سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی

92/10/20
7:47 صبح

چین، کاشان ندارد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته:

چین، کاشان ندارد

 دست اندازی چینی ها به صنعت و تجارت دیگر ملل شهرتی بسیار یافته است و نه تنها در ایران که در شمار فراوانی از کشورهای دور و نزدیک به زبان نقد و طنز و هشدار در این باره سخن ها رفته است.
تولید "انبوه" و "ارزان" در کنار ویژگی "کپی کاری" موجب شده است تا صاحبان و متولیان صنایع در کشورهای مختلف، چین را به سان رقیبی ترسناک و فلج کننده ببینند و مدام بر پرهیز از ورود کالاهای چینی به سرزمینشان انذار دهند.
این بیم دادن ها باور عمومی جوامع را چنان شکل داده است که مردم پذیرفته اند هر چیزی می تواند جایگزینی چینی داشته باشد و چینیان قادرند کپی هر کالایی را تولید کنند. از همین روست که اگر در میان ایرانیان هم شایع شود که چین برای کپی برداری از فرش های ایرانی شهری به نام کاشان بنا کرده است، افکار عمومی به آسانی و بدون کمترین مقاومتی این شایعه را می پذیرند.
چند سال پیش که ماجرای کپی برداری چینی ها از طرح ها و نقشه های فرش های ایرانی دغدغه متولیان این هنر- صنعت شده بود، دل نگرانی ها تا جایی پیش رفت که برخی می گفتند دور نیست که چینی ها برای اینکه به دام قوانین مالکیت معنوی نیفتند و بتوانند بی دروغ فرش هایشان را مثلاً به نام کاشان ما جا بزنند، شهری به همین نام در چین بسازند و این احتمال آنقدر قریب الوقوع و شدنی می نمود که ذکرش به عنوان امری حتمی و قطعی بر زبان برخی صاحب منصبان جاری شد.
از جمله کسانی که این شایعه را به نام واقعیت بر زبان راندند، یکی رییس کل وقت سازمان توسعه تجارت ایران بود و دیگری رییس وقت موزه فرش ایران که چون منابع موثقی به شمار می آمدند، گفته هایشان انعکاس خبری گسترده ای یافت و پس از آن و تا همین امروز بسیاری باور کرده اند که چین برای رقابت در تولیدو تجارت فرش دستباف، شهری به نام کاشان ساخته است!
اما واقعیت چیز دیگری است.
تردیدی نیست که کشور چین یکی از تولیدکنندگان اصلی فرش دستباف در دنیاست و دستبافته های تولیدی این کشور در قیاس با تولیدات ایرانی بهای ارزانتری دارند و بازار قابل توجهی نیز داشته اند.
همچنین بی گمان کپی کاری چینی ها در حوزه تولید فرش نیز نمود داشته است و شماری از طرح ها و نقوش ایرانی از سوی تولیدکنندگان چینی تقلید شده و بر تار و پود قالی جای گرفته اند.
با این همه، آمارهای تجارت جهانی فرش دستباف نشان می دهد که کشور چین در سال های اخیر در حال خروج از گردونه تولیدکنندگان اصلی فرش دستباف است و خود به یکی از واردکنندگان فرش ایرانی بدل شده است.
برپایه آمار منتشر شده از سوی گمرک جمهوری اسلامی ایران نیز برای نمونه در 6 ماهه نخست امسال که صادرات فرش دستباف نسبت به سال 91 روندی کاهشی و نگران کننده داشته است، صادرات فرش ایرانی به کشور چین با رشدی مناسب هم از نظر وزنی و هم از نظر ارزشی رو به رو بوده است.
در این مدت نزدیک به 30 تن فرش دستباف به ارزش نزدیک به 3 میلیون دلار از ایران به چین صادر شده است که این تنها بخشی از دستبافته های ایرانی است که طبق ضوابط گمرکی به ثبت رسیده و فرش های همراه مسافر و موارد مشابه در آن لحاظ نشده است.
آمار رو به رشد صادرات فرش ایران به چین نشان می دهد که این کشور از قد و قواره رقیب جهانی خارج شده و به جای تولید فرش دستباف به سراغ دیگر تولیدات و صنایع رفته است.
امروز چین دارای اقتصادی بزرگ است و نه تنها خودچینی ها که بسیاری از کشورهای صنعتی بزرگ نیز، این سرزمین با نیروی کار فراوانش را به عنوان موتور تولید جهانی برگزیده اند و به طور طبیعی در طی این روند، نیروی کار چینی از بسیاری از حوزه های سنتی همچون تولید فرش دستباف به سوی بخش های صنعتی با دشواری کمتر و درآمد افزونتر گسیل شده اند.
جدا از اینکه چین امروزی در حال خروج از دایره تولیدکنندگان فرش است و نیازی به ایجاد شهری به نام کاشان ندارد، گشت و گذار در میان جغرافیای این سرزمین و پرس و جو از آگاهان نیز نشان می دهد که چنین شهری در چین وجود خارجی ندارد و شاید شبیه ترین شهر از نظر آوایی به کاشان، شهر کاشغر در چین باشد.
این شهر در ناحیه خودگردان سین کیانگ واقع است و آخرین تختگاه حوزه تمدنی ایران در آسیای میانه به شمار می آمده که امروز نیز از مراکز فرهنگ اسلامی در چین دانسته می شود.
هرچند که چینیان کپی کارند و به فرش ایرانی هم دست اندازی هایی داشته اند اما امروز دیگر حریفی توانمند در این حوزه نیستند و می توان افسانه وجود شهری به نام کاشان در چین را فراموش کرد.
این یادداشت در ایرنا و جام جم انتشار یافت. 




92/10/12
7:29 عصر

یوزپلنگ، سانتریفیوژ یا فرش؟! کدامیک نماد ایران است؟

به قلم: حمید کارگر ، در دسته:

یوزپلنگ، سانتریفیوژ یا فرش؟! کدامیک نماد ایران است؟

چندی پیش، رییس فدراسیون جهانی فوتبال به ایران آمد و شگفت زده از بازدیدی که از موزه تنوع زیستی پارک پردیسان داشت و آنچه درباره گونه های جانوری در حال انقراض ایران می شنید، حضور ایران در جام جهانی فوتبال را بهانه ای مناسب برای معرفی یوزپلنگ ایرانی دانست.
همین اظهار نظر ساده و فی البداهه، موجب شد تا یاران سازمان محیط زیست و اصحاب ورزش دست یکدیگر را بفشارند و فرصت را غنیمت شمرده، تدبیری بجویند تا یوز ایرانی مسافر برزیل شود.
رییس سازمان محیط زیست از کوشش برای درج تصویر یوزپلنگ آسیایی (ایرانی) روی پیراهن تیم ملی فوتبال ایران سخن گفت و یارانش نیز از تشکیل کارگروهی برای طراحی این نماد خبر دادند.
در ارزشمند بودن این اقدام و غنیمت شمردن فرصت برای طرح دغدغه های زیست محیطی و نجات گونه های در حال انقراض جانوری تردیدی نیست اما آیا سقف آمال و آرزوهای ایرانیان در بهره گیری از فرصت بازی های جهانی فوتبال و بستری که فراهم می کند همین است؟ آیا یوزپلنگ آسیایی نماد سرزمین ماست و جهانیان ایران را با یوز می شناسند؟ آیا آنان که باید ساختن برندی ملی برای این سرزمین را تدبیر کنند در خوابند؟ آیا اگر سب بلاتر به جای بازدید از موزه تنوع زیستی، سری به شالیزارهای ایران می زد، برنج ایرانی نماد کشور می شد و اگر به تور کویرگردی می رفت، بیابان های ایران معرفی می شدند و اگر سر از یکی از سایت های هسته ای در می آورد کیک زرد یا سانتریفیوژ را نماد کشورمان می کردیم؟!
طرفه آنکه طراح نماد یوزپلنگ برای درج روی پیراهن تیم ملی، اذعان داشته است که چنگ و دندان پلنگ خشم و خشونت را نشان می دهد و کوشیده ایم تا تصویری دوست داشتنی از پلنگ ارایه کنیم!
بی گمان جام جهانی فوتبال برزیل در سال آینده مجالی فراخ و پراهمیت برای تبلیغ و معرفی داشته های کشورهای حاضر در این رقابت هاست و هزاران هزار عکس و خبر از این رویداد منتشر خواهد شد و ایران نیز با کمینه حضور در سه بازی، فرصتی مطلوب برای نمایش چهره ای شاخص از خود دارد.
اما آیا حضور در این رخداد و فرصت ارزشمند نیازمند دوراندیشی، تدبیر و برنامه ریزی نیست؟ چنین مجالی در تعامل با افکار عمومی جهان را نباید به آسانی از کف داد و آیا نباید بهترین ها را برگزید؟ آیا شایسته نیست که از این فرصت برای ترمیم چهره جهانی کشورمان و ساخت برندی نیکو بهره بریم؟
اگر پیش از این مفهوم "برند" به حوزه اقتصاد محصور می شد، امروز در برگیرنده فرهنگ، تاریخ، هنر، سیاست، اخلاق و همه حوزه های هویتی یک کشور است. نماد و برند یک کشور الزامات و ویژگی هایی دارد که نمی توان به آسانی آن را به هر صفت، فرد و یا کالایی نسبت داد و از همین رو نمی توان به راحتی و از خلال یک گپ و گفت غیرکارشناسی، یوزپلنگ آسیایی را معرف ایران دانست که اگر چنین باشد، نگارنده بر این باور است فرش ایرانی بسیار شایسته تر است تا نماد کشورمان باشد.
از ویژگی های برند ملی و نماد یک کشور، جذابیت، مطلوبیت و دوام و بقای آن در طول تاریخ است و اینکه آن شاخصه، وجه تمایز و شناساننده کشور نسبت به دیگر کشورها باشد. آیا فرش ایرانی در افکار عمومی جهان محبوبیت و مطلوبیت بیشتری دارد یا یوزپلنگ؟ و آیا وجه تمایز ما با دیگران در تولید فرش ایرانی است یا در دارا بودن یوزپلنگ آسیایی؟!
برند و نماد یک کشور باید معرفی کننده وجوه فکری، فرهنگی، هنری و هویتی مردم آن کشور باشد و مخاطب خارجی در رویارویی با آن نماد قادر به برقراری ارتباط باشد. آیا فرش ایرانی که در طول تاریخی چند هزارساله با آداب و رسوم و فرهنگ ایرانیان عجین شده و تجلی گاه هنر مردم این سرزمین بوده است و نیز در آن سوی مرزها به عنوان سفیر فرهنگی و هنری این سرزمین ایفای نقش کرده است شایسته خوانده شدن به عنوان نماد ملی است یا یوزپلنگ آسیایی که حتی مردم خودمان نیز با آن پیوند و قرابتی حس نمی کنند؟
در شرایطی که جنگ روانی علیه ایران در دیپلماسی رسانه ای بیگانگان و بدخواهان کاری هر روزه شده است و پروژه هایی همچون "ایران هراسی" نقل محافلند، فرش ایرانی که حضور زنان و مردان هنرمند ایران زمین و روح مهربان آنان را به رخ می کشد شایسته تبلیغ و ترویج است یا پلنگ تیزدندانی که قرار است به لطف هنر گرافیک از خشونت چنگ و دندانش کاسته شود؟!
از دیگر سو، بهره گیری از فرصت حضور در جام جهانی از زوایای گوناگون فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی نیز قابل تأمل است و افزون بر ساخت و نمایش چهره عمومی کشور، می تواند بهانه و مقدمه ای برای جذب و پذیرش گردشگران و رونق بخشیدن به اقتصاد و تجارت کشور باشد و از این منظر نیز فرش ایرانی هم در تلطیف چهره ایران در افکار عمومی جهان و هم در رونق بخشیدن به اقتصاد و صادرات کشور جایگاهی ارزنده تر از یوزپلنگ آسیایی دارد.
به هر روی فرصت حضور در جام جهانی فوتبال فرصتی نادر و ارزشمند است. در این رقابت ها چه برنده باشیم، چه بازنده، کمینه 270 دقیقه در برابر چشم جهانیان هستیم و باید این مجال را قدر بشناسیم و برایش تدبیر کنیم.

این یادداشت در روزنامه های جهان اقتصاد و سیاست روز منتشر شد.




92/7/4
8:14 صبح

سومین طره با نگاهی به بازار آمد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته:

سومین طره با نگاهی به بازار آمد

سومین شماره دوماهنامه "طره"





92/5/16
10:20 صبح

طره دوم رسید

به قلم: حمید کارگر ، در دسته:

طره دوم رسید

شماره دوم از دوماهنامه اطلاع رسانی، آموزشی و تحلیلی فرش دستباف ایران با نام "طره" منتشر شد.

 




92/3/21
3:45 عصر

من کلک به کار آرم و تو طره طرار

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: هنر، جامعه، فرش

من کلک به کار آرم و تو طره طرار

در وانفسای گرانی فزاینده کاغذ و نشر، در هنگامه ای که بسیاری از گویندگان و نویسندگان خسته اند و گفتن ها و نوشتن هاشان ره به جایی نمی برد، در شرایطی که دغدغه کار فرهنگی کردن را مزاح می خوانند، در... بگذریم؛ "طره" منتشر شد.




92/2/10
9:6 صبح

منتشر شد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: جامعه، ارتباطات، رسانه

 

منتشر شد.
سرانجام منتشر شد.
پس از دو سال رفت و برگشت میان ناشر و ارشاد منتشر شد.
پس از حذف بخشی از یادداشت ها، قلم گرفتن بسیاری از مصادیق و نمونه ها و بازنویسی بخش دیگری از مطالب منتشر شد.نگاه کاربردی به دانش رسانه و ارتباطاتپس از فزونی یافتن بهای کاغذ و افزون شدن قیمت تمام شده و کاسته شدن از شمارگان کتاب ها در وانفسای کنونی منتشر شد.پشت جلدش چنین نگاشته ام:
" رخ نمودن پرشتاب رسانه ها و ابزارهای تازه ارتباطی چنان است که گویی تعبیر "دهکده جهانی" را هم تنگ و نارسا می دانند و شادند از به چالش کشیدن نظریه های ارتباطی.
در این فضای نو که ساز و برگ های ارتباطی پدید آورده اند، ستیز با آگاهی و ارتباط و یا در بند تنگناها و الگوهای رسانه ای پیشین قرار گرفتن، تنها به معنای شتاب گرفتن در مسیر عقب ماندگی است!
پس ناگزیر باید نگاهی دیگرگون داشت و این کتاب تلاشی است برای حرکت به سمت این دیگرگون دیدن."
غرفه "انتشارات روزنه" که چاپ کتاب "نگاه کاربردی به دانش رسانه و ارتباطات" را پذیرفت و سنگینی چانه زنی ها با بررسان ارشاد را بر دوش کشید، در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه کننده این اثر است.

 




91/12/20
9:27 صبح

قضیه بند ناف

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: جامعه، حرف دل

 

قضیه بند ناف

استادمان می گفت زایمان که به انجام رسید، بند ناف باید بریده شود. وقتی جنین به دنیای تازه وارد می شود، دیگر برای دریافت اکسیژن و مواد غذایی نیازی به این بند خونین ندارد. قطع این ارتباط، یعنی آغاز حیات طبیعی.
استادمان می گفت اما بسیارند افراد، نهادها و یا شرایطی که توان یا تمایل به این قطع ارتباط را ندارند و همچنان از بطن مادر خون می مکند.
استادمان می گفت هر انقلابی هم پس از زایش باید به زیست طبیعی دست یابد و از شرایط جنینی و ارتباط بند نافی فاصله بگیرد. اما بسیارند انقلابیون، نهادهای انقلابی و یا شرایط انقلابی که تن به این زیست طبیعی نمی دهند و همچنان در حال و هوای پیشین به سر می برند.
استادمان این را می گفت تا توضیح دهد که اگرچه تصدی برخی افراد در برخی مناصب در فضای انقلابی ناگزیر است، اگرچه برخی پندارها و رفتارها در قاب انقلاب عادی و پذیرفتنی است، اگرچه به کار گماردن برخی ها به هدایت پاره ای امور که در آن پیشینه و اندوخته ای ندارند در کوران یک انقلاب آسان است، اگرچه وقوع برخی رخدادها، کنش ها، واکنش ها و هیجان ها را در اتمسفر انقلاب چاره و گریزی نیست، اگرچه ... اما تا به کی؟!
استادمان به درستی می خواست که در قضیه "بند ناف" درنگ کنیم.

 




91/10/28
10:18 صبح

هدف، جیب مخاطب است نه فرهنگ و هنر ملی!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: جامعه

 

هدف، جیب مخاطب است نه فرهنگ و هنر ملی!

مرد جوانی خیره به دوربین تلویزیونی نگاهش را به چشمان بینندگان گره زده و در کمال آرامش چنین می گوید: "تعداد زیادی از بینندگان تماس گرفتن و خواستن تا داروی لاغری مطمئن و بی ضرری رو به اونها معرفی کنیم. ما بعد از 2 هفته بررسی به این نتیجه رسیدیم که چای سبز شرکت .... که در .... تهیه و تولید میشه بهترین و سالمترین گزینه است. این محصول دارای گواهی های ایزو است، به چند کشور اروپایی صادر میشه و...."
مجری برنامه که گویی هنوز خیالش از بابت میزان تاثیر این عبارات آسوده نیست به تأکید چند بار پرسش هایی را مطرح می کند که: "گفتید بهترین محصول است دیگر؟ هیچ زیان احتمالی هم ندارد دیگر؟ یک بار دیگر بفرمایید که بینندگان این محصول را چگونه می توانند خریداری کنند؟..." و این مراوده تا بدانجا ادامه می یابد که خیال هر دو طرف راحت شود که پول پرداخت شده برای این  تبلیغات آبرومند! حلال شده است!!
پسین یکی دیگر از روزهای هفته باز از سر اتفاق بیننده همین برنامه از شبکه پایتخت شده ام و این بار مجری در حال گپ و گفت با آشپز برنامه است و او نیز مأمور به معرفی نام برندی خاص در تولید نان های فانتزی! هر جمله ای که درباره دستور آشپزی می گوید و یا هر بار که مواد لازم را بر زبان می راند، یادآوری می کند که خوردن این غذا به شکل ساندویچ و در نان .... طعم و لذت دیگری دارد!
از اطرافیان و بینندگان دایمی برنامه "به خانه برمی گردیم" که پرس و جو می کنم، در می یابم که این رسم همیشگی برنامه است که به بلندگوی تبلیغاتی برخی نام و نشان ها تبدیل شده و هرکه پول مناسبی بدهد به آسانی می تواند از تریبون رسانه ملی محصول خود را نه در شکل و شمایل یک آگهی تبلیغاتی مستقیم بلکه از زبان مجریان و کارشناسان تلویزیون معرفی و عرضه کند.
سخن گفتن از ریزش مخاطبان سیما و تلاش گردانندگان رسانه ملی برای تأمین هزینه ها و... قصه ای آشنا و شهره است اما این گونه تبلیغات رو و عریان و هزینه کردن از جیب مردم در رسانه ای که پسوند "ملی" را بر خود دارد برای کالا و برندی خاص آن هم به شکلی ویژه و هدفمند در برنامه ای که در میان بانوان در زمره برنامه های پرمخاطب سیما قرار گرفته است، جای اما و اگر بسیار دارد.
سالی پیش از این بود که به دعوت عوامل این برنامه مهمانشان بودم و دقایقی از فرش دستباف ایرانی و ویژگی های بی مانندش با مخاطبان گفتم. قرار بود این بخش تداوم یابد و هر بار یکی از کارشناسان این هنر- صنعت را مهمان برنامه کنم تا از منظری خاص زوایای پنهان فرش ایرانی را آشکار سازند اما پس از چندی از سوی شبکه چنین پیام آمد که: "بهتر است برندهای فرش را به ما وصل کنید تا ضمن معرفی نام و نشان تجاری خود، بخشی از هزینه های برنامه و شبکه را نیز متقبل شوند"!
گویی گمان باطلی داشتیم که رسانه ملی برای پرداختن به این هنر- صنعت بومی و ملی که پیوندی ناب با پیشینه و فرهنگ و هنر ایران زمین دارد زمانی و مجالی فراهم آورده است!

 




91/9/4
11:18 صبح

یا خداوندگار کربلا!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه، تاریخ

 

یا خداوندگار کربلا!

چهره ها زرد بود و قلب ها سیاه.
زورمندان و زرداران بر بلندای عزت بودند و بی شیله پیلگان نادار در ژرفای ذلت.
بدتر از این ها، نیرنگ و فریب و دروغ آمده بود و استوار جای خوش کرده بود.
دردناک تر و دهشتناک تر آن که حکمرانی و فرمان داری ریاکاران فریبکار و دروغ پرداز بر پایه "دین" بود.
سوزناک تر آن که هنوز سال های وداع با پیامبر(ص) به سده نرسیده بود و هنوز صحابه اش نفس می کشیدند.
درستی و ناراستی به هم آمیخته بود. شایستگی و بیهودگی بی مرز شده بودند. سزاواری به تباهی آلوده شده بود. حق به آسانی از باطل قابل تشخیص نبود. نیرنگ و فریب، کارش را خوب بلد بود.
آن سو هم کسانی بودند که دستار پیروی از رسول بر سر داشتند. کسانی که ردای پاسداری از سنت بر تن داشتند. کسانی که جای مهر بر پیشانی شان خبر از سجده های دراز می داد. جماعتی که در خوانش و به یاد سپردن آیات قرآن اصرار داشتند. اما حالا به هنر نیرنگ و دروغ که حق را به باطل در هم آمیخته بود در برابر قرآن ناطق به نبرد آمده بودند.
و البته بودند کسانی که برای به دست آوردن کفی نان و سیر کردن شکمی آزمند، آمده بودند تا شکم بدرند. درنده خویی و زرپرستی و بت پرستی خیلی خوب با تزویر و ریای متدینانه عجین شده بود.
و شد آنچه نباید می شد.
حال و روز امروز ما چگونه است؟ آیا توانسته ایم حکمرانی فریب و نیرنگ را پایان دهیم؟ آیا زر و زور و تزویر را خانه نشین کرده ایم؟ آیا توان پاسخ گویی به ندای "هل من ناصر ینصرنی" را داریم؟ آیا معنای "احلی من العسل" و "ما رأیت الا جمیلا" را می فهمیم؟ آیا باورمان هست که "ان الحیوه عقیده و جهاد"؟ آیا هوده از بیهوده باز می شناسیم؟
یا فقط قصه گوهایی کاربلدیم؟
از پیشینیانی سخن می گوییم که مرگشان نیز عین زندگی بود و خموشی و مرگ امروزمان را در پناه روایت مرگ سرخ آنان پنهان می کنیم!
دلخوش و عادت کرده به دریوزگی، آنقدر لقمه برایمان جویده اند که جویدن را از یاد برده ایم و بر در ارباب بی مروت دنیا نشسته ایم تا خواجه کی ز در آید؟!
آنقدر پای در گل مانده ایم که رفتن را به تمامی از یاد برده ایم و افسوس از اندکی شجاعت که به مرگ روزمره خویش اقرار کنیم!
گاه ژست های فیلسوفانه می گیریم و هرچه بد و بیراه بلدیم نثار زندگی می کنیم و از او بیزاری می جوییم چونان رهبانان کهن و گاه چنان غرقه در ظواهر همین زندگی می شویم که دویدن و باز دویدن برای به چنگ آوردنش، زندگی را از یادمان می برد!
خونمان بی رنگ است و روحمان مرده. تنها نیایشگرانه به دامان آسمان می آویزیم و بی آنکه خیال برخاستن از مغزمان بگذرد انتظار می کشیم!
ای خداوندگار کربلا ما کاهلیم، ترسوییم، تنبلیم، ساده انگاریم، ریاکاریم، زرپرستیم، زورمداریم، ناتوانیم،... خودت دستگیر شو.
در همین پیوند: مجمع القصص محرم ؛  منشین؛ به تمامی ایستاده باش  ؛ حسین(ع) یاورانی می خواهد از جنس مردمان  ؛ حقیقت بر بالای نی و سوار بر صلیب  ؛بیعت کن حسین ؛ لبیک یا حسین(ع)