سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران

88/1/20
10:41 صبح

زبانه می کشد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل

   زبانه می کشد

   باد که می‏آید

   آتش درونم زبانه می‏کشد

   امتداد باد را دنبال می‏کنم

   از روی موج گیسوی توست که می‏آید

   دیری است گیسویت را به باد سپرده‏ای

                                   و من شعله‏ورم




87/12/21
12:32 عصر

پریشان حالی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، حرف دل، جامعه

پریشان حالی

"از نهاوند آمده ام. چهل و چند روز است. آمدم کاری پیدا کنم بلکه پولی برای خانواده ام بفرستم. هر روز می‌روم دور میدان. یک روز کار هست چند روز نیست. شبها را در مسافرخانه ای می‌مانم. شبی پنج تومان. روزهایی که مشغول کارم خوب است اما شبها کم مانده روانی ‌شوم. سر درد می‌گیرم. مدام سیگار می‌کشم. نمی‌دانم چه کنم. شرمنده خانواده هم مانده ام. اگر کار باشد خوب است. در نهاوند کار نبود..."
این‌ها را در پاسخ به کنجکاوی‌های من می‌گفت. همین دیشب. نشسته بود کنار خیابان و سر را درمیان دستها گرفته بود. ساک کوچکی هم در کنارش بود. درشت اندام بود و لهجه کردی داشت.سفره های نفتی
دیشب پس از مدتها برای خرید بیرون رفته بودم. میوه و شیرینی و مرغ. بیست و چند هزار تومان به راحتی و ظرف چند دقیقه ناپدید شد! گوشه خیابان که دیدمش، چمباتمه زده بود و سر در میان دستها به نشانه استیصال پنهان کرده بود. با خود گفتم اگر معتاد باشد کمکش نمی کنم. حتماً هرچه بگیرد خرج مواد می‌کند. شاید هم مسافر است و جایی را ندارد. و شاید...
"مشکلی دارید آقا؟ چیزی شده؟"
حرفهایش را که شنیدم، حالا من بودم که مستأصل شده بودم. چه می‌توانستم بکنم؟! انگار بدترین کار ممکن، همانی بود که اول به ذهنم رسید و انجامش دادم! نمی پذیرفت. کار من شده بود اصرار و کار او انکار. این من بودم که حقیر می‌شدم. کوتاه نیامدم به این بهانه که لااقل شبی را در همان مسافرخانه خود، مهمان من باش.
و او می‌گفت که این همه گفتم به قصد جستن کاری نه دریافت کمکی!
و باز در خود له شدم. مچاله شدم. عاجز شدم از هر کنش و اندیشه ای. از خودم و از خریدی که کرده بودم بدم آمد. کوفتم شد. کاش ...
تیتر روزنامه های دیروز و پریروز در ذهنم رژه می رفت. "کلاف سر در گم بودجه 88"، "جیب فقرا خالی تر می شود"، "تورم واقعی در راه است"، "هشدار اقتصاددانان درباره پیامدهای حذف یارانه ها"، "پیامدهای پرهزینه شوک درمانی"، "ورود به دوران رکود تورمی" و...

                                                      ... و نفتی که سفره ما را به گند کشیده است.




87/11/20
3:21 عصر

حسرت مدام

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، حرف دل

   حسرت مدام

   تنها یک بار از ساحل گذشت
   دیری است اما
                     که امواج،
       برای بوسه زدن بر جای پایش
                                هی می آیند و می روند...




87/10/24
8:23 صبح

غیرت عربی؟!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، مذهب، سیاست

غیرت عربی؟!از نیل تا فرات؟!

دو نوار آبی رنگ در بالا و پایین، و تصویری از ستاره داوود که بین این دو خط جا گرفته است. این پرچم اسراییلیان است که دو خط آبی را نماد دو رودخانه بزرگ "نیل" و "فرات" دانسته اند و ستاره داوود در میان این دو رود را نشانه ای خوانده اند از اینکه ارض موعود و گستره آن، سرزمینی است به وسعت نیل تا فرات!
اسراییلیان دارند می کشند! با بهانه یا بی بهانه اش چندان توفیری ندارد. دارند می کشند و آدمیانی در این میانه معصومانه و مظلومانه دارند قربانی می شوند. مردان، زنان و کودکان غزه، هزینه خلق و خوی دهشتناک کشندگان را با جان خود می پردازند و "متمم های آیشمن های ناتمام"، این جانها را حقیر و ناقابل می شمرند!
شقاوت اسراییلیان در این روزهای محرم الحرام، گویی "رونوشت برابر اصل" جنایت یزیدیان است و به راستی که "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" و البته "کوفه" امروز نیز "پهنه بی غیرتی" اهل زمین و دولتمردانی است که تاریخ عصر ما را رو سیاه می کند!
در دنیای ما، تلاش آنهایی که برای حیوانات دل می سوزانند، سازمان تشکیل می دهند و به دفاع از حقوقشان می پردازند، گویی موثر تر است تا تلاش برای حقوق انسانهایی که حق و پیکر زخمی شان یکجا لگدکوب می شود!
در دنیای ما، فناوری تا بدانجا پیش رفته است که حرکت در دل اتم و جنبش یاخته ها را نظاره می کند اما گویی کور شده است در برابر آنچه در غزه روی می دهد و کر شده است و صدای انفجارها و گریستن ها را نیز نمی شنود!
تصاویر تجمع های اعتراضی پراکنده آدمیان در این سو و آن سوی کره خاک را که می بینی، خرسند می شوی که انسانیت نمرده است. که هنوز هستند کسانی که جنگ را، تجاوز را، آدمکشی را، خونریزی و قساوت را دشمن بدارند. آری هنوز انسانیت نمرده است اما غیرت دولتمردان عرب چطور؟
سران عربی که هم نوعشان و هم کیششان و هم نژادشان، دارد معصومانه و بی دفاع کشته می شود و آنها حتی حاضر به دشمنی لفظی با متجاوز هم نیستند!
قدیم ترها از غیرت عربی سخن می گفتند. غیرت؟! نه عزیزم! با تو نبودم. تو شیر شترت را بخور. شعرت را بگو. به رقص شمشیرت ادامه بده. نفت هم که گرانتر شده، پس گور بابای بچه های فلسطین که قربانی جنون اسراییلیان می شوند!
غیرت؟! بی خیال! تو شمشیرت را برقصان. شترت را سوار شو. فدای چشمان نیمه باز و خمارت که نوزاد فلسطینی چشم باز نکرده به جای شیر، گلوله می خورد!
غیرت؟! ولش کن! تو شیرت را بنوش. فدای آن شاهینی که به بوش هدیه کردی و آن سفره های رنگینی که در برابرش گستردی که شحنگان و گزمگان بر مظلومان حد مرگ جاری می کنند! اصلاً نمی خواهد به غیرت و حمیت و انسانیت فکر کنی. بگذار اهالی غزه بمیرند. شنیده ام هرکدامشان که بمیرند، بهای نفت چند سنت بالاتر می رود. از این بهتر چه می خواهی؟
غیرت؟! آسوده باش عزیزم! مسابقه شتر سواری ات را برگزار کن. شمشیرت را در فضا به رقص درآور. اصلاً میانه ات با فضاپیما چطور است؟ برایت می سازند تا تو پزش را بدهی. هیچ غصه نخور. راحت باش.
غیرت؟! ای بابا! این خوابهای آشفته چیست؟ رها کن این سر و صداها را. تو داستانهای "الف لیله و لیله" را بخوان. رویاهای شیرین ببین. به تو چه ربطی دارد که اسراییلیان می کشند و دیوار حایل می کشند؟ به تو چه ربطی دارد که خون بی گناهان بر زمین می ریزد؟ به تو چه ربطی دارد که اسراییل غاصب است و در این شصت ساله هی وسعت سرزمین تحت سلطه خود را گسترده تر کرده تا به ارض موعود خود برسد؟ به تو چه ربطی دارد که ...؟ غیرت کیلویی چند؟!
و اما تو ای فلسطینی! بدان که خانه ات را خودت باید نگهداری. به دیگران امید مبند. اگر خاکت را دوست داری، برخیز. درست است که انسانیت هنوز نمرده است اما غیرت عربی در دولتمردان عرب، دیر زمانی است که مرده است. خودت برخیز.
و این پندار شیرین من است: آن دو نوار آبی رنگ پرچم اسراییل به یک نوار (رود نیل) کاهش یابد و آنگاه اسراییلیانی که به جای موسی(ع) دنباله رو فرعونند، در آن غرقه شوند. ایدون باد.




86/12/4
1:52 عصر

از تار سبیل تا بلیت اتوبوس

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

از تار سبیل تا بلیت اتوبوس

الف) در روزگاری نه چندان دور که خبری از چک و سفته و تعهد محضری نبود، مردم این سرزمین به امانتداری و صداقت در تجارت شهره بودند و آنچه به عنوان ضامن به گرو می نهادند، "تار سبیل" بود.
اعتماد و اطمینان به یکدیگر چنان جاری و ساری بود و افتخار و مباهات به امانتداری و راست طینتی آنچنان حضور و حیات داشت که وام نهادن تاری از سبیل بهترین ضامن و بالاترین تعهد بود. انگار خیانت در امانت، کلاهبرداری، شارلاتان بازی، فریب و دغل به شوخی و بازیچه می مانست و گویی "اعتماد" طعم شیرینش را به همگان چشانده بود.
ب) این روزها سوار اتوبوسهای پایتخت که می شوی، مسافران خودخواسته و یا به خواست راننده، خود به جمع آوری بلیت می پردازند و بیشتر رانندگان دیگر نگران آن نیستند که کسی بلیت نداده به مقصد برسد.
این اتفاق معنایی خوشایند در خود نهفته دارد که همان جریان یافتن روح "اعتماد" در بین شهروندان است. دیده ام که برخی مسافران این امر را از سر تنبلی رانندگان و یا... می دانند اما می توان نگاه زیباتری هم به این موضوع داشت. می توان از حضور "اعتماد" لذت برد.
پ) چند سال قبل با سه دوست همراه (اسدی، سلمانی و دقیق) در سفری اداری در مسیر حرکت به سمت زاهدان بودیم که در نزدیکی یزد، لاستیک خودرو ترکید. شب هنگام بود و شهر در تعطیلی. صبح از اهالی شهر سراغ آپاراتی ها را می گرفتیم که ما را به "ممد لاستیکی" حواله دادند.
در جست و جوی او دانستیم که به مردانگی و مروت و انصاف شهره است. پیدایش که کردیم، دریافتیم که آنچه شنیده ایم صحت داشته و او لوطی منش و پهلوان سیرت است. به گپ و گفت با او مشغول بودیم که هموطن کردی آمد تا قرضی دیرین را به ممد لاستیکی بازپس دهد و باز هم حکایت جوانمردی و اعتماد را شنیدیم.
راننده ما گفت که خودرویمان اداری است و نمی توانیم شخصی و مستقیم به خرید بپردازیم و تا صدور مجوز هم زمان لازم است و از این قسم مشکلات و کاغذبازی های رایج در این دیار. ممد لاستیکی بی آنکه خمی به ابرو آورد تعویض لاستیک را به انجام رساند و گفت بروید و هر وقت توانستید پول را به حساب من بریزید. وعده اش دادیم که در بازگشت از زاهدان از همین مسیر خواهیم آمد و بی حساب خواهیم شد و چند روز بعد به وعده خود عمل کردیم. اما آن کیمیای "اعتماد" که در ممد لاستیکی موجود بود، هنوز مرا به ستودن وا می دارد.
ت) می شود "اعتماد" را گسترش داد و همگانی کرد؟




86/10/28
2:37 عصر

حقیقت بر بالای نی و سوار بر صلیب

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، حرف دل، مذهب

حقیقت بر بالای نی و سوار بر صلیب

فیلم "انجیل به روایت متی" ساخته پازولینی را دیدم که حکایت عیسای ناصری بود و آنچه بر او رفت. ذهنم با مسیح (ع) گره خورده بود و سر و دل در شیفتگی حسین (ع) داشتم. در اندیشه بودم که این دو چقدر به هم شبیهند. یکی را "پسر خدا" لقب داده اند و دیگری را "خون خدا" و "پسر خون خدا". یکی حقیقت را بر بالای صلیب فریاد می کرد و دیگری بر بلندای نی. یکی از کناره بحر احمر ندای حق سر داد و دیگری بر کنار شریعه فرات.
هر دو از نسل "آدم" بودند که همچون نیای خویش، سیب را با ولع گاز زدند تا از بهشت "بی دردی" که در آن جویهای شیر و عسل روان است و فردوسیان در سایه گاه های خنک بر سریرها تکیه می زنند، حوریان زیباروی سیمین بدن در برمی گیرند و در نعمانی جاودان زندگی (!) می کنند، بگریزند. گریزان بودند از "بودن بی درد" و همسازی با شیطان که آن را ذلت و شکنجه می دانستند.
مسیح و حسین هر دو تازیانه دیدند و خونین بدن شدند. هر دو در برابر رنجها و شکنجه ها پایداری و بردباری تحسین برانگیزی داشتند.
تاریخ از پس قرنها هنوز از شرح درد و رنجی که بر آن دو رفته است نوحه خوان است و آنها سربلند و سرفراز نام خود را جاودان ساختند. در برابر هر دوی آنها حاکمان وقت و غاصبان مسند قدرت دینی و سیاسی، خصمانه و خشن جبهه گرفتند. کاهنان و سردمداران مذهب یهود و فرمانروایان امپراتوری روم، عیسی را برنمی تافتند و والیان و امرای اموی و فتوادهندگانی که خروج علیه خلیفه موروثی را دلیل مهدورالدم بودن حسین می دانستند، پسر پیامبر را زنده نمی خواستند.
در زمانه هر دوی آنها دروغ جولان می داد و ریاکاری بازار گرمی داشت. جیره خواران در کار شست و شوی مغزی مردم بودند و ظلم ظالمان، جهل جاهلان و کفر کافران تجسم داشت. طبیعی است که در جایی که دروغ آنی فروگذار نمی کند و نبض بودن در مفهوم ریا می کوبد و نفاق در وسط معرکه ایستاده و یک نفس در بوق می دمد و بر دهلش می کوبد، صدا به صدا نمی رسد. در چنین هیاهویی، صداقت و حقیقت در بی خبری، جنجال و هوچی گری غرق است.
در این گونه شرایطی، عافیت طلبان تسبیح به دست سر به گوشه های امن می سپرند و مقدسهای سر به زیر، در هاله ای از رهبانیت فرو می روند. خواه حواری عیسی باشند که در یک شب سه بار انکارش کردند و خواه صحابه رسول و وصی او که حقانیت ابن رسول را منکر شدند و تنهایش گذاشتند.
مسیح و حسین هر دو باور داشتند که وقتی چرخ قرار است پس از آنها بچرخد، باید دلیلی برای خوب چرخیدن تقدیمش کنند و چنین کردند و من متحیرم آنهایی که چراغ نمی بینند، به چراغ چه بینند؟
این دو هدیه خدا بر زمینیان بسیار به هم شبیهند اما... حسین را سوز دیگری است. اگر عیسی خود به تنهایی پذیرای تاج خار شد، اگر عیسی چند حواری همراه داشت، اگر عیسی ... ولی حسین را خانواده اش همراهی می کردند. دور و بر حسین پر بود از زنان و کودکان و در برابرش سپاه انبوهی از پاسداران نظام سفیانی. ناسزاگویان ناشسته رویی در برابر حسین بودند که در نامردی و شقاوت در تاریخ مثل شدند.
حسین قربانی شدن عزیزانش را یک به یک دید. حسین در قربانگاه، حقیقت را با پوست و گوشت و استخوان ممهور کرد. حسین برای انسانیت گواهانی از عزیزترین ها رو کرد: این خون کودک شش ماهه ام، این بدن قطعه قطعه شده برادرم، این دهان فروکوفته موذنم، این...
هنوز صدای حسین در تاریخ طنین دارد که: هل من ناصر ینصرنی؟!




86/10/23
12:49 عصر

بیعت کن حسین

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، مذهب

بیعت کن حسین

حسین جان! بیعت کن. چرا بیعت نمی کنی؟ چرا همرنگ جماعت نمی شوی تا سر به سلامت به در بری؟ مگر نمی دانی که بیعت نکردن مساوی به مسلخ رفتن است؟ می خواهی قربانی شوی؟ آن هم با خانواده؟ با طفل شیرخواره؟ بیا و بیعت کن.
حسین جان! تا پگاه سرخ عاشورای 61 چیزی باقی نمانده است. تا همان روز موعودی که اجداد پاکت را هم متأثر می ساخت. بیا و تاریخ را تلخ نکن. بگذر از این حق طلبی دردناک و حزن آور. بیعت کن با نامرادی ها و  امیال پست حیوانی. کنار بیا با انبانهای تعفن و گندیدگی. مصالحه کن با انبارهای طعام و جماع و دیگر هیچ. همرنگ شو با پاسداران شب و سیاهی. همراه شو با جبونان و ذلیلان و زبونان و خپله ها!
حسین جان! از همین حالا می شود غریو شادی یزیدیان، کوس و کرنای زیادیان و هلهله امویان را شنید که با خون تو دست افشانی و پای کوبی می کنند. از همین حالا می شود تیره روزی آدمهای عوضی، بی معنی و بی خاصیت را دید که برای لقمه ای نان دم می جنبانند و پوزه بر کفش ارباب می مالند. از همین حالا می شود تصویر کرد آنهایی را که "نام" خویش با "ننگ" می آلایند تا دنیا به باطل به دست آورند! بیا و تاریخ را دیگرگونه کن. بیعت کن.
حسین جان! می دانم که زندگی را در اوج عظمت و آزادگی طالبی نه در حضیض ذلت و بردگی. می دانم که این روحیه را وامدار آیینی هستی که دعوت خود را بر نفی همه قدرتهای دروغین زمینی پایه نهاد و با زبونی و خواری در افتاد و در آغاز حیات خود با شعار آزادی بخش لا اله الا الله در برابر طاغوتهای همه تاریخ جبهه گرفت. می دانم که تو را با سازش و تسلیم آن هم در برابر کفر و نفاق کاری نیست. می دانم که زیستن با هم پیاله های یزید و کافران مدعی دین و دیانتی که "ولایت" را به بازی گرفته اند دشوار است. همه را می دانم اما بر وقایع روز دهم نگرانم. بیا و بیعت کن.
حسین جان! مگر نمی بینی که به ظاهر مسلمانها به راحتی زیر بیرق یزید قرار گرفته اند و سنگ او به سینه می زنند؟ مردارخواران دین فروشی که گند وجودشان هوای تازه حیات را می آلاید همگی برابر تو موضع گرفته اند. شهوترانی، درنده خویی، ستمگری، دورویی، چندرنگی و بوقلمون صفتی، حرص و آز، بی اخلاقی، زالو عملی، دجال گری، سلطه طلبی، شرک و انحطاط، حجاز و شام و عراق را در بر گرفته است. دزدهای قالتاق پاچه ورمالیده جملگی مدعی دین شده اند و تو را چون پدرت علی، خارجی می خوانند و بیرون شده از دین! اینها را نمی بینی؟ بیا و بیعت کن.
حسین جان! نگذار تاریخ روی کثیف خود را بیش از این به رخ بکشد. نگذار مزرعه خونین قساوت و درنده خویی با خون تو آبیاری شود. مظلومانه به مسلخ نرو. دور و برت را بنگر. همینکه بوی خطر آمد، آیه خوانان زمینی به حصارهای امن خزیدند و دامن قبا و ردا و عبا بالا گرفتند که "زمین احتیاط داشت"!! همینکه نجوای خطر برخاست، آنها که به سجده طولانی و الفاظ غلیظ و انبوه محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار خود غره بودند، رهایت کردند. تو هم این ماجرا رها کن و بیعت کن.
حسین جان! می دانم که در اندیشه تو برد و باخت نیست و همه وجودت التهاب رهایی است و همه درونت میل به آزادی و رسیدن به پنجره ای باز تا اشتیاقت را از کمند هوای مسموم برهانی. می دانم. می شناسمت اما آنها که در روزهای آینده در برابرت صف می کشند را هم می شناسم. به آنها که می نگرم جز سقوط پرسرعت ارزشها، جز مه شدید یآس، جز غبار انبوه غم، جز مردگی نمی بینم. بیا و بیعت کن.
حسین جان! دارم عاشورا را می بینم. لحظه رویارویی انسان با شیطان. نه! شیطان کناری به حیرت نشسته است  و خود تاب تماشای آنچه خود ساخته است ندارد. لحظه رویارویی انسانی که در هوای خدا نفس می کشد با انسانی که شیطان است و هم نفس اهریمن. چه تلخ است این صحنه. گریزی نیست. تو به میدان خواهی رفت و این منم که به خود دلداری می دهم که گفتم نروی ولی خندیدی و رفتی!
   بیش از این در دست بغضم واژه نیست                قصه کوته کن که می باید گریست




86/9/23
8:32 صبح

مسیح باید در زمین باشد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، حرف دل

مسیح باید در زمین باشد

حاتم را پرسیدند هرگز از خود کریم تر دیده ای؟
گفت: آری. روزی به خانه غلام یتیمی فرود آمدم که 10 گوسفند داشت. فی الحال یکی را بکشت و بپخت و نزد من آورد. مرا قطعه ای از آن گوسفند خوش آمد. بخوردم و گفتم که این قطعه بسی خوش بود. غلام بیرون رفت و یک یک گوسفندان می کشت و آن قطعه مورد نظر من می پخت و پیش من می آورد و من از آن آگاه نبودم. چون قصد وداع کردم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است و پرسیدم و دانستم که همه گوسفندانش را کشته است. ملامتش کردم که چرا چنین کردی؟ گفت: تو را چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و بخیلی کنم؟
حاتم را پرسیدند که تو در مقابل چه دادی؟ گفت: 300 شتر سرخ موی و 500 گوسفند.
گفتند: پس تو کریم تر باشی. گفت: هیهات! وی هرچه داشت داد و من از آنچه داشتم اندکی بیش ندادم.
حکایت حاتم طایی را باز خواندم تا خود به یاد آورم که جاودانگی در نام نیک است و گرفتن دست درماندگان. جاودانه آن کس است که بر شادی مردم بیش از شادی خود حریص باشد. ماندگار آن چهره است که خود فدای غیر بخواهد. و ما چقدر محتاج این جاودانه هاییم.
گاه به خود که می آییم می بینیم که ما را با جاودانگی فاصله بسیار است. گاه درمی یابیم که نه بر نفس خود امیریم و نه بر حق خود قانع و نه برای احقاق حق دیگران پای در راه.
اگر در خانه هموطن ما خاموشی است، گناه از همه ماست و اگر بدبختی می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نیفتد، بی تردید همه ما مقصریم که تسلیم و یا حتی راضی به این وضعیم و بدیهی است که فاتح هیچگاه سرزمین فتح شده را ترک نمی کند؛ که واگذاشتن سرزمین گشوده شده یعنی دست شستن از فتح.
جاودانگی این است. ذوالقرنین بیهوده راه افتاد که جاودانگی و آب حیات را در دوردستها بیابد. جاودانگی در روحش بود. جاودانگی در روح همه بنی بشر است. باید که خدا را در وجود خود لمس کنیم و خداگونگی را دریابیم. مسیح هم بیهوده راه آسمان در پیش گرفت که تا وقتی در زمین بود مسیح بود و نجات دهنده. اما به آسمان که رفت، پاکی شد در میان دیگر پاکان و فرشتگان.
اگر اینجا خاموش باشد و دیار دلمردگان و افسردگان و یا سرزمین مردگانی که نفس می کشند، گناه از من خاموش و زندگی نشناس و تن رها کرده به بودنِ بی فایده است.




86/6/29
4:3 عصر

پدربزرگم مرد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، حرف دل

  پدربزرگم مرد

پدربزرگم مرد اما لب به سیگار نزد. حتی اسم ماری جوانا را هم نشنیده بود. پدربزرگم مرد اما یک بار هم اسکادا و ادوکلن لومانی به خود نزد. اصلاً اسم آنها هم به گوشش نخورده بود اما همیشه از سجاده اش بوی نرگس می آمد.

پدربزرگم مرد اما هرگز ندید که چگونه مایکل جکسون ها تغییر جنسیت می دهند. پدربزرگم مرد اما ندید که چطور در دانسینگ ها و پارتی ها، نور چراغها به رقص در می آید و جوانها در هم می لولند. پدربزرگم مرد اما چیزبرگر نخورد. هرگز نفهمید که پیتزای قارچ چه طعمی دارد و با پیتزای مکزیکی چه فرقی؟ دسر غذایش هیچگاه آیس کریم و کرم کارامل نبود. تکه ای پنیر یا دو دانه خرما بود.

پدربزرگم مرد اما هیچ وقت به موسیقی پینک فلوید و هوی متال گوش نداد. اصلاً نمی دانست که موسیقی پاپ چیست. پدربزرگم مرد اما فرق صدای گیتار و آکاردئون را نفهمید. حتی ساکسیفون را به چشم ندیده بود. او شوی مدونا و بریتی اسپیرز را هیچ وقت ندید اما طلوع و غروب خورشید را همیشه عاشقانه می نگریست و با شنیدن صدای موذن پیر مسجد روستا، حالی به حالی می شد.
پدربزرگم جین نمی پوشید. کراوات نمی زد و عینک آفتابی به چشم نداشت. پدربزرگم مرد اما از دنیای مدرن و پسامدرن چیز زیادی نمی دانست. ماهواره و اینترنت را نمی شناخت. سوار الگانس نشده بود. نمی دانست رانندگی با ماکسیما چه لذتی دارد. اما هر وقت سوار بر قاطرش از کنار نهر آب به سراغ کشت و کار می رفت، در لذت و آرامش همتا نداشت.

پدربزرگم مرد اما نمی دانست دوبی چه جور جایی است. سهل است که حتی کیش را هم ندیده بود. ویلا یعنی چه؟ پدربزرگم نمی دانست ریمل چیست و رژ گونه به چه می گویند؟ لیپوساکشن دیگر چه صیغه ای است؟ سالها عمر کرد اما نفهمید استون به چه دردی می خورد و مانیکور و میزامپلی چیست؟ او ندانست کورتاژ یعنی چه؟

پدربزرگم مرد اما نمی دانست تعریف عشق چیست؟ روز ولنتاین چه روزی است؟ او معنی روی زیبا و دلفریب و عشقهای هوسناک را نمی دانست. فقط هر وقت مادربزرگ چند روزی برای دیدن فرزندانش به شهر می رفت، مثل مرغ سرکنده بال بال می زد.

پدربزرگم مرد اما سری به پارکهای شهر نزد تا معاملات آشکار چرس و بنگ و تریاک را ببیند. معلوم است که اسمی هم از اکس و کریستال نشنیده بود. او لب به مشروب نزد. او مرد و در خیابانهای پایتخت قدم نزد تا انواع ویسکی و شامپاین و در کنارش پاسور و سی دی و تیکه مرغوب تعارفش کنند.
پدربزرگم مرد اما نه از جام یوفا سر در آورد و نه رقابتهای بوندس لیگا را تعقیب می کرد. پدربزرگم مرد اما از انبوه دانش آموختگان بیکار و سیل فرار مغزها خبر نداشت. ویروس HIV را نمی شناخت اما همیشه پندمان می داد که: در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است.

پدربزرگم مرد اما هالیوود را نمی شناخت و حتی یک بار هم بازی تام کروز و نیکول کیدمن را ندیده بود. نمی دانست هری پاتر چگونه خانم رولینگ را ثروتمند کرده است. پدربزرگم مرد اما لذت سونا و جکوزی را نچشید. او تنها گاه گاهی در روزهای گرم تابستان در حوضچه کوچک باغ خود غوطه می خورد.
پدربزرگم مرد ریش نمی تراشید اما مرد و ندید که ما فرزندان او ریش که سهل است، ترس آن داریم که ریشه هایمان را نیز از کف بدهیم.

وقتی پدربزرگم بود، پندمان می داد که مطیع دو ریش سفید روستا باشیم و احترامشان را نگه داریم. اما پدربزرگم مرد و حالا نیست که به ما بگوید وقتی آن دو ریش سفید با هم قهر کرده اند، باید چه کنیم؟

پدربزرگم مرد در حالی که در تمام عمرش موبایل به دست نگرفته بود اما همیشه از حال دوستان و بستگانش باخبر بود و برای ترک صله رحم به دنبال عذر و بهانه نمی گشت.

پدربزرگم مرد اما شهرام جزایری را نمی شناخت و از آقازاده ها بی خبر بود. تا همین اواخر به کشت و زرع خود مشغول بود و نمی دانست چگونه می توان یک شبه از فقر به غنا رسید و در پول غلت زد اما سپاس ایزد از زبانش نمی افتاد و چهره اش فریاد رضایت بود.

پدربزرگم مرد اما نمی دانست سازمان ملل چیست و شورای امنیت آن چه کاره است؟ اما همیشه برای هم نوعانش دعا می کرد و عاقبت به خیری همه مسلمانها را از خدا می خواست.

پدربزرگم از انواع NGO های حامی حقوق بشر و حیوان و محیط زیست و... بی خبر بود اما همین که می شنید پای آشنا یا همسایه ای مو برداشته است، قلبش به درد می آمد.

پدربزرگم مرد در حالی که بلد نبود از بدی های سانسور و لزوم برقراری حقوق و آزادی های مدنی و... سخن بگوید. اما همیشه می گفت: حرف حق را هرقدر هم که تلخ باشد باید زد. اگر حرفها زده نشود، جمع می شود و یک دفعه مثل آتش زیر خاکستر شعله می کشد.

پدربزرگم مرد اما قدم به هیچ برجی نگذاشته بود و از فروش تراکم چیزی نشنیده بود. او تنها به نفس کشیدن بین درختان باغچه اش دلخوش بود.

پدربزرگم مرد اما ماکیاول را نمی شناخت و از انواع «ایسم»های وارداتی سر در نمی آورد. او مرد اما هیچ وقت به چی توز و اشی مشی لب نزد. اگر نوه اش بهانه گیر می شد، مشتی نخودچی کشمش، رفع هر بهانه ای بود.

پدربزرگم مرد اما از شبیه سازی انسان چیزی نشنید. از تکنولوژی فکر و متدهای جدید روانشناسی بی خبر بود. اگر گاهی عرصه را بر خود تنگ می دید، روح ناآرامش را در حرم رضوی و یا در کنار مزار شهدایی که خود بزرگشان کرده بود، در آرامگاه خواجه ربیع به آرامش می رساند.

پدربزرگم مرد اما نه رمانی از دانیل استیل خوانده بود و نه کتابی از فهیمه رحیمی. او با قرآن دمخور بود. با دعای ندبه و کمیل حال می کرد و گاه گاهی زمزمه اش شاهنامه بود و بر دیوان حافظ تفأل می زد.

پدربزرگم مرد اما خوش به حالش!! 




86/5/21
10:40 صبح

سرشار از رفاقت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، همدلی

سرشار از رفاقت

دیشب جمعی از دوستان دوران دانشگاه که برخی از برخی دیگر سالها بی خبر بودند به لطف و همت یکیمان گرد هم آمدند تا از هم بدانند؛ تا یاد ایام کنند؛ تا دل بدهند و قلوه باز ستانند؛ تا در گذشته غوطه ور شوند و حال را از یاد ببرند؛ تا لبخند بر لب آورند و شادی به روح بخشند؛ تا ...

خیلی ها آمده بودند. بیشترمان همسردار شده ایم. چندتایی هم بچه دار. آن دانشجوهای پر شر و شور دیروز، امروز هم که به هم می رسند، باز همانند که بودند. شیطنت و کودکی از همه جایشان آویزان است. کاش همیشه همینطور باشد! بازیگوشی و بی قیدی بابا بیش از طفل همراهش باشد! مزه پرانی و سر به هوایی مامان، بیش از کودک خردسالش باشد! خوش شبی بود و لی حیف که کوتاه گذشت!

پیشترها نقدی بر فیلم "ضیافت" ساخته مسعود کیمیایی نوشته بودم با نام "ضیافت؛ سرشار از رفاقت" که عنوان این مطلب را هم از آنجا برداشتم. به قول فرهادمان ما هم همان ضیافت را ترتیب دادیم با این تفاوت که خبری از آن بنزهای سفید نبود. توی یک کافه هم جمع نشدیم بلکه نزدیک آسمان بودیم. توی کوهسار. بالای تهران. شبی پر ستاره و شهری نورانی و چراغان.

پرویز از کرمانشاه آمده بود. مجید از کرج رسیده بود. نیکو از شمال و نیکی از اصفهان. همشهری رشیدخان قوچانی هم از مشهد آمد. هرکسی هرجا که بود خود را رسانده بود. چندتایی هم که نیامدند عذرشان موجه بود و جایشان خالی. حتی یاسر که کاری دیگر داشت، خود را با نوعروسش برای دقایقی هم که شده به ما رساند.

گپ و گفت و خاطره. طعم خوش دیدار. رایحه دلنواز رفاقت. بی خیال مشکلات و گرفتاری ها. دور باد مصایب و دل نگرانی ها. فراموش باد دغدغه های دردسرزا.
بچه ها همه موفقند!! (تا موفقیت را چه تعریف کنیم!) هرکسی به کاری سرگرم است. یکی صدا و سیمایی است و دیگری فرودگاهی. یکی از میراث فرهنگی سر درآورده و دیگری از فرهنگستان هنر. یکی با نمایش دلخوش است و چندتایی با فرش. مهم این بود که دیشب همه با هم بودند و بی خیال کم پولی، بی خیال گرفتاری های شغلی، بی خیال دردسرهای زندگی، بی خیال ... همه با هم بودند و به این امر سرخوش.
تلفنها بود که رد و بدل می شد و ایمیلهایی که یادداشت می شد. لطیفه هایی بود که تعریف می شد و خاطراتی از گذشته که بازخوانی می شد. خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.

دیشب گذشت اما نکته ها و پرسشهایی با من همراه ماند: دوستی چه معجون غریبی است که نوشیدنش چنین سرمستی می آورد و ذوق!؟ محبت چه جادویی با خود دارد!؟ چرا ما (پیش از هرکس خودم را می گویم) این همه در دوستی تنبلیم!؟ چگونه می توان با حجم انبوه گرفتاری ها و مشغله ها، تنور دوستی را همچنان گرم و پرحرارت نگاه داشت!؟ چه شد که جماعت ما به چنین پیوند محکمی دست یافت که هم در دوران دانشگاه زبانزد بود و هم از پس این همه سال تازه و پر طراوت می نماید!؟

بچه ها دمتان گرم و نفستان پایدار! فرهاد دست مریزاد! کاش فرصتهایی چنین تکرار شود!




<   <<   6   7      >