سفارش تبلیغ
صبا

86/10/23
12:49 عصر

بیعت کن حسین

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، مذهب

بیعت کن حسین

حسین جان! بیعت کن. چرا بیعت نمی کنی؟ چرا همرنگ جماعت نمی شوی تا سر به سلامت به در بری؟ مگر نمی دانی که بیعت نکردن مساوی به مسلخ رفتن است؟ می خواهی قربانی شوی؟ آن هم با خانواده؟ با طفل شیرخواره؟ بیا و بیعت کن.
حسین جان! تا پگاه سرخ عاشورای 61 چیزی باقی نمانده است. تا همان روز موعودی که اجداد پاکت را هم متأثر می ساخت. بیا و تاریخ را تلخ نکن. بگذر از این حق طلبی دردناک و حزن آور. بیعت کن با نامرادی ها و  امیال پست حیوانی. کنار بیا با انبانهای تعفن و گندیدگی. مصالحه کن با انبارهای طعام و جماع و دیگر هیچ. همرنگ شو با پاسداران شب و سیاهی. همراه شو با جبونان و ذلیلان و زبونان و خپله ها!
حسین جان! از همین حالا می شود غریو شادی یزیدیان، کوس و کرنای زیادیان و هلهله امویان را شنید که با خون تو دست افشانی و پای کوبی می کنند. از همین حالا می شود تیره روزی آدمهای عوضی، بی معنی و بی خاصیت را دید که برای لقمه ای نان دم می جنبانند و پوزه بر کفش ارباب می مالند. از همین حالا می شود تصویر کرد آنهایی را که "نام" خویش با "ننگ" می آلایند تا دنیا به باطل به دست آورند! بیا و تاریخ را دیگرگونه کن. بیعت کن.
حسین جان! می دانم که زندگی را در اوج عظمت و آزادگی طالبی نه در حضیض ذلت و بردگی. می دانم که این روحیه را وامدار آیینی هستی که دعوت خود را بر نفی همه قدرتهای دروغین زمینی پایه نهاد و با زبونی و خواری در افتاد و در آغاز حیات خود با شعار آزادی بخش لا اله الا الله در برابر طاغوتهای همه تاریخ جبهه گرفت. می دانم که تو را با سازش و تسلیم آن هم در برابر کفر و نفاق کاری نیست. می دانم که زیستن با هم پیاله های یزید و کافران مدعی دین و دیانتی که "ولایت" را به بازی گرفته اند دشوار است. همه را می دانم اما بر وقایع روز دهم نگرانم. بیا و بیعت کن.
حسین جان! مگر نمی بینی که به ظاهر مسلمانها به راحتی زیر بیرق یزید قرار گرفته اند و سنگ او به سینه می زنند؟ مردارخواران دین فروشی که گند وجودشان هوای تازه حیات را می آلاید همگی برابر تو موضع گرفته اند. شهوترانی، درنده خویی، ستمگری، دورویی، چندرنگی و بوقلمون صفتی، حرص و آز، بی اخلاقی، زالو عملی، دجال گری، سلطه طلبی، شرک و انحطاط، حجاز و شام و عراق را در بر گرفته است. دزدهای قالتاق پاچه ورمالیده جملگی مدعی دین شده اند و تو را چون پدرت علی، خارجی می خوانند و بیرون شده از دین! اینها را نمی بینی؟ بیا و بیعت کن.
حسین جان! نگذار تاریخ روی کثیف خود را بیش از این به رخ بکشد. نگذار مزرعه خونین قساوت و درنده خویی با خون تو آبیاری شود. مظلومانه به مسلخ نرو. دور و برت را بنگر. همینکه بوی خطر آمد، آیه خوانان زمینی به حصارهای امن خزیدند و دامن قبا و ردا و عبا بالا گرفتند که "زمین احتیاط داشت"!! همینکه نجوای خطر برخاست، آنها که به سجده طولانی و الفاظ غلیظ و انبوه محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار خود غره بودند، رهایت کردند. تو هم این ماجرا رها کن و بیعت کن.
حسین جان! می دانم که در اندیشه تو برد و باخت نیست و همه وجودت التهاب رهایی است و همه درونت میل به آزادی و رسیدن به پنجره ای باز تا اشتیاقت را از کمند هوای مسموم برهانی. می دانم. می شناسمت اما آنها که در روزهای آینده در برابرت صف می کشند را هم می شناسم. به آنها که می نگرم جز سقوط پرسرعت ارزشها، جز مه شدید یآس، جز غبار انبوه غم، جز مردگی نمی بینم. بیا و بیعت کن.
حسین جان! دارم عاشورا را می بینم. لحظه رویارویی انسان با شیطان. نه! شیطان کناری به حیرت نشسته است  و خود تاب تماشای آنچه خود ساخته است ندارد. لحظه رویارویی انسانی که در هوای خدا نفس می کشد با انسانی که شیطان است و هم نفس اهریمن. چه تلخ است این صحنه. گریزی نیست. تو به میدان خواهی رفت و این منم که به خود دلداری می دهم که گفتم نروی ولی خندیدی و رفتی!
   بیش از این در دست بغضم واژه نیست                قصه کوته کن که می باید گریست