88/3/4
7:0 عصر

ما رأی نمی دهیم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سیاست، جامعه

ما رأی نمی دهیم

مگر انفعال و بی‏عملی، "تئوری" می‏خواهد که برخی "تئوریسین" آن شده اند؟! مگر تماشاچی بودن "نظریه" می‏خواهد که "نظریه‏پرداز" بخواهد؟!
با افتخار می‏گویند: "ما رأی نمی‏دهیم"، "اینها همه سر و ته یک کرباسند"، "هرکس را خودشان بخواهند انتخاب می‏کنند" و... و هیچ نمی‏اندیشند که نسخه جایگزین‏شان چیست؟! گیرم که این درخت را برکندند، به جای آن چه می‏خواهند بکارند؟ بالاخره آنکه باید بیاید و برایشان چنین و چنان کند کیست؟ آن قهرمان خیالی چگونه باید سرکار بیاید؟
آیا هیچ خردمندی پیش از آنکه بداند چه برنامه‏ای دارد و چه توان و امکاناتی، خانه‏اش را ویران می‏کند؟ که اگر چنین کند آیا نباید زیر چادر آسمان و بر فرش زمین قرار گیرد و رفت و آمد بیگانگان را تحمل کند؟ غریبه‏هایی که گاه حتی از روی آنها هم خواهند گذشت! نمونه‏ها بسیارند. همسایه‏هایمان را بنگریم!
چه این سو و چه آن سوی مرز، هستند کسانی که آنقدر آسمان و ریسمان به هم می‏بافند تا نظریاتی بپردازند که حاصلش انفعال و بی‏عملی و در خانه نشستن باشد!
آن هم در هنگامه‏ای که رأی ندادن درست به اندازه رأی دادن موثر می‏افتد. آنها که رأی نمی‏دهند، دقیقاً به اندازه رأی دادن و حتی ساده‏تر از آن، همان کسانی را که مایه نارضایتی‏شان هستند، بیشتر در رسیدن به بلندای قدرت پشتیبانی می‏کنند –چه بخواهند و چه نخواهند-. پس قهر، حرف مفت است.
رأی‏های ساکت جامعه، در هنگامه‏ای که جماعتی سکوت آنها را می‏خواهند، درست به اندازه رأی دادن به همان‏ها موثرند. پس در خانه نشستن و تماشاچی بودن و غر زدن‏های مکرر که چرا چنین است و چرا چنان است، مسخره‏ترین کار ممکن است. قهر با صندوق، در شرایطی که خیلی‏ها پای صندوق‏ها حاضرند، مضحک است. حتی شرم آور است.
این سرزمین برای به دست آوردن میراثی صد ساله به نام حق‏رأی و حق انتخاب، بهای سنگینی پرداخته‏است. روی تافتن از صندوق رأی به هر بهانه‏ای، پشت پا زدن به همه آن تلاش‏ها و هزینه‏هاست.
قبول دارم که دعواهای داخلی بسیار داریم اما دعوای ما خانگی است. دعوای خانگی را هم که پیش غریبه‏ها مطرح نمی‏کنیم. شکایت به غیر نمی‏بریم. وقتی در خانواده با برادر، خواهر، همسر،... دعوا داریم، همین که سر و کله غریبه‏ای پیدا شود، دیگر نام‏های کوچک خود را فراموش می‏کنیم و پای نام مشترک خانوادگی به میان می‏آید. در هنگامه انتخابات هم نام "ایران اسلامی" برایمان مهم است. کاری به غریبه‏ها نداریم که نامزد "الف" و "ب" را یکی می‏پندارند و در دل هر دو را دشمن می‏دارند. ما دعوایمان برای خودمان است و به آنها کاری نداریم.
مطلق‏نگر نیستیم. قرار نیست یک معصوم را بر کرسی ریاست جمهوری بنشانیم. سپید یا سیاه نمی‏بینیم. صفر یا صد نمی‏بینیم. تلاش می‏کنیم تا نزدیک‏ترین فاصله را تا صد برگزینیم. همین. چون می‏دانیم که رأی ما موثر است. چون می‏خواهیم هندسه فردا را بر پایه طرح امروزمان ترسیم کنیم.
هموطن، همشهری، برادر، خواهر، پدر، مادر، قرارمان پای صندوق رأی.
وضو بگیریم برای نماز انتخاب. نمازی که فقط باید "ادا" شود و اصلاً "قضا" ندارد. تیر غیرت را به چله کمان همت کنیم و مرز استقلال و آزادی را برای این دیار تا دورترین‏ها امتداد دهیم.
روز 22 خرداد غایب نباشیم که اگر حضور نداشته باشیم، در غیبت ما، دیگران سرنوشت را به دلخواه خود رقم خواهند زد. آنچنان‏که خیلی از ما چهار سال پیش، به خیال خام تحریم، با صندوق‏ها در قهر بودند و شد آنچه شد.
روز 22 خرداد کاری کنیم تا دنیا ما را به انگشت نشان دهند و در دل ستایش کنند. نشان دهیم که مام ایران هرگز از زادن کودک حماسه ناتوان نیست. نشان دهیم که این دیار هماره رو به سبزی دارد و شکوفایی. عقیم، ذهن بسته آنهایی است که آرزوهایشان را به سان خوابی بی‏تعبیر، در بی‏عملی می جویند.




88/2/19
7:58 عصر

قفل، یعنی که کلیدی هم هست. هست؟

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

قفل، یعنی که کلیدی هم هست. هست؟

چه خبر است؟ چرا اینچنینند؟ چرا اینچنینیم؟ چرا دروغ و فریب و تزویر، بدینسان بی‏پروا و آشکارا خودنمایی می‏کند؟ چرا مکر و نیرنگ و خدعه، اینگونه بی‏پرده و عریان به عرض اندام مشغول است؟

مگر نه اینکه وقتی دغلی و چاچول‏بازی بیاید، اخلاق در هم می‏شکند؟ مگر جز این است که وقتی ترفند و شیله پیله در کار باشد، عصمت و حرمت حق لکه دار می‏شود؟ مگر نه اینکه با آمدن فریب و نیرنگ، سقوط ارزش‏ها آغاز می‏شود؟ یأس فراگیر می‏شود، شیب انحطاط تندتر می‏شود و هوای مسموم، راه را بر تنفس پاکی و صداقت می‏بندد؟

پس چرا کسی راه را بر دروغ نمی‏بندد؟ چرا خلق به این نامردمی و بدسگالی به بازی گرفته می‏شوند؟ چرا آدمیان چنین معصومانه قربانی "ندانستن"‏‏ها و "نشناختن"‏ها می‏شوند؟

در هرکجای این کره خاک، کسانی را می‏بینی که در پی فرونشاندن عطش کشنده خود و برون شدن از ظلمتی بویناک و متعفن، به سراب‏هایی حقیر و پر فریب دل خوش می‏کنند و نجات را بر کاذب‏ترین معابد دخیل می‏بندند. آدمیانی را می‏بینی که گله‏ای پنداشته می‏شوند که باید به فریب گرگانی لباس میش بر تن کرده، دنباله‏رو باشند.

آن سو هم فریبکاران، دغل بازان، مکاران، دروغگویان و حیله‏بافانی را می‏بینی که وسیله دروغین و پر مکر و فریبشان با هدف به ظاهر پاکشان توجیه می‏شود! منفعت‏طلبانی که نوکران منصب و مقامند و جعل و تزویر و ناسزا، ابزار کارشان است تا دمی بیشتر بر پهنه ریگزارهای گسترده‏ای که از توفان دروغ پدید آورده‏اند، سیاحت کنند. دروغ‏زنان ناتوان و فراموشکاری که هماره به جای خود شکستن، آینه می‏شکنند.

در این میان، غرور آدمیزاده است که له می‏شود. شرافت انسانی است که به سخره گرفته می‏شود. برای تکه نانی، وصل به سهمی و سهامی، رسیدن به منصبی و مقامی، ...

و در این میان، دروغ و کلک و فریب و نیرنگ، چال مستراح گندآبادی می‏سازند برای به لجن کشیدن روی زیبای حقیقت و صداقت.

پرسش‏های بی‏پاسخ همچنان رو به فزونی است و مباد که در جامعه انسانی، "مزد گورکن" از "آزادی آدمی" فزون‏تر باشد که میدان دادن به دروغ و خدعه، راه را نه بر دشمن، که بر آزادی دوستان آیینه‏دار می‏بندد.

این افسوس همیشگی است که "همیشه خدا، دروغ‏گو، دروغ‏شنو داشته است و شامورتی باز، مشتری" اما همیشه جایی هم برای امید هست که: "شام تیره، صبح را آبستن است".




88/2/5
9:58 صبح

قسمت؟!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل

قسمت؟!

آمده بود برای خداحافظی و طلب حلالیت. شادمانی و شعف در چهره اش موج می‏زد.
    -         کجا به سلامتی؟
    -         ان شاء الله کربلا
    -         کی؟
    -         دو روز دیگر
    -         قبول باشه.
از اتاق که بیرون رفت، گفتیم: "باز هم خدا خیرش بدهد که ما را قابل دانست برای خداحافظی. مدیران که ما را لایق نمی‏دانند. نیازی نیست از کسی حلالیت بخواهند. آسوده می‏روند و راحت باز می‌گردند و این ماییم که باید به دست‏بوس و زیارت قبولشان برویم. اما او که کارمندی ساده و بی منصب و مقام است، این‏طور متواضعانه حلالیت می‏طلبد."
چند روز بعد، هنوز در اداره بود.
    -         نرفتید؟
    -         هنوز نطلبیده! چند روزی تأخیر داریم.
"حمله تروریستی به کاروان زایران ایرانی در عراق".
ای بابا! باز هم انفجار. باز هم خشونت و کشته و زخمی پرشمار. این عراقی‏ها پس کی قرار است روی آرامش ببینند؟ کاروان ایرانی؟ نکند خانم عبداللهی...
نشستم پای اینترنت. اسامی مجروحان را در خبرگزاری‏ها می‏جستم. خدایا خودش است. زهرا عبداللهی. به کرمانشاه منتقل شده. کاش او نباشد. هر که باشد، هر ایرانی که باشد، اصلاً هر انسانی که باشد، بد است. کشته شدن بد است. خشونت بد است. بمب و گلوله نفرت بار است. اما عادت داریم که بگوییم آخر چرا او؟
و الآن که به اداره آمدم، گمان بد به یقین بدل شد. فجیع تر از آنچه می‏پنداشتم. خودش بوده است. بیهوش در سی سی یو. با بدنی پر ترکش. با دستانی... با فرزندانی چشم به راه. با مادر و خاله‏ای که در همان حادثه به شهادت رسیده اند. و نه تنها او، که خانواده و نزدیکان یکی دیگر از همکارانمان نیز.
چه روزگار تلخی است:
                              "و زمانی شده است
                              که به غیر از انسان
                              هیچ چیز ارزان نیست!"




88/1/20
10:41 صبح

زبانه می کشد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل

   زبانه می کشد

   باد که می‏آید

   آتش درونم زبانه می‏کشد

   امتداد باد را دنبال می‏کنم

   از روی موج گیسوی توست که می‏آید

   دیری است گیسویت را به باد سپرده‏ای

                                   و من شعله‏ورم




87/12/21
12:32 عصر

پریشان حالی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، حرف دل، جامعه

پریشان حالی

"از نهاوند آمده ام. چهل و چند روز است. آمدم کاری پیدا کنم بلکه پولی برای خانواده ام بفرستم. هر روز می‌روم دور میدان. یک روز کار هست چند روز نیست. شبها را در مسافرخانه ای می‌مانم. شبی پنج تومان. روزهایی که مشغول کارم خوب است اما شبها کم مانده روانی ‌شوم. سر درد می‌گیرم. مدام سیگار می‌کشم. نمی‌دانم چه کنم. شرمنده خانواده هم مانده ام. اگر کار باشد خوب است. در نهاوند کار نبود..."
این‌ها را در پاسخ به کنجکاوی‌های من می‌گفت. همین دیشب. نشسته بود کنار خیابان و سر را درمیان دستها گرفته بود. ساک کوچکی هم در کنارش بود. درشت اندام بود و لهجه کردی داشت.سفره های نفتی
دیشب پس از مدتها برای خرید بیرون رفته بودم. میوه و شیرینی و مرغ. بیست و چند هزار تومان به راحتی و ظرف چند دقیقه ناپدید شد! گوشه خیابان که دیدمش، چمباتمه زده بود و سر در میان دستها به نشانه استیصال پنهان کرده بود. با خود گفتم اگر معتاد باشد کمکش نمی کنم. حتماً هرچه بگیرد خرج مواد می‌کند. شاید هم مسافر است و جایی را ندارد. و شاید...
"مشکلی دارید آقا؟ چیزی شده؟"
حرفهایش را که شنیدم، حالا من بودم که مستأصل شده بودم. چه می‌توانستم بکنم؟! انگار بدترین کار ممکن، همانی بود که اول به ذهنم رسید و انجامش دادم! نمی پذیرفت. کار من شده بود اصرار و کار او انکار. این من بودم که حقیر می‌شدم. کوتاه نیامدم به این بهانه که لااقل شبی را در همان مسافرخانه خود، مهمان من باش.
و او می‌گفت که این همه گفتم به قصد جستن کاری نه دریافت کمکی!
و باز در خود له شدم. مچاله شدم. عاجز شدم از هر کنش و اندیشه ای. از خودم و از خریدی که کرده بودم بدم آمد. کوفتم شد. کاش ...
تیتر روزنامه های دیروز و پریروز در ذهنم رژه می رفت. "کلاف سر در گم بودجه 88"، "جیب فقرا خالی تر می شود"، "تورم واقعی در راه است"، "هشدار اقتصاددانان درباره پیامدهای حذف یارانه ها"، "پیامدهای پرهزینه شوک درمانی"، "ورود به دوران رکود تورمی" و...

                                                      ... و نفتی که سفره ما را به گند کشیده است.




87/12/14
7:47 عصر

چون زنبوری بی عسل

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، سیاست، جامعه

چون زنبوری بی عسل

چند سال پیش، کتابی از ابوالحسن بنی صدر را می خواندم و با به پایان بردن آن، یادداشتی درباره او نگاشتم. دیشب که از تلویزیون گزارشی درباره بنی صدر و سخنرانی او در چهاردهم اسفند 1359 را می دیدم، به یاد آن یادداشت افتادم و بهانه ای پیدا شد برای انتشار متنی که در پی می آید:
هنگامی که مجلس شورای اسلامی رأی به عدم کفایت نخستین رییس جمهور ایران داد، بنا بر مفاد ادعانامه تنظیمی علیه او، این بی کفایتی به دلیل عدم صداقت سیاسی، دو رویی و دو چهرگی، ترویج و اعمال خودمحوری، ترویج اخلاق استکباری و مواردی از این دست بود.
طنز تاریخ در این است که مشهورترین کتاب بنی صدر، "کیش شخصیت" نام دارد که او جنبه های گوناگون حیات و تفکر خودمحوران و شخصیت پرستان را در آن به تصویر کشیده است و مردم را از این خودپرستی و صفات پیرو آن پرهیز داده است! اینست حکایت عالم بی عمل و زنبور بی عسلی که گویی هرگز کتاب "کیش شخصیت" را نخوانده بود!!بنی صدر
او در بخشی از این کتاب با عنوان "سلطه جویان با دست خود گور خویش را می کنند" می نویسد: "قدرت در فراگرد رشد خود، ذهنیات اینان را چنان از عشق به «مطلق العنانی» پر می کند و چنان دیدشان را از دیدن ماورای ذهنیات مطلق شده شان ناتوان می گرداند که از پی بردن به مرگ قدرتهای متمرکز و متراکم و خودکامه عاجز می شوند.
در حقیقت نخستین قربانیان دروغ بافی های کذابین، سلطه جویانند."
وی در ادامه شناساندن صفات این گروه از آدمیان می گوید: "آنقدر برای خود تشخص قایلند و نا بدانجا استکبار می جویند که علم و سخن درست و عقیده صحیح و حتی شور و مصلحت اندیشی با دیگری را منافی تشخص خود می دانند. دایم در ذهن بیمارشان مردمان را طبقه بندی می کنند و وای اگر از این آدمیان زمینی، یکی رفتاری را در آنها انتقاد کند!"
این عبارات نیازی به هیچ تشریح، توضیح و یا انطباق با عملکرد رییس جمهور فراری ایران ندارد و به اندازه کافی آنان که آن دوره را درک کرده اند و یا با مراجعه به روزنامه ها و اطلاعات مکتوب و ضبط شده آن روزگار در جریان آنچه بر بنی صدر گذشت هستند، خود می توانند به راحتی حکایت عالم بی عمل را دریابند.
از موسولینی نقل کرده اند که معتقد بود: "کافی نیست مردم مرا تحسین کنند بلکه باید تمام وجود خویش را در اختیار آرا و تصمیمات من بگذارند." و گویا بنی صدر نیز اینچنین بود و به این اکتفا نمی کرد که خود زندانی خیالات خویش باشد و می خواست ایرانیان نیز خیالات هر روز به یک رنگ او را بپرستند و توقع داشت همه مردم با تمام وجود آنچه را که طبق فرمان تا لحظه ای پیش درست می شمردند، در دم غلط و نادرست شمرند که این دو رویی همراه با تکبر را به وفور در عملکرد او می توان مرور کرد.
بنی صدر پیش از تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری، برای سخنرانی در مساجد حضور می یافت و چهره ای کاملاً اسلامی از خود تصویر کرده بود و حتی در مناظره های تلویزیونی با چریکهای فدایی و حتی مجاهدین خلق، تحلیلهایی در دفاع از اسلام ارایه می داد و در میان گروههایی چون جاما، مائوئیستها و... مخالفانی سرسخت داشت اما پس از انتخاب، با این گروهها کنار آمد و اتحادی ناهمگون از این گروهها که نشریاتی چون میزان، رنجبر، مجاهد، مردم ایران و... را منتشر می کردند و بیشترشان شکست خوردگانی سیاسی و منزوی شده از جامعه بودند که در مخالفت با خط امام، رویارویی با قوای سه گانه به استثنای شخص رییس جمهور و در کشاندن جامعه به یأس و بدبینی اشتراک داشتند، همراهان او شدند.
او که در وصف طاغوت منشان، فرعون صفتان، خود رأیان و تک روان می نویسد: "آنان در پی خودکامگی جویی، در جریان تخریب دیگران، پایه گذاران قدرت و خود را نیز تخریب می کنند. فزونی طلبند و در فزونی طلبی به هیچ حدی قانع نمی شوند. عاشق خویشند و می خواهند همه قدرتها نزد آنها جمع شوند."، خود برای هماهنگ کردن همه با خویش "دفاتر هماهنگی" را شکل داد و تز "هر که با من نیست بر من است" را در پیش گرفت و با همه نهادهای انقلاب درگیر شد و حتی زیرمجموعه خود را هم تاب نمی آورد تا جایی که در نامه ای به امام(ره) نوشت: "مصیبت بزرگتر از جنگ، وجود دولت حاضر است."
بنی صدر، این بی ثبات ترین شخصیت سیاسی سالهای آغازین حکومت اسلامی ایران در نوشته های خود روش فرعونیان را برای بازداشتن مردم از خواندن و شنیدن و شناختن، انگ و برچسب زدن به یک فکر و عقیده می دانست. معتقد بود که این انگ و برچسب بسته به زمان عوض می شود اما روش در محتوای خود باقی می ماند و فرعونیان از خود عقیده جعل می کنند و به کسی که باید کوبیده شود نسبت می دهند و با تعبیر و تفسیری که خود برای جعلیات می تراشند، آن را با هزار من سریشم به طرف مقابل می چسبانند! اما همین فرد در عمل خود همین شیوه را به کار می بست و برچسب زدن را نه تنها به نهادهای برآمده از انقلاب که به قوای سه گانه، مجموعه نیروهای خط امام و حتی شخص امام(ره) نیز دنبال می کرد و "چماق دار"، لقبی بود که به ویژه پس از واقعه 14 اسفند به هر نیروی منتقد تفکر و مرام خود هدیه می کرد.
این شیوه فرعونیان خودپسند است که با ایجاد محیط عصبی و با بهره گیری از ناسزا و تحریک و کشاندن مردم به مشاجرات، طرح اندیشه را غیرممکن ساخته و با های و هوی و بلوا چنان کنند که صدا به صدا نرسد و اندیشه و سخن حق در میان فریادها گم شود.
بازخوانی برگهای غبارگرفته تاریخ معاصر و کاوش در احوال سیاستمداران و دولتمردان، همواره راهگشای همه مردم برای امروز و فردا خواهد بود که: "گذشته، چراغ راه آینده است."
خالی از لطف نیست این نوشتار را با سخن یکی از نمایندگان مجلس در موافقت با طرح عدم کفایت بنی صدر به پایان برم که هشداری همیشگی برای همه منتخبان ملت در هر پست و مقامی است: "مسأله ای که الان مردم را به خود مشغول داشته، کنار گذاشتن یک فرد یا دسته نیست. بلکه صحبت از تشییع جنازه نحوه ای از اندیشه است که می پندارد مردم با انتخابشان از حق دیدن و اندیشیدن خودشان صرف نظر کرده اند."




87/12/1
4:6 عصر

دلستر ایستک خیلی خوشمزه است!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، جامعه

دلستر ایستک خیلی خوشمزه است!

از کنار فروشگاه عرضه کننده لباسی رد می شدیم که آگهی های 30 درصد تخفیف خود را بر شیشه چسبانده بود. نام مشهور و معتبری دارد این فروشگاه و البته چندی است که به وابستگی به صهیونیسم هم متهم شده است. قیمت پوشاک این فروشگاه با لحاظ کردن تخفیف 30 درصدی هنوز هم فراتر از توان جیب بسیاری از ماست اما فروشگاه پر بود از آدمهایی که از این گوشه به آن گوشه در حرکت بودند و لباسها را زیر و رو می کردند.
آنها آمده بودند تا لباس "مارک" دار بخرند و این "برند" بود که آنها را بدانجا کشانده بود.برند
طبیعی است که ما آدمها دوست داریم خانه بزرگتری داشته باشیم و خودرو بهتری سوار شویم. وقتی پیکان قراضه مان را که هر ماه، یک هفته را مهمان تعمیرگاه است، با قرض و بدهکاری تبدیل به پراید می کنیم، کار خلاف عرفی انجام نداده ایم. اما اگر درآمدمان فراوان باشد و بتوانیم بیش از صد میلیون تومان صرف خرید خودرو کنیم، همه خودروهای گرانتر از پنجاه، شصت میلیونی نیازمان را برآورده می کنند و امکانات مشابهی دارند. آن هنگام ملاک انتخاب ما چیست؟
بسیاری از گوشی های تلفن همراه که امروز در بازار هستند، امکانات مشابهی را با قیمتهای متفاوتی عرضه می کنند. از آن میان چرا به سراغ گوشی های خاصی می رویم؟ آیا عمر بیشتری دارند؟ چه تضمینی هست؟ اصلاً چه ضرورتی به دوام کالا هست وقتی هر روز امکان جدیدتر و تنوع بیشتری می آید و ما همراه با جریان مصرف زدگی گوشی را هم عوض خواهیم کرد؟ آیا چون زیباترند؟ ملاک زیبایی چیست و آیا آنچه را ما زیبا می پنداریم، دیگران هم زیبا می بینند؟
سوار شدن بر "مرسدس بنز"، به دست بستن ساعت "امگا"، پوشیدن کفش "آدیداس"، بر چشم زدن عینک "ورساچه"، بر تن کردن تی شرت "نایک"، غذا خوردن در رستوران "مک دونالد" و... فقط برای رسیدن به دوام بیشتر، کارآیی بهتر، زیبایی افزونتر و لذیذ بودن نیست. شاید بتوان با بهای ارزانتری از همین مواهب بهره مند شد اما بسیاری از ما برای خرید و استفاده از "برند" و "مارک" سر و دست می شکنیم.
شاید هرگز به این فکر نکنیم که یک شلوار "لی وایز" یک سال قابل پوشیدن است یا پنج سال و آیا واقعاً عینکهای "شانل" چشمان ما را در برابر اشعه زیان آور خورشید محافظت می کنند؟ مهم این است که اینها مارکی معتبرند!
حضور و تأثیر برندها آنقدر آشکار است که در بقالی ها هنوز پس از سالها مشتریان هر دستمال کاغذی را "کلینکس" می خوانند، برای خرید پودر لباسشویی تقاضای "تاید" می کنند، برای خرید مایع ظرفشویی "ریکا" می خواهند، هر مایع سفیدکننده را "وایتکس" می نامند، به هر کیکی "تی تاپ" می گویند و "پفک" طلب می کنند حتی اگر از کارخانه "چی توز" باشد! و "دلستر" را طوری جایگزین ماء الشعیر کرده اند که عبارات مضحکی مانند این می شنویم که: "دلستر ایستک خیلی خوشمزه است"!
و گاه این وابستگی به "مارک" چنان فخری به همراه دارد که برای نمونه مشتریان پوشاک "هاکوپیان" شاید حاضر نباشند برای کت و شلوار هاکوپیان همان پول همیشگی را بدهند در صورتی که مارکش کنده شده باشد!
این همه را نوشتم تا به این پرسش برسم که سهم ایران در برندسازی های بین المللی کجاست؟
چندی پیش در روزنامه ای خواندم که 100 برند برتر جهان، ارزشی بیش از 1100 میلیارد دلار (برابر با درآمد 66 کشور دنیا) به خود اختصاص داده اند و این نکته آزارم داد که سهم ایران در این عرصه "صفر" است!
ما ایرانی ها نه تنها به برندسازی بین المللی کم توجهی کرده ایم، که به گمان من در پاسداشت داشته های خود نیز کم کاری کرده ایم. آنچه از شهرت فرش دستباف، زعفران، پسته و خاویار ایران به همت و تلاش پیشینیان ما و با برندسازی سنتی آنان به ویژه در سده گذشته به امروز رسیده است، در اثر کم توجهی ما به پشتیبانی از آن، بی اعتنایی به تبلیغات مناسب، کم کاری در بسته بندی نوین و... در آستانه خطر است.
آیا نباید ارزش برند را جدی بگیریم و بازیگری فعال در این عرصه باشیم؟




87/11/20
3:21 عصر

حسرت مدام

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، حرف دل

   حسرت مدام

   تنها یک بار از ساحل گذشت
   دیری است اما
                     که امواج،
       برای بوسه زدن بر جای پایش
                                هی می آیند و می روند...




87/11/14
9:30 صبح

ما مردم با فرهنگ

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، جامعه

   ما مردم با فرهنگ

   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
 با دیدن آشغالهای ریخته شده کنار خیابان، این را گفت و بی توجه به سر تکان دادنهای افسری که نیم نگاهی به چراغ قرمز داشت، از خیابان گذشت.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
 با دیدن اسکناس پاره پوره مشتری، این را گفت و بی توجه به مردمی که توی صف بودند، دو تا نان سنگک خشخاشی را به پسرعمویش داد که همین دو دقیقه پیش آمده بود.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن دوبله پارک کردن خودرویی در کوچه این را گفت و بی توجه به زمان خواب قیلوله مردم، شروع به خواندن آواز در مایه بیات ترک کرد که: «نمکیه! نون خشک داری بیار...»
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با شنیدن سر و صدای بچه های واحد بالایی، این را گفت و بی توجه به ظهور «واعظ شیب بر بناگوش»، به هرزنویسی در اینترنت ادامه داد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن لایی کشیدن خودرو جلویی، این را گفت و بی توجه به نگاه سنگین عابران و رانندگان، به نشانه اعتراض دستش را روی بوق ممتد نگاه داشت.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن برنامه تلویزیون درباره تخریب محیط زیست به دست مردم، این را گفت و قاشق دهنی اش را توی بشقاب خورش مهمانش فرو کرد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با اشاره به پارگی ها و جویدگی های صندلی اتوبوس، این را گفت و بی آنکه مقابل دهانش را بپوشاند، توی صورت بغل دستی اش عطسه کرد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با شنیدن صحبت کسی که آن سوی خط بود، این را گفت و بی توجه به تماشاگرانی که در سالن سینما برای شنیدن دیالوگهای فیلم، گوش تیز کرده بودند، به مکالمه تلفنی اش با صدای بلند ادامه داد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن ناسزاهایی که با اسپری روی دیوار نوشته شده بود، این را گفت و پوست چیپس را روی زمین انداخت.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
چاپلوسی همکارش برای رییس را که به یاد آورد، این را گفت و به کپی برداری از روی کتاب و سرقت ادبی اش ادامه داد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
   .................................................




87/10/29
2:26 عصر

دهمین انتخابی که در پیش است...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، سیاست، جامعه

دهمین انتخابی که در پیش است...

یکم) در دشت، هر چه فریاد کنی، بازخوردی نخواهی شنید. هر اندازه هم که فریادت بلند و رسا باشد، باز هم بازخوردی نخواهد داشت. برای داشتن بازخورد صدا، باید کوههایی را یافت رفیع و تنگاتنگ و آنگاه است که صدای آرامت هم بازتاب خواهد داشت.
در جامعه هم برای آنکه صدا بازتاب داشته باشد، باید دشتها را رها کرد و در میان انبوه خلق که از هر کوهی سترگ ترند لب به سخن گشود و بازخوردش را به تماشا نشست.
این واقعیتی است که سیاست ورزان و نیز اهالی قلم باید بدان آگاه باشند. به تجربه دیده ایم بسیاری را که سخن نیکو داشته اند و گفته اند و نوشته اند اما هیچ بازتابی نداشته است و کسانی هم سخنی با عیار پایین تر عرضه کرده اند و پاسخی گسترده گرفته اند.
باریک که بشویم، در می یابیم که آنها نیکو نواخته اند اما در دشت و اینها فقط نواخته اند اما در میان کوهها!
غرض اینکه در گردونه تلاش برای مشارکت حداکثری در انتخابات نیز باید حداکثر تلاشمان این باشد که سخن مناسب را در زمینه و زمان مناسب مطرح کنیم تا به نتیجه برسیم. باید انبوه خلق را دریابیم و همراه و در میان آنها باشیم. باید سخنی را که نیک می پنداریم در کوهستان سترگ و سر به آسمان ساییده مردم این خاک عرضه کنیم.
دوم) آدمیزاده هنگامی که در چاردیواری خویش جای می گیرد، دیوار را پایان جهان می پندارد، غافل از آنکه پشت آن دیوار هزار هزار فرسنگ راه مانده است و این زمین کروی هم که اصلاً پایانی ندارد!
در جامعه نیز برخی گروهها و پاره ای احزاب و سیاست ورزان، دیوار جناح و دسته خود را پایان همه چیز تصور می کنند و برتافتن این مسأله که آن سوی حزب و گروه آنها هم کسانی هستند که باید عرضه شوند، برایشان دشوار است. بسیار دشوار!
و این بینش نیز از موانع دستیابی به مشارکت حداکثری است. باور کنیم که برای رسیدن به آتیه ای ارزشمند تر از دیروز و امروز، همه نیروها و توانها باید در کنار هم قرار بگیرند نه رو در روی هم.
سوم) در برنامه های تلویزیونی که دقت کنیم، می بینیم برنامه ها و نقشهایی گل می کنند که مردم در رفتار و کردار آنها، خود را می بینند و حتی برنامه ها را به نام کسی می خوانند که با او احساس نزدیک تری دارند. روزگاری مجموعه "سالهای دور از خانه" را به نام "اوشین" می شناختند و نمونه تازه ترش "جواهری در قصر" که "یانگوم" می خواندندش. در مجموعه های داخلی هم "روزی روزگاری" را به "مرادبیگ" می شناختند و "نقطه چین" را به "بامشاد" و حتی با "برره" هم که نسخه اغراق شده پاره ای رفتارهای ما بود همین احساس نزدیکی را داشتیم!
این یک واقعیت است که مردم با کسی احساس همذات پنداری می کنند که به آنها نزدیک باشد نه قدیسی فرادست و قهرمانی خارق العاده. مردم با "از ما بهتران" احساس همراهی و هم رأیی نداشته اند و نخواهند داشت. در انتخابات نیز مردم کسی را برمی گزینند که با آنها و نیازها و آرزوهایشان مشابهت بیشتری داشته باشد. پس کسانی قدم در این راه بگذارند که مردم آرزوها و خواست های خویش را بتوانند در قامت آنها ببینند.
چهارم) حکایتی قدیمی شنیده بودم که اشاره داشت به خانی که لقبی طویل به او داده بودند و عالیجاهی عزت همراه بود و غریبه ای پنداشت که این لقب، نام چندین نفر است و می گفت این همه آدمیزاده در خانه جای نخواهند گرفت!
در جامعه نیز گروهی چنین می پندارند که خودشان به تنهایی، بسیارند و شاید خانه ایران هم برایشان کوچک باشد حال آنکه اندکند. باید پذیرفت که چند هزار نفر از یک گرایش، هرگز معنای تکثر و چند صدایی نمی دهد چرا که همه یک رأی هستند و برای گرد آوردن همه رأی ها، باید سبدهای گوناگون برابر با آرای گوناگون گذاشت و باید باور داشت که مهمتر از اینکه این آرا به کدام سبد ریخته می شود، این است که مجموع همه سبدها به حساب "جمهوری اسلامی ایران" واریز می شود.
این نکته بسیار مهمتر است از آن که چه کسی رأی می آورد و از همین روست که باید زمینه را برای ظهور صاحبان آرا و سلایق و اندیشه های گوناگون فراهم آورد تا زمینه برای مشارکت حداکثری مردم نیز مهیا شود.




<   <<   11   12   13   14   15   >>   >