم، خود رفته بودند و نیمروز که دیدیمشان، تصاویری را که با هندی کم گرفته بودند نشانمان دادند که چه جمعیت پرشماری بر کناره غار بودند و روضه خوانی داشتند و مجال نمازگزاردن در غار به راحتی فراهم نبوده و.... و من در خود فرو رفتم که خدایا این چه رسمی است؟ هیچ یک از اینان به شیفتگی من بر دیدن غار حرا نبودند و سالهای بسیار را با چنین اشتیاقی طی نکرده اند. پس چرا جنین شد؟
سید هم اتاقی هم که بس در گوشش خوانده بودم، به شیفتگی من رسیده بود، هم پیمان من شد که راهی شویم. اما زمان اندک بود. آن شب وسایلمان را برای ارسال به فرودگاه جده تحویل دادیم و صبح فردا قرار بود به ایران بازگردیم. خواب به چشمم نمی آمد. پیش از اذان در مسجدالحرام بودیم و با به جا آوردن دوگانه، با کرایه کردن تاکسی راهی جبل النور شدیم. هرچه بر دامنه کوه بالاتر می رفتیم، ضربان قلبم بیشتر می شد، سینه ام در حال انفجار بود."باز می لرزد دلم، دستم، باز گویی در هوای دیگری هستم،..."
و غار را دیدم. حفره ای که گویی از روی هم افتادن تخته سنگها پدید آمده بود و از روزنه انتهای آن، کعبه دیده می شد. غار خلوت بود و از جمعیتی که در هندی کم دوستان دیده بودم خبری نبود. غار ما را به نماز می خواند. دستانم با وضو تازه شده بود، دلم در هوای محمد عاشق شد، نگاهم از شکاف غار به مسجدالحرام گره خورد و تکبیر گفتم.
چه لحظه های زیبایی بود، اگر گره نگاه بر گره زلف او نبود، کجا می شد "نماز" را "ناز" خواند و "نیاز" را فهمید؟ بگذار پریشان گوهای پریشان باف هرچه می خواهند بگویند اما من در آن لحظات عشق را می فهمیدم. چون کودکی بودم که پس از سالها دوری در آغوش مادرش جای گرفته. همین حالا هم که انگشتانم بر صفحه کلید به رقص آمده، رعشه بر اندام دارم و قلبی پر ضربان در سینه و موهایی بر بدن راست شده.
نماز را که خواندم، بر کناره غار ایستادم و شعر موسوی گرمارودی را خواندم. چقدر دلچسب بود.
...و من بنشسته ام اینجا
کنار غار پرت و ساکتی تنها
که می گویند
روزی روزگاری مهبط وحی خدا بوده است
و نام آن حرا بوده است
و دور من صدایی نیست
از هیچ سویی رد پایی نیست...
همان است اوست، می آید
یتیم مکه، چوپانک، جوانک، جوانی از بنی هاشم
و بازرگان راه مکه و شامات، امین، آن پاکدل، آن مرد
و شوی برترین بانو خدیجه
همان کس کو به جز حق را نمی گوید و جز حق را نمی پوید... محمد اوست.
....
مبعث نور فرخنده باد




87/5/5
1:53 عصر

حکایت سازدهنی و امیرو

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: هنر، جامعه، سینما

حکایت سازدهنی و امیرو

دیشب شبکه 3 سیما یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران و ساخته به یادماندنی امیر نادری را در برنامه صد فیلم به نمایش درآورد. "ساز دهنی" تولید سال 1352 است که برای قدیمی ترها سرشار از عطر خاطره و طعم نوستالژی است.
الف) داستان از این قرار است که "امیرو" پسرکی ساده و سرشار از جنب و جوش در حوالی بوشهر زندگی می کند و "عبدل" نوجوانی است که پدرش، برای آنکه او را به ختنه کردن راضی کند، یک ساز دهنی به او می دهد. بچه های بندر به سازدهنی علاقه مند می شوند و حاضرند برای چند ثانیه ساز زدن هر کاری برای عبدل انجام دهند. امیرو بیش از دیگران به ساز علاقه مند می شود و بیش از دیگران به عبدل کولی می دهد. تحقیرهای پیاپی موجب می شود که امیرو در سکوت اشک بریزد و سرانجام ساز دهنی را ربوده و به دریا می اندازد.
ب) "ساز دهنی" در سال‌های نخست پس از انقلاب به عنوان نمایشی از رابطه طبقه حاکم با مردم در پیش از انقلاب شناخته می‌شد. این تعبیر در آن سالها که ایرانیان لبریز از احساسات ضد استعماری و ضد استثماری بودند، خریدار فراوانی داشت و به دلها می نشست. اما نمایش دوباره شاهکار امیر نادری از جعبه جادو نشان می‌دهد که او چگونه فرهنگ ظلم‌پذیری ما را به تصویر کشیده است. "ساز دهنی" را نه تنها می توان روایت روابط بین کشورهای شمال و جنوب دانست، بلکه نمایانگر واضح روابط بین انسان‌ها در کشورهای جهان سوم نیز هست. ما چه راحت به دلخوشی نواختن کوتاه زمان سازی به زیر یوغ استحمار می رویم!
پ) فردی که رانتی در اختیار دارد (بی آنکه برای به‌دست آوردنش زحمتی کشیده باشد) بر گرده دیگران سوار است و نه تنها بر این پایه بساط تفریح و سرگرمی به راه انداخته، بلکه مایحتاج و نیازهای خود را هم برطرف می‌سازد و حتی گامی فراتر از آن می‌نهد و از "امیرو" (نیروی جامعه) سواری می‌گیرد.
با اینکه سالها از زمان ساخت این فیلم می‌گذرد، می‌توان تیزهوشی نادری را در روایت ویژگیهای جوامع عقب‌مانده مشاهده کرد. هنوز هم چه بسیارند از تحصیلکردگان و نخبگان جامعه که آلت دست فرودست‌تر از خود شده‌اند و به امید پست و پروژه و رانت مشغول سواری دادن هستند و اتفاقا هر چه فربه‌تر باشند، تمایل حاکمان به سواری گرفتن از اینان هم بیشتر خواهد بود.
امیر نادری این جوامع و قواعد آن را به خوبی می‌شناسد و می‌داند که در چنین کشورهایی حاکمان لزوما دارای استعداد و توانایی بیشتری نیست. عبدل، کم استعداد و حتی ناتوان است و تنها در اختیار داشتن منبعی (سازدهنی باشد یا نفت، قدرت نظامی یا...) باعث برتری او بر دیگران شده است. اما هم اوست که حکمرانی می‌کند و برای لحظه‌ای در اختیار گذاردن سازدهنی‌اش دیگران (و عقاید و آرای آنها) را به بازی می‌گیرد.
جامعه به تصویر کشیده شده در "سازدهنی" بیمار است. در این جامعه هرکس به کار خود مشغول است و عده‌ای هم مشغول سواری دادن هستند، اما بیشتر مردم نسبت به آنچه در اطرافشان می گذرد اهمیتی نمی دهند و یا به بازی‌های بی‌هدف مشغولند که این هم یکی از مهمترین ویژگیهای جوامع عقب‌مانده جهان سوم است.
بازی و سواری دادن و سواری گرفتن تا جایی ادامه دارد که طبقه مورد ستم در جامعه به منبع اصلی قدرت دست پیدا می‌کند و قصد نابودی آن می‌کند. حالا دیگر عبدل هیچ قدرتی ندارد و این امیروست که قصد دارد دیوانه‌وار همه اتفاقات و رسوایی‌های گذشته را تلافی کند.
ت)ساز دهنی فیلمی دردناک و البته آموزنده است که دل را به درد می آورد، گاه به گاه اشک را جاری می سازد، ذهن را هشیار می کند، سادگی را به تصویر می کشد، فقر و نداری ظاهری و نیز عجز و ناتوانی معنوی را توأمان نمایش می دهد، به صورتی استعاری شیوه‌های استثمار‌ و برده‌کشی در جوامع عقب مانده را بیان می کند، ... و در پایان فیلم هم با به دور افکندن آنچه مظهر استثمار به شمار می آید، آزادی از یوغ برده داری را نوید می دهد.
ث)چرا امروز سینمای ایران نادری را ندارد؟




87/4/1
2:11 عصر

شرمندگی فرشتگان را دیدم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: همدلی، جامعه

شرمندگی فرشتگان را دیدم

باز منم و این صفحه کلید و تسبیحی از واژه ها. باز منم و سحری که بی خویشتنم کرده است. مستی در جام و می جود در وجود.
باز در دشتی از واژه های نجیب حیرانم و می خواهم نجیب ترین ها را کنار هم بچینم تا دسته گلی درست شود برای مهربانی.
واژه هایم دارند بی تابی می کنند. لباس شوق پوشیده اند و مشتاقانه گردم را گرفته اند. شتاب رژه رفتنشان در ذهنم آنچنان است که انگشتانم را یارای ثبتشان نیست. و با این همه افسوس که مطمئن هستم نمی توانم چنانکه حق مطلب ادا شود، ردیفشان کنم.
قصه از دو شب پیش می گویم. شب آدینه بود. شب از نیمه گذشته بود و من حال خوشی داشتم. احساس سبکی ناب پرواز یک کبوتر در من جاری بود. لحظه های زیبایی را نفس می کشیدم.
خدایا این آسمان چقدر سرسبز است. چقدر این زمین و این آسمان عزیز است. اصلا انگار قلب آسمان همینجاست. چقدر اینجا چشمه جاری است.
فرشته ها را می بینم که می آیند و کوزه هایشان را از این چشمه های گوارای مهربانی پر می کنند. هی می روند و هی می آیند. و هر بار مهربانتر و شرمنده تر از پیش. انگار روزهای آغازین خلقت را به یاد می آورند که با خدا بر سر خلق بشر چون و چرا می کردند. حالا انگار شرمنده و متواضع بر آدم سجده می کنند.
فرشته ها همگی شرمنده آدمها بودند.
اینجا دلها همه در هوای مهربانی عاشق شده اند. اینجا آمده اند تا از نفس به نفس هم بدهند. اینجا "جشن نفس" است.
           سرمایه عمر آدمی یک نفس است           آن یک نفس از برای یک هم نفس است
شب آدینه مهمان جشن نفس بودم. انگار آن چند ساعت را در این دنیا نبودم. سبک شدم. حتی اگر احساس باشد و نه عقل، حتی اگر تلقین باشد یا هر چیز دیگر، حتی اگر دلخوشکنک باشد و... باز هم خوشحالم.
وقتی رضوانه خردسال با آن تنفس پرمشکل سخن می گفت، وقتی چشمهای خیس و باران خورده اطرافیان را می دیدم، وقتی ضجه های مادران داغدار و در عین حال خرسند را می دیدم، وقتی ایثار را تماشا می کردم، وقتی ...، بارها و بارها مو بر اندامم راست شد. بارها تنم لرزید و رعشه بر بدنم افتاد.
این واژه ها عجیب بی تابی می کنند. نمی دانم از کجای ماجرا بگویم. آخر ما ایرانی ها به مرده پرستی و مهربان شدن پس از مرگ معروفیم. مراسم و برنامه های سوگ و ختم برایمان مهم تر از تولد و عروسی است. غسل و کفن و نماز میت و سوم و هفتم و چهلم و سال و عید اول و... را عجیب قدر می نهیم. مثل مردم دیگر بلاد نیستیم که جنازه را بسوزانیم و خاکستر به دریا افکنیم. پس از سالها به یافتن جسد عزیزانمان و لمس تکه استخوانی از آنان حیات می یابیم. مرده شوی را نشتر می زنیم که های مرده مرا عزیز دار و به آرامی بشوی. قبرکن را التماس می کنیم که گور را فراختر ساز و...
حال وقتی ما چنین مردمانی به پاره پاره شدن عزیزمان رضا دهیم و اعضای بدنش را هدیه دیگران سازیم، ارزشش بیش از دیگر آدمیان است و تأمل در آن افزون تر.
داشتم به بغل دستی ام از این حرفها می زدم که مرد دیگری در کنارم بود و شنید و گفت که این کار خیلی ارزشمند است. با بغض و اشک و آه به همسرش اشاره کرد که این بانو سالها مشکل قلبی داشت و پزشکان برای درمانش گفتند باید به ینگه دنیا بروی با 200 میلیون تومان هزینه و حالا قلب کسی که نمی دانیم کیست در سینه اش می تپد و آمده ایم برای سپاسگزاری.
وقتی بانویش را فراخواندند تا خانواده اهداکننده قلب را باز شناسد، مرد یکپارچه شور و اشک بود و دختر و پسرش که حالا مادر را به سلامت در کنار داشتند، سراپا گریه و پهنای صورتی پر از اشک. و آن سوی ماجرا مادری که قلب دختر مرگ مغزی شده اش را به این بانو بخشیده بود، چنانش در بغل گرفت و زار می زد و "ناجیه"اش می خواند که قلب از سینه همه بینندگان در حال به در آمدن بود.
جشن نفس پر بود از حضور هنرمندان و بازیگران و خوانندگان و... اما آنچه در ذهن ها ماندگار است، اشکهای شوقی است که ریخته شد، زندگی هایی است که تازه می شد، حیاتی است که تداوم می یافت و...
کاش این بدن ما که امروز شاید گره از کار فرو بسته خلق باز نمی کند، پس از مرگمان به کار کسی آید، سایه مادری را بر سر فرزندانش حفظ کند، طفلی را به آغوش والدینش بازگرداند و...
آنانکه می خواهند همراه این موج زیبای مهربانی شوند می توانند با شماره 20109966 در بیمارستان مسیح دانشوری تماس بگیرند و یا به پایگاه اینترنتی www.iran-ehda.com  سر بزنند.




87/3/5
11:4 صبح

به همین سادگی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، هنر، سینما

به همین سادگی

دیدن "به همین سادگی" ساخته محمدرضا میرکریمی یک اتفاق خوشایند بود. آن هم پس از مدتها دوری از هنر و فرهنگ و سینما و درگیری در امور اجرایی و البته بهانه ای برای به روز کردن این بلاگ که داشت فراموش می شد.
میرکریمی در این فیلم به زنی از طبقه متوسط جامعه ایرانی پرداخته است که از نوعی بی توجهی و تکرار در رنج است و از زندگی روزمره دلزده. او در موقعیت انتخاب قرار دارد که یا باید اعتراض و اقدامی انقلابی کند و یا سازش کند و خویشتن داری و البته که فیلمساز هوشمندانه و به زیبایی از داوری پرهیز می کند و قضاوت را برعهده مخاطب می نهد.
"به همین سادگی" فیلمی بدون موسیقی است که هرگز نبود موسیقی در آن احساس نمی شود. فیلمی پر از جزییات است که هرگز بیننده را خسته و سردرگم نمی کند. فیلمی خوب، روان، اثرگذار، غیرکلیشه ای و در عین حال ساده.
یکی از بهترین انتخابهای این فیلم، نام با مسمای آن است که بهانه من است برای طرح آنچه که این روزها آزارم می دهد:
دیروز در خبرگزاریها خواندم که قطری ها با سرمایه ای 25 میلیون دلاری قرار است فیلم "رومی آتش عشق" را درباره مولوی بسازند. به همین سادگی!
و دیده ایم که به همین سادگی ترکیه مدتهاست که از سفره مولانا نان به جیب خود می ریزد!
بسیاری از سرویس دهنده های اینترنتی به همین سادگی ایران را از خدمات خود محروم کرده اند و دیگر حتی نمی توان در یاهو به نام ایران ایمیلی باز کرد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
به همین سادگی تاجیکستان غزلیات حافظ را در یونسکو ثبت کرد و آذربایجان کلیات عبید زاکانی را!
به همین سادگی ابن سینا از امارات سر درآورده، ابوسعید ابوالخیر به ترکمنستان رفته، فردوسی تاجیک شده و مانی هم عراقی!
به همین سادگی بادگیرهای یزد در فهرست گنجینه های فرهنگی امارات ثبت شده و نوروز را هم مدتهاست که دیگران می خواهند به نام خود ثبت کنند!
و دیده ایم که به همین سادگی خلیج فارسمان را هم عرب می خوانند! همچنانکه به همین سادگی فرش کهن پازیریک را ترکیه و ارمنستان مدعی شده اند!
و ما، خیلی از ما به همین سادگی به این تاراج تن داده ایم!
کلیله و دمنه شناختن پیشکش! امروز رابطه ما با آرنولد قویتر از رستم و سهراب است! برای شناخت خیام و عطار و غیاث الدین جمشید وقت نداریم چرا که درگیر روابط خصوصی بریتنی اسپیرز و دیوید بکام هستیم!
هری پاتر و ارباب حلقه ها را بهتر از کاوه آهنگر و پوریای ولی می شناسیم و باربی شده است الگوی کودکانمان!
نوجوان تربت جامی ما دوتار خراسانی خود را با گیتار برقی عوض کرده و نوجوان لر ما کیبرد را جایگزین کمانچه کرده است!

گویی هرکس متاع ایرانی بفروشد، جای کسب و محل بساط نمی یابد!
دور تا دور ما را چه گرفته است؟ پیتزا، فست فود، مد، بوردا، کافی شاپ، چت روم، شنیدن گیتار و دیدن فیلمهای هالیوودی و روزمرگی! و این همه به همین سادگی!
شده ایم پیرو ماهواره، شیعه مد و مقلد بی ابتکار!
به همین سادگی! به همین بدمزگی!




86/12/4
1:52 عصر

از تار سبیل تا بلیت اتوبوس

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

از تار سبیل تا بلیت اتوبوس

الف) در روزگاری نه چندان دور که خبری از چک و سفته و تعهد محضری نبود، مردم این سرزمین به امانتداری و صداقت در تجارت شهره بودند و آنچه به عنوان ضامن به گرو می نهادند، "تار سبیل" بود.
اعتماد و اطمینان به یکدیگر چنان جاری و ساری بود و افتخار و مباهات به امانتداری و راست طینتی آنچنان حضور و حیات داشت که وام نهادن تاری از سبیل بهترین ضامن و بالاترین تعهد بود. انگار خیانت در امانت، کلاهبرداری، شارلاتان بازی، فریب و دغل به شوخی و بازیچه می مانست و گویی "اعتماد" طعم شیرینش را به همگان چشانده بود.
ب) این روزها سوار اتوبوسهای پایتخت که می شوی، مسافران خودخواسته و یا به خواست راننده، خود به جمع آوری بلیت می پردازند و بیشتر رانندگان دیگر نگران آن نیستند که کسی بلیت نداده به مقصد برسد.
این اتفاق معنایی خوشایند در خود نهفته دارد که همان جریان یافتن روح "اعتماد" در بین شهروندان است. دیده ام که برخی مسافران این امر را از سر تنبلی رانندگان و یا... می دانند اما می توان نگاه زیباتری هم به این موضوع داشت. می توان از حضور "اعتماد" لذت برد.
پ) چند سال قبل با سه دوست همراه (اسدی، سلمانی و دقیق) در سفری اداری در مسیر حرکت به سمت زاهدان بودیم که در نزدیکی یزد، لاستیک خودرو ترکید. شب هنگام بود و شهر در تعطیلی. صبح از اهالی شهر سراغ آپاراتی ها را می گرفتیم که ما را به "ممد لاستیکی" حواله دادند.
در جست و جوی او دانستیم که به مردانگی و مروت و انصاف شهره است. پیدایش که کردیم، دریافتیم که آنچه شنیده ایم صحت داشته و او لوطی منش و پهلوان سیرت است. به گپ و گفت با او مشغول بودیم که هموطن کردی آمد تا قرضی دیرین را به ممد لاستیکی بازپس دهد و باز هم حکایت جوانمردی و اعتماد را شنیدیم.
راننده ما گفت که خودرویمان اداری است و نمی توانیم شخصی و مستقیم به خرید بپردازیم و تا صدور مجوز هم زمان لازم است و از این قسم مشکلات و کاغذبازی های رایج در این دیار. ممد لاستیکی بی آنکه خمی به ابرو آورد تعویض لاستیک را به انجام رساند و گفت بروید و هر وقت توانستید پول را به حساب من بریزید. وعده اش دادیم که در بازگشت از زاهدان از همین مسیر خواهیم آمد و بی حساب خواهیم شد و چند روز بعد به وعده خود عمل کردیم. اما آن کیمیای "اعتماد" که در ممد لاستیکی موجود بود، هنوز مرا به ستودن وا می دارد.
ت) می شود "اعتماد" را گسترش داد و همگانی کرد؟




86/11/25
7:13 عصر

بزرگترین گل تاریخ به دروازه طاغوت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سیاست، تاریخ

بزرگترین گل تاریخ به دروازه طاغوت

روزهای بهمن برای ما ایرانی ها حال و هوای دیگری دارد. بوی حماسه می دهد. با شور و اشتیاق و هیجان همراه است. طعم خوش خاطره با خود دارد و...
باید که ادای دین کنم به این روزهای خطر و خاطره حتی به نوشته ای و دل نوشته ای. این یادداشت، بخشی از یادداشتی دراز دامن تر است که چند سال قبل در جریده ای کم شمارگان انتشار یافت و اینک پیشکش می کنم به روزهای ناب بهمن:
آن هنگام که شب بود و تاریک بود و بیم موج بود و گردابی چنان حایل، و آن هنگام که فرعون زمانه بادش به غبغب افتاده بود و نفیر «انا ربکم الاعلی» می زد و از پینه دست ستمدیدگان، از آه سینه سوز پیرزنان داغدیده و از دستمایه عروسان عزاداری که برای تهیه جهیزیه خون مایه شان شب و روز بر چله های قالی گره بر گره می زدند، «بنیاد پهلوی» را تدارک می دید تا در سایه آن، «به سوی تمدن بزرگ» گام بردارد و همواره خواب «انقلاب سفید»، «اصلاحات ارضی»، «جشنهای 2500 ساله» و دیگر فریبها و دسایس خام اندیشانه شیطانی را می دید،...
آن هنگام که در ظلمتکده ایران، منورالفکرهای باسمه ای پندارپرست –آن خوره گرفتگان اندیشه و روان پریشان ریاست جوی، قلم به مزدان کاسه لیس نظام قارونی، لقمه گیرندگان و بیعت دهندگان به منظومه فساد- سبکسرانه در ساحلهای امن با سیمین بدنان سیه چشم ماه سیما، با نوای رامشگران و نی و بربط و چنگ سرگرم بودند و در فضای سکرآور کافه تریاها، فال قهوه و ورق می گرفتند و معضلات و تنگناهای نه این اقلیم که کل جهان سوم را به بحث و مغازله می نشستند،...
آن هنگام که شب بود و شبی دیرپا بود و شب ترین شبهای تاریخ بود و قبیله قابیلیان غارتگر، تحت لوای «ساواک» در پناه قدیسه مشعل به دست آزادی - که آن را آزادی ربودن، آزادی هجوم و آزادی سرکوب معنا می کردند- بر جان و تن هابیلیان شبیخون می زدند،...
آن هنگام که حدیث سازان و روایت پردازانی که دستشان در جیب حضرت آریامهر بود –همان ابوهریره ها و کعب الاحبارهای زمانه- از سکوت و سازش سخن می گفتند و با دعا به جان دربار و حضراتش، برای سلطنت فرعونیان قبای دین و مذهب می دوختند،...
آن هنگام که در مزارآباد شهر بی تپش، حتی وای جغدی هم به گوش نمی آمد و انتلکتوئل های ترجمه ای و خام اندیش آلت دست شده در داغگاه شهریار، آن هرزه اندیشان چه چه گوی و به به گوی آروغهای گفتار طاغوت زمانه، همان کرم در اندیشه افتادگان، در کوچه باغهای مه آلود بی چراغ روزگار، یک دست جام باده و یک دست زلف یار، خوش می رقصیدند و مستانه در زمین خدا نعره می زدند،...
آن هنگام که شب پرستان، نقدینه حیات ایرانیان را جلادگونه و بی کمترین رحمی در مسلخ تاریخ و در لابیرنت «قصر»، «اوین»، «15 خرداد»، «فیضیه قم»، «گوهرشاد مشهد»، «رکس آبادان»، «ژاله تهران» و... هزینه دلی دلی کردن برای زرپرستان زور دار مزور این شبکده می کردند،...
آن هنگام که یاران وفادار کاباره ها و محلات بدنام، همدل با فیلمفارسی های آبگوشتی، عشقهای گندیده هالیوودی را دنبال می کردند و کارشان ضبط دلی دلی این و آن خواننده و وصف رقاصه های آنچنانی و طنازان عشوه گری بود که «شکمهایی را به سوی خویش می خوانند که در زیر هریک فاضلابی از شهوت نصب است»،...
آن هنگام که...
پدرانمان تنگاتنگ کویرمأوایان، کپرنشینان و پاپتیان به یکباره و با تمامیت هستی بپاخاستند تا در این سنگستان خوف انگیز سلطه وحشت، به شکوفانیدن گلخنده حیات بر گلبوته های به زردی نشسته و خزان زده همت گمارند.
پدرانمان با یاد بزرگ مردان ایران سرافراز و عزیز و به همت رهیاران بیداری همچون ابرمرد یادآور ارزش و عظمت وجودی یگانه آفرینش-انسان- «خمینی»، تندیس رنج ملت در برابر بیگانه و فریادگر ایران و استقلال «مصدق»، فرزند پویا و زاینده کویر، فرزند آزادی و عاشق آزادی و شهید راه آزادی «شریعتی»، چراغ راه ایرانی مسلمان برای گذر از شبهای تاریک و زمستانی «مطهری»، غواص مرواریدهای به ژرفا خفته اقیانوس کرانه ناپیدای قرآن «طالقانی» و... و خیل مستضعفان قبیله هابیل، راهیان خط سبز ابراهیم تا محمد و راهیان راه سرخ فام «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بپاخاستند.
آنان به ضرب پایی، بزرگترین گل تاریخ را وارد دروازه طاغوت کردند.




86/10/28
2:37 عصر

حقیقت بر بالای نی و سوار بر صلیب

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، حرف دل، مذهب

حقیقت بر بالای نی و سوار بر صلیب

فیلم "انجیل به روایت متی" ساخته پازولینی را دیدم که حکایت عیسای ناصری بود و آنچه بر او رفت. ذهنم با مسیح (ع) گره خورده بود و سر و دل در شیفتگی حسین (ع) داشتم. در اندیشه بودم که این دو چقدر به هم شبیهند. یکی را "پسر خدا" لقب داده اند و دیگری را "خون خدا" و "پسر خون خدا". یکی حقیقت را بر بالای صلیب فریاد می کرد و دیگری بر بلندای نی. یکی از کناره بحر احمر ندای حق سر داد و دیگری بر کنار شریعه فرات.
هر دو از نسل "آدم" بودند که همچون نیای خویش، سیب را با ولع گاز زدند تا از بهشت "بی دردی" که در آن جویهای شیر و عسل روان است و فردوسیان در سایه گاه های خنک بر سریرها تکیه می زنند، حوریان زیباروی سیمین بدن در برمی گیرند و در نعمانی جاودان زندگی (!) می کنند، بگریزند. گریزان بودند از "بودن بی درد" و همسازی با شیطان که آن را ذلت و شکنجه می دانستند.
مسیح و حسین هر دو تازیانه دیدند و خونین بدن شدند. هر دو در برابر رنجها و شکنجه ها پایداری و بردباری تحسین برانگیزی داشتند.
تاریخ از پس قرنها هنوز از شرح درد و رنجی که بر آن دو رفته است نوحه خوان است و آنها سربلند و سرفراز نام خود را جاودان ساختند. در برابر هر دوی آنها حاکمان وقت و غاصبان مسند قدرت دینی و سیاسی، خصمانه و خشن جبهه گرفتند. کاهنان و سردمداران مذهب یهود و فرمانروایان امپراتوری روم، عیسی را برنمی تافتند و والیان و امرای اموی و فتوادهندگانی که خروج علیه خلیفه موروثی را دلیل مهدورالدم بودن حسین می دانستند، پسر پیامبر را زنده نمی خواستند.
در زمانه هر دوی آنها دروغ جولان می داد و ریاکاری بازار گرمی داشت. جیره خواران در کار شست و شوی مغزی مردم بودند و ظلم ظالمان، جهل جاهلان و کفر کافران تجسم داشت. طبیعی است که در جایی که دروغ آنی فروگذار نمی کند و نبض بودن در مفهوم ریا می کوبد و نفاق در وسط معرکه ایستاده و یک نفس در بوق می دمد و بر دهلش می کوبد، صدا به صدا نمی رسد. در چنین هیاهویی، صداقت و حقیقت در بی خبری، جنجال و هوچی گری غرق است.
در این گونه شرایطی، عافیت طلبان تسبیح به دست سر به گوشه های امن می سپرند و مقدسهای سر به زیر، در هاله ای از رهبانیت فرو می روند. خواه حواری عیسی باشند که در یک شب سه بار انکارش کردند و خواه صحابه رسول و وصی او که حقانیت ابن رسول را منکر شدند و تنهایش گذاشتند.
مسیح و حسین هر دو باور داشتند که وقتی چرخ قرار است پس از آنها بچرخد، باید دلیلی برای خوب چرخیدن تقدیمش کنند و چنین کردند و من متحیرم آنهایی که چراغ نمی بینند، به چراغ چه بینند؟
این دو هدیه خدا بر زمینیان بسیار به هم شبیهند اما... حسین را سوز دیگری است. اگر عیسی خود به تنهایی پذیرای تاج خار شد، اگر عیسی چند حواری همراه داشت، اگر عیسی ... ولی حسین را خانواده اش همراهی می کردند. دور و بر حسین پر بود از زنان و کودکان و در برابرش سپاه انبوهی از پاسداران نظام سفیانی. ناسزاگویان ناشسته رویی در برابر حسین بودند که در نامردی و شقاوت در تاریخ مثل شدند.
حسین قربانی شدن عزیزانش را یک به یک دید. حسین در قربانگاه، حقیقت را با پوست و گوشت و استخوان ممهور کرد. حسین برای انسانیت گواهانی از عزیزترین ها رو کرد: این خون کودک شش ماهه ام، این بدن قطعه قطعه شده برادرم، این دهان فروکوفته موذنم، این...
هنوز صدای حسین در تاریخ طنین دارد که: هل من ناصر ینصرنی؟!




86/10/23
12:49 عصر

بیعت کن حسین

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، مذهب

بیعت کن حسین

حسین جان! بیعت کن. چرا بیعت نمی کنی؟ چرا همرنگ جماعت نمی شوی تا سر به سلامت به در بری؟ مگر نمی دانی که بیعت نکردن مساوی به مسلخ رفتن است؟ می خواهی قربانی شوی؟ آن هم با خانواده؟ با طفل شیرخواره؟ بیا و بیعت کن.
حسین جان! تا پگاه سرخ عاشورای 61 چیزی باقی نمانده است. تا همان روز موعودی که اجداد پاکت را هم متأثر می ساخت. بیا و تاریخ را تلخ نکن. بگذر از این حق طلبی دردناک و حزن آور. بیعت کن با نامرادی ها و  امیال پست حیوانی. کنار بیا با انبانهای تعفن و گندیدگی. مصالحه کن با انبارهای طعام و جماع و دیگر هیچ. همرنگ شو با پاسداران شب و سیاهی. همراه شو با جبونان و ذلیلان و زبونان و خپله ها!
حسین جان! از همین حالا می شود غریو شادی یزیدیان، کوس و کرنای زیادیان و هلهله امویان را شنید که با خون تو دست افشانی و پای کوبی می کنند. از همین حالا می شود تیره روزی آدمهای عوضی، بی معنی و بی خاصیت را دید که برای لقمه ای نان دم می جنبانند و پوزه بر کفش ارباب می مالند. از همین حالا می شود تصویر کرد آنهایی را که "نام" خویش با "ننگ" می آلایند تا دنیا به باطل به دست آورند! بیا و تاریخ را دیگرگونه کن. بیعت کن.
حسین جان! می دانم که زندگی را در اوج عظمت و آزادگی طالبی نه در حضیض ذلت و بردگی. می دانم که این روحیه را وامدار آیینی هستی که دعوت خود را بر نفی همه قدرتهای دروغین زمینی پایه نهاد و با زبونی و خواری در افتاد و در آغاز حیات خود با شعار آزادی بخش لا اله الا الله در برابر طاغوتهای همه تاریخ جبهه گرفت. می دانم که تو را با سازش و تسلیم آن هم در برابر کفر و نفاق کاری نیست. می دانم که زیستن با هم پیاله های یزید و کافران مدعی دین و دیانتی که "ولایت" را به بازی گرفته اند دشوار است. همه را می دانم اما بر وقایع روز دهم نگرانم. بیا و بیعت کن.
حسین جان! مگر نمی بینی که به ظاهر مسلمانها به راحتی زیر بیرق یزید قرار گرفته اند و سنگ او به سینه می زنند؟ مردارخواران دین فروشی که گند وجودشان هوای تازه حیات را می آلاید همگی برابر تو موضع گرفته اند. شهوترانی، درنده خویی، ستمگری، دورویی، چندرنگی و بوقلمون صفتی، حرص و آز، بی اخلاقی، زالو عملی، دجال گری، سلطه طلبی، شرک و انحطاط، حجاز و شام و عراق را در بر گرفته است. دزدهای قالتاق پاچه ورمالیده جملگی مدعی دین شده اند و تو را چون پدرت علی، خارجی می خوانند و بیرون شده از دین! اینها را نمی بینی؟ بیا و بیعت کن.
حسین جان! نگذار تاریخ روی کثیف خود را بیش از این به رخ بکشد. نگذار مزرعه خونین قساوت و درنده خویی با خون تو آبیاری شود. مظلومانه به مسلخ نرو. دور و برت را بنگر. همینکه بوی خطر آمد، آیه خوانان زمینی به حصارهای امن خزیدند و دامن قبا و ردا و عبا بالا گرفتند که "زمین احتیاط داشت"!! همینکه نجوای خطر برخاست، آنها که به سجده طولانی و الفاظ غلیظ و انبوه محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار خود غره بودند، رهایت کردند. تو هم این ماجرا رها کن و بیعت کن.
حسین جان! می دانم که در اندیشه تو برد و باخت نیست و همه وجودت التهاب رهایی است و همه درونت میل به آزادی و رسیدن به پنجره ای باز تا اشتیاقت را از کمند هوای مسموم برهانی. می دانم. می شناسمت اما آنها که در روزهای آینده در برابرت صف می کشند را هم می شناسم. به آنها که می نگرم جز سقوط پرسرعت ارزشها، جز مه شدید یآس، جز غبار انبوه غم، جز مردگی نمی بینم. بیا و بیعت کن.
حسین جان! دارم عاشورا را می بینم. لحظه رویارویی انسان با شیطان. نه! شیطان کناری به حیرت نشسته است  و خود تاب تماشای آنچه خود ساخته است ندارد. لحظه رویارویی انسانی که در هوای خدا نفس می کشد با انسانی که شیطان است و هم نفس اهریمن. چه تلخ است این صحنه. گریزی نیست. تو به میدان خواهی رفت و این منم که به خود دلداری می دهم که گفتم نروی ولی خندیدی و رفتی!
   بیش از این در دست بغضم واژه نیست                قصه کوته کن که می باید گریست




86/10/9
11:57 صبح

نوای خوش موسیقی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: هنر، موسیقی

نوای خوش موسیقی موسیقی

دیشب توفیق رفیق ما شد تا در آیین پایانی جشنواره موسیقی فجر در تالار وحدت چند ساعتی را همنشین اهل هنر باشیم. خوش شبی بود ولی حیف که کوتاه گذشت که اگر دوام می داشت زمان بیشتری فارغ از دنیا و مافیها متصل به آرامش می شدیم.
الف) دیشب نکته های تأمل برانگیز فراوان بود اما آنچه بیش از همه مرا به درنگ ذهنی واداشت، گفته های مجری مراسم بود که ما را میراث دار فارابی و سعدی و حافظ می خواند و امیدوار بود که شعر و موسیقی فاخر ایران زمین درخور نام بزرگ ایران و ایرانیان پیشین باشد و به وادادگی در برابر برخی مکاتب کم مقدار غربی تن ندهد.
با خود در اندیشه شدم که وزیر ارشاد که بر ردیف نخست تالار شنونده این گفته ها بود چه تدبیری بر این ماجرا دارد؟ مگر نه اینکه هر روز، گذشته و میراث ما را به ثمن بخس می خرند و کاش بخرند که می ربایند و ما در خوابیم! مگر نه اینکه خلیج فارس را بی هویت می خواهند و نوروز را از آن هرکس جز ما؟ کشورهای خرد و ممالک نوپا گستاخانه به محاصره و مصادره میراث فرهنگ و تمدن کهن ما مشغولند. تاجیکها رودکی را از آن خود کرده اند و ترکها از مولوی نان می خورند. ابن سینا از امارات سر درآورده و مانی پیامبر و نقاش عراقی عنوان گرفته است و ما همچنان درخوابیم!
ب) جناب وزیر در سخنان خود گفت که اهل موسیقی نیست اما دوست دار اهالی موسیقی است و آنقدر از موسیقی سر رشته دارد که بداند کسی نباید در اجرای یک آهنگ خارج بزند و نتیجه گرفت که در آهنگ حرکت جامعه نیز کسی نباید خارج بزند. او معترف بود که ما در کشورمان موسیقی ناروا هم داریم و افزود که برآنیم تا چنین موسیقی مجال رشد نیابد و به پستوی زیرزمینها برود. اما پرسش من اینست که هر موسیقی زیرزمینی نارواست؟ و لزوماً خارج می نوازد؟ و آیا آنچه در جشنواره امسال با نام پاپ عرضه شد فاخر بود؟
پ) هنر خود را نشان می دهد و مشک آن بدون نیاز به گفتن عطار می بوید. دیشب برپا ایستادن ها، کف زدنها و ادای سپاس ها به بزرگانی چون لوریس چکناواریان، شهرام ناظری، حسین دهلوی و مجید انتظامی در جمعی که چهره های دولتی و یا بازاری موسیقی فراوان بودند، نشان داد که مردم سره از ناسره باز می شناسند و هنوز قامت در برابر هنر ناب خم می کنند. کاش قطار هنر ایران زمین هماره چنین سرنشینانی داشته باشد.
ت) آیا دعوت هرساله از چند گروه تکراری هندی و تاجیک و... تنها گواه بین المللی بودن جشنواره موسیقی ماست؟ موسیقی دنیا در همین ها خلاصه می شود؟ و در بخش داخلی چگونه باید به حراست از موسیقی محلی و مقامی پرداخت؟ شهرستانی های ما با امکانات اندک و نداشتن سالنهای موسیقی و ... چگونه قرار است حامل و نگهبان فرهنگ کهن ایرانی باشند؟ تا کی همه چیز در تهران؟
ث) در یکی از اجراهای دیشب خواننده گروه شعری را خواند که بس دلنشین و قابل تأمل بود:
خدایا از چه بنیان ستم ویران نمی گردد؟            مگر سیلی ز چشم اشکباری بر نمی خیزد؟!




86/10/6
9:51 عصر

حاجی ماندن هنر است

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب، حج

حاجی ماندن هنر است

این روزها حاجیان در حال بازگشت از سرزمین وحی هستند. زایران خانه خدا رفتند و پای بر خاکی نهادند که خدا را خوب می شناسد و طعم حضور بسیاری از انسانهای کمال یافته را در کام دارد و اینک به وطن باز می گردند. حاجی برمی گردند و کاش حاجی بمانند.
این حجاج بیت خدا در طواف، در سعی، در رمی و در همه اعمال خود در دیار عرب در حال به بندگی خدا مشغول بودند که در کنار هزاران انسان مانند خود بودند بی آنکه بدانند آن دیگری رعیت است یا ارباب، غنی است یا فقیر و فرقی نمی کرد که سیاه باشد یا سفید، زن باشد یا مرد، تنها همین مهم بود که از جنس همند و حسی یکسان دارند. کاش حاجیان در وطن خود نیز یکدیگر را چنین بنگرند.
هنگامی که پای صحبت تازه بازگشته ها می نشینی در حالیکه چشمشان پر از اشک حسرت است می گویند: خدا قسمت شما هم بکند، ما را هم دوباره بطلبد. همه شان وقتی بازمی گردند همینطورند. سرشار از عطر زیارت. حاجیه خانمها سعی می کنند در لباس پوشیدن و رفتارشان نشان بدهند که مسافر حجاز بوده اند و حاجی ها هم یا عرق چین بر سر دارند و یا در کلام و در رفتار به حاجی بودن خود گواهی می دهند. اما چقدر حاجی می مانند؟
ما در اسلام "غسل تعمید" نداریم که کسانی بخواهند حج را بدان مانند کنند و هر ساله در حج خود را از گناه پاک کنند و باز روز از نو و روزی از نو. زیارت و بندگی حق باید با تار و پود تنمان عجین و با وجودمان یکی شود. پاکی تا در درون آدمها جریان نیابد نمی تواند ظاهرشان را زینت دهد. حاجی باید حاجی بماند به سعی و تقوا وگرنه خاک حجاز هیچ اعجازی نمی کند!
حاجی باید خود طبق آموزه های حج، دیگران را هم ببیند. حاجی نمی تواند نسبت به نیاز نیازمندان و ناز برخورداران بی توجه باشد که اگر چنین باشد باید در حج او به دیده تردید نگریست. حاجی باید به کوچه و خیابان شهر خود هم نگاه کند و به سرنوشت مردمش اندیشه کند. مگر پیامبر  رحمت (ص) نفرمود که هر کس شب را بی اندیشه امور مسلمانان به صبح رساند مسلمان نیست؟ حال برود و مقیم حج شود چه سود؟!
حاجی باید به فکر مردم باشد. در کشور ما آنقدر کوچه پس کوچه های تاریک هست که برای روشن شدن آنها، همت مومنانه حاجیان لازم است. جوانان در آرزوی ازدواج، دختران در عقد مانده و منتظر جهیزیه، بیماران نیازمند، مدارس فرسوده و بی وسایل گرمازا در آستانه زمستان، از تحصیل بازماندگان و... هرکدام می توانند با کمک حاجی حال و روز بهتری را تجربه کنند و به حجی مدام برای او تبدیل شوند.
هزینه ولیمه های آنچنانی چه ضرورتی دارد؟ چه اشکالی دارد به جای هزینه هایی که یک شب شکم چند نفر (برخوردار) را سیر می کند، یک عمر زندگی یک نفر را نجات دهند؟ چرا حاجیان خیراندیش ما "صالحی" انجام ندهند که برای همیشه ها "باقی" باشد؟
حیف است هرساله هزاران حاجی داشته باشیم و بسیاری به علت نداشتن هزینه درمان، خود را برای مرگ آماده کنند. حیف است این همه حاجی داشته باشیم و گروهی آشنای همیشگی شان "گرسنگی" باشد.
حاجی! باور کن که پاسبانی از لباس سپید احرام دشوار است.




<   <<   16   17   18   19   20   >>   >