سفارش تبلیغ
صبا

88/7/13
9:55 صبح

4 آدینه قدسی و 4 خاطره

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

4 آدینه قدسی و 4 خاطره

از ذهنم نمی‌رود. آنچه دیدم همینطور یکریز و مدام در برابر چشمانم رژه می‌رود. اصلاً این ذهن خراب شده همینکه لحظه ای بیکار می‌شود، قفل می‌کند روی آن تصاویر. بیست روزی می‌گذرد اما هنوز تازه است انگار. همه این مدت دم فروبستم تا مبادا گزافه ای بر قلم رود اما نمی‌شود انگار.
در میان آخرین آدینه‌های ماه رمضانی که آمده اند و رفته اند، چهارتاشان برایم خاطره شده است.
اولی را یادم نیست چه سالی بود. اوایل سال‌های دبستان بود به گمانم. فقط می‌دانم که از خواب برخاستم و کسی را در خانه ندیدم. احتمالاً به دعای ندبه رفته بودند. در عالم خواب و بیداری بی آنکه آبی به صورتم بزنم، کشیده شدم سمت یخچال. چعبه زولبیا و بامیه را برداشتم و در برابرم نهادم. تلویزیون را روشن کردم و خیره به تصاویر مربوط به روز قدس، تا می‌توانستم خوردم. گلویم که از شدت شیرینی سوخت، به طلب آب به سمت یخچال بازگشتم که تازه هشیاری به سراغم آمد و یادم آمد که روزه ام! چه روز سختی بود تا افطار برای یک تازه روزه دار گلوسوخته!
دومی را اما خوب به یاد دارم. برای آمادگی کنکور، آن جمعه را کلاس ویژه ای برایمان گذاشته بودند با حضور پذیرفته شدگان کنکور سال پیش. کلاس که تمام شد، از میدان فردوسی مشهد که مدرسه‌مان در آنجا بود، باید به میدان پانزده خرداد (فلکه ضد) که خانه‌مان بود می‌رسیدم. از غرب شهر به شرق آن. برف سنگینی بر زمین نشسته بود و باز هم می‌بارید. از شدت سرما مچاله شده بودم و در ایستگاه به انتظار اتوبوس واحد نشستم. اتوبوسی که با تأخیر آمد و از میدان توحید (دروازه قوچان) جلوتر نرفت. ادامه مسیر به راهپیمایی اختصاص داشت و ناگزیر پیاده راهی شدم. دو ساعتی بعد که به خانه رسیدم، دست منجمد شده ام نتوانست کلید را در قفل بچرخاند. چه نعمتی بود آن بخاری رنگ و رو رفته قدیمی.
سومی مربوط به سال‌های دانشگاه بود. شب آدینه را پس از افطار با مهدی نشستیم به آماده سازی کارهایمان برای درس مبانی رنگ. بساط آبرنگ و گواش و کاغذهای اشتین باخ و فابریانو در برابرمان پهن بود و کف اتاق جای خالی نداشت. نزدیک سحر که شد، تلویزیون سخنرانی شهید مطهری درباره فلسطین را پخش کرد و رگ غیرتمان به جوش آمد. صبح فردا در میدان کمال الملک کاشان به جمع راهپیمایان پیوستیم. شعارها اما ربطی به فلسطین نداشت: قلم به دست مزدور، اعدام باید گردد!
چهارمین روز قدسی که برایم خاطره شده است، همین آخری بود در تهران. شروع به نوشتن این متن که کردم نیتم این بود که شرح ماجرا بنویسم اما الآن رغبتی ندارم به این کار. شاید وقتی دیگر. اما فقط یک پرسش: آیا درست دیدم که گاز اشک آور میان روزه داران می‌پراکندند؟!




88/6/21
11:23 عصر

رضایت به حذف تا کجا؟

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، سیاست، جامعه

رضایت به حذف تا کجا؟

در بیشه ای سه گاو می زیستند. یکی قهوه ای، یکی سیاه و دیگری سپید. این سه گاو را با شیری قوی پنجه و غرنده مراوده افتاده بود.
روزی شیر بی تاب شده از فشار گرسنگی، حیله ای سوار کرد و به رایزنی با گاوهای سیاه و قهوه ای پرداخت با این مضمون که: "ما سه تن از تیره رنگانیم و آن گاو سپید، ساز مخالف می زند. بگذارید تا او را بدرم تا دیگر بر ما فخر نفروشد و خود را تافته ای جدا بافته نداند"
با رضایت دو گاو تیره رنگ، گاو سپید که بی یاور افتاده بود، به آسانی قربانی شد.
زمانی گذشت تا باز گرسنگی به سراغ شیر آمد و او به رسم آزموده پیشین به سراغ گاو قهوه ای رفت و ندا داد که: "ما هر دو قهوه ای رنگیم اما آن گاو سیاه از ما نیست. بگذار تا نابودش کنم"
این بار هم مخالفت نکردن گاو قهوه ای، به آسانی گاو سیاه را خوراک شیر ساخت.
پس از چندی، دیگر بار شیر گرسنه شده بود و به نزد گاو قهوه ای رفت و گفت: "امروز تو را خواهم خورد"
گاو پاسخش داد که: "من همان روزی که با دریده شدن گاو سپید موافقت کردم خورده شدم"
این حکایت را بازخوانی کردم تا یادم باشد که به حذف و طرد و بیرون راندن هم نوعم رضا ندهم. به از میان برداشتن و انداختن و ستردن هم نوعم راضی نشوم. به راندن و تاراندن و نابودی هم نوعم خوشدل نباشم.
تاریخ دیرسال این دیار بزرگ شدن دایره حذف و طرد را فراوان به خود دیده است. ما نیز افزودن شعاع این دایره را به چشم خویش بسیار دیده ایم.
کاش این روزها که باز آهنگ مخالف خواندن دوستان دیرین به گوش می رسد، کمی فرجام اندیشی شود!




88/6/13
9:41 صبح

صاحب این خانه کیست؟

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

صاحب این خانه کیست؟

سال 81 بود. کویر آران و بیدگل را مناسب ترین جای ایران برای رصد بارش شهابی اسدی تشخیص داده بودند. از گوشه و کنار دنیا خیلی از آسمان دوستان و ستاره خواهان مهمان کاشان شده بودند تا خیره به آسمان ستاره بچینند. خبر رسید که یکی شان پروفسور حبیب الله مینو است که آمده تا با حضور شبانه در کویر مرنجاب، چشم بدوزد به شهاب هایی که به مهمانی زمینیان می آمدند.
برو بچه های فیزیک خوان دانشگاه، فرصت غنیمت دانستند تا این پیر فیزیک شناس را مهمان دانشگاه کاشان کنند و برایشان از "گداخت هسته ای در ساختار ستارگان" بگوید.
نمی دانم از سر کنجکاوی بود یا برای تهیه خبر، از سر علم آموزی بود یا برای دیدن یک همشهری، اما هرچه بود، من هم بی آنکه علاقه ای به فیزیک و انرژی هسته ای داشته باشم، پای صحبتش نشستم و نتوانستم برخیزم. این زاده مشهد و دانش آموخته دکترای انرژی هسته ای از پاریس، در بطن یک سخنرانی علمی، مدام از حافظ و مولانا شعر می خواند و اسرار فیزیک را با ادبیات ایرانی راز می گشود چنانکه در آغاز کلام برای تشریح انرژی رها شده از شکافت هسته گفت:
دل هر ذره را که بشکافی     ،       آفتابیش در میان بینی
هفته ای بعد خبر آمد که مینو آنقدر مجذوب کویر شده است که بار دیگر برای گام برداشتن در مرنجاب، باز پس آمده است. این بار دم غنیمت شمردم و به همراه دوستی (خداداد) چند ساعتی به گپ و گفت اختصاصی با او پرداختیم. شنیده های ما از کسی که پس از 33 سال دوری از وطن به تعبیر خودش به "سرزمین عشق" بازگشته بود، فراوان و گرانسنگ بود. شیرینی گفتار او که به تمامی با ادبیات غنی ایران زمین آغشته بود، بی اختیارمان می کرد و به نیوشنده ای محض بدل می شدیم. برای گفتن هر سخنی، شعری در آستین داشت و با چه ولعی از شاعران ایرانی سخن می گفت. هم کلامی ما به درازا کشید و از هر دری سخنی به میان آمد اما در این یادداشت اشارتم به یکی از پرسشهای ما و پاسخی است که او با ما گفت.
به او از روند گریز نخبگان گفتیم و تکیه کردیم بر مشکلات اداری و اجرایی که خود با آنها رو به رو شده است. پرسیدیم با این همه رفتار دلسردکننده با چه انگیزه ای در ایران مانده ای؟
پاسخی که داد هنوز پس از هفت سال در گوشم زنگ دارد و با حال و هوای این روزها باز برایم طنین تازه ای یافت:
"در برابر فضای تیره ای که پیش روی ماست، چهار راه داریم. یکی اینکه برای رهایی از بن بست، خودکشی کنیم. دیگر آنکه گلیم خودمان را از آب کشیده و فرار کنیم چنانکه خیلی ها رفته اند و حتی نام خانوادگی خود را هم تغییر داده اند و یا برخی که رفته اند تا اگر روزی زمینه مساعد شد بازگردند. سوم اینکه همرنگ جماعت شویم و در لجن فرضی که ترسیم کرده ایم دست و پا بزنیم و چهارم اینکه شمع شویم، نور بدهیم، جست و جو کنیم و شمعهای دیگر را هم روشن کنیم و به تعبیر مولانا:
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی    ،      گر سوی مستان می روی، مستانه شو، مستانه شو
من به ایران همانند مادر خودم می نگرم. وقتی مادر انسان بیمار می شود، نه از خانه بیرونش می کنیم و نه از او فرار می کنیم بلکه کوشش داریم تا از او پرستاری کنیم. ممکن است حالش آنچنان وخیم باشد که در مقابل کمک فرزند، ناسزا بگوید و کتک هم بزند! اما به هر حال مادر است و به قول عماد خراسانی:
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکی است     ،      حرم و دیر یکی، کعبه و بتخانه یکی است
همیشه به این پرسش فکر کنید که صاحب این خانه کیست؟ آیا جز این است که صاحب این خانه ما هستیم؟"




88/6/5
10:18 صبح

اللهم انی بک و منک اَطلُب حاجتی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، مذهب، جامعه

اللهم انی بک و منک اَطلُب حاجتی

وقتی آتش توطئه و بیداد از زمین زبانه می کشد و می رود که تا آسمان وطن را بلیسد، وقتی علف های هرز، صف بسته اند که درخت ها را بخشکانند و باغ را از آن خود کنند، وقتی سواران پل های پشت سر خراب می کنند و چونان بر سر شاخ نشسته ای هستند که بن می برند، وقتی گرگ ها لباس میش برتن کرده و گله را می فریبند، وقتی نوکیسه های مقتدر، متجاوزان به خاک وطن را می مانند که به مدد رانت و قدرت به آلاف و الوف رسیده و رشته های ایمان و اعتماد خلق پاره می کنند، وقتی دروغ، سکه رایج می شود و غار غار مستانه کلاغ ها به تحسین و خوش رقصی برای قابیلیان امتداد می یابد و...، یاد خدا یگانه آرامش بخش دلهاست و تنها فرو نشاننده آتش درون و یکتا اندوه گسار آدم خاکی.
پس بارخدایا، تو را می خوانیم و از تو یاری می جوییم و سر بر آستان بی بدیل تو می ساییم که بر همه چیز دانا و توانایی.
اللهم اَغِن کلَ فقیر که تنها تو می توانی بی نیازی را بر ما درویشان تهیدست ارزانی داری. توانگرمان گردان به نداشتن و نخواستن.
اللهم اشبِع کل جائع که ما همگی گرسنه ایم. گرسنه مقام و منصب، ثروت و دارایی، جلال و شوکت، شهوت و شهرت.
اللهم اکسُ کل عریان که ما برهنه ایم. برهنه در برابر تندبادهای مکر و فریب. عریان در برابر هرم و گرمای آتش فتنه. لخت و عور در برابر سوز و سرمای بیداد و ستم.
اللهم اقضِ دین کل مَدین که ما وامدار همه قبیله هابیلیم. مدیون آنانی هستیم که در هماره تاریخ بی دردی را تاب نیاوردند و بر زرپرستان و زورمداران و تزویرستایان شوریدند. ما بدهکار شهیدان همه زمانهاییم.
اللهم فرّج عن کل مکروب که شادی حقیقی در دست توست و ما همه اندوهگین و دردمندیم. عربده های سرخوشانه مان را فراموش کن. همه خیالی و واهی است. خود را فریب می دهیم. قهقهه های مستانه مان را منگر. خودمان را گول می زنیم.
اللهم رُدّ کل غریب که همه ما آواره در زمینیم و تو بهترین غریب نوازی.
اللهم فُک کل اسیر که می شناسی آنانی را که به جرم ناکرده زندانیند. آزادشان کن و ما را نیز که زندانی حرص و طمع خوشیم، اسیر آز و پرخواهی خویشیم، دربند بی قیدی و ولنگاری خویشیم، گرفتار نادانی و غفلت خویشیم،... رهایی بخش.
اللهم اصلح کلَ فاسدٍ من امور المسلمین. تو نیکتر می دانی که اسلام و مسلمانی این روزها از دشمنان و از دوستان نادان چه آزارها دیده و می بیند. خودت محافظ کاملترین دین و پیروان آن باش.
اللهم اشفِ کل مریض و کیست که مدعی باشد از هر بیماری دور است؟! بیماری بی خردی، بیماری بی خیالی و بی تفاوتی، بیماری دین ستیزی، بیماری کینه توزی، بیماری عدالت سوزی، بیماری ستم ورزی، بیماری ... و ما همه ناخوشیم. بسترنشینیم. دردمندیم. دلخسته ایم. آزرده ایم. روحی و جسمی اش چندان توفیری ندارد. شفایمان ده.
اللهم سُد فقرنا بغِناک که جز تو بی نیازی را نمی شناسیم. جز تو دارنده توانگری را نمی یابیم و به فقر خویش آگاهیم. هرچند که به روی خود نمی آوریم و هرچند که خود را به کوچه فراموشی و غفلت می زنیم.
اللهم غیّر سوء حالنا بحُسن حالک که ما سرشار از بدی هستیم و تو بیکران خوبی ها. کیست جز تو که بتواند حال تیره و تار ما را به زیبنده ترین صفات بیاراید؟
خدایا زمانه بدی شده است. دل می شکنند و اندوهی به خود راه نمی دهند. دروغ، انگار بیش از هر هنگامه دیگری جولان می دهد. از اندیشه کردن و تحلیل داشتن، تاوان می طلبند چونان جرمی نابخشودنی. دین تو مظلوم واقع شده است یا با زنگارهایی که بدان مالیده اند و یا با خوانشی عجیب که از آن به خورد خلق می دهند. موریانه ها عجیب در کمین درخت تنومند دین آسمانی تو -همان آیین انسانی ما- نشسته اند. نمی دانم فکر نمی کنند یا می دانند و عار نمی کنند از روزه ناگرفته و شتابان نشستن بر سفره افطار؟! خودت چاره ساز باش که انک علی کل شیئ قدیر.




88/5/30
9:3 صبح

یا عُدتی فی کُربتی و یا صاحبی فی شدتی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل

یا عُدتی فی کُربتی و یا صاحبی فی شدتی

جنبش روزه دار نوشتن بود. نه اینکه حرف دلی درمیان نباشد یا واژگانی در ذهن رژه نروند. نه اینکه سکوت مطلوب باشد یا خستگی چیره باشد. نه اینکه تسلیم، تنها راه چاره باشد و باورها همگی سست و محو شده باشند. نه اینکه ...
عصبانی که می شوی، باید زبان در کام گیری تا سخن به ناروا نگفته باشی. رنجیده که می شوی، کمی سکوت و در خویش فرو رفتن برای میدان ندادن به کینه ورزی و چشم بسته دشنام دادن نیکوست. خشم که می آید، درنگ جایز است تا آنچه می گویی به مدار حق نزدیک شود نه دور. فسردگی و دلشکستگی که یورش می آورد، باید اندیشه کنی تا یکسره تسلیم نومیدی و دلسردی نشوی.
و وقتی سکوت سرشار از ناگفته هاست، وقتی سکوت، رساتر از هر فریادی معنا می شود، وقتی سکوت نه از رضایت که از سر درد است، وقتی سکوت نه به معنای از یاد بردن وظیفه که خود نوعی اعتراض است، روزه نوشتن بر من شیرین می شود و معنوی. دلچسب می شود و عرفانی.
حال که تا ساعاتی دیگر ماه صیام رخ می نمایاند و مهمان سفره برکت افزای رمضان خواهم بود، قصد کردم آغاز روزه تن و جان را افطار روزه نوشتن قرار دهم و باز بنویسم.
اللهم لک صمت و علی رزقک افطرت و علیک توکلت که واژه از آن توست و هرچه هست از توست.




88/3/24
1:33 عصر

روزه نوشتن

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، سیاست، جامعه

روزه نوشتن

عباس می‌گفت: چرا این‌جوری شد؟
فاطمه می‌گفت: مگر جرمی انجام دادیم؟ مگر به نامزدی غیر از تأیید‌شده‌های شورای نگهبان رأی دادیم؟
صادق می‌گفت: چه جوابی بدهم به آنها که راضی‌شان کردم برای اولین بار شناسنامه خود را ممهور به مهر انتخابات کنند؟ چند نفر از قماش تحریمی‌ها را تشویق به مشارکت کرده باشم خوب است؟ چه بگویم به آنها؟
داود می‌گفت: دیگر به ایرانی بودن خود فخری نمی فروشم. شرمنده ام.
محمد می‌گفت: خواهم رفت. نمی‌توانم بمانم.
مسعود می‌گفت: دیدی نباید رأی می‌دادیم؟ جمهوریت مرد انگار!
راحله می‌گفت: من رأیم را می‌خواهم. (گریه امانش نمی‌داد)
کاظم می‌گفت: دیگر هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نمی‌کنم. برای همیشه با صندوق رأی قهر می‌کنم. به هیچ جایی نمی‌رسیم.
و من مانده ام با سوالهایی بی‌جواب. من مانده ام با چراهای فراوان.
هنوز امیدوارم و باورمند به اصلاح امور. عاشقم بر دین و آیین و ایران.
                               این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد.




88/3/21
10:17 صبح

سبز سید؛ خط میر و عاشقی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، سیاست

سبز سید؛ خط میر و عاشقی

 الف) مادرم از تبار سادات است. روستازاده ای که آشنایی و آشتی با رنگ سبز را از همان کودکی از او آموختم. در میان مردان خویشاوندش، بستن دستاری به رنگ سبز یا بر دوش داشتن شالی به رنگ سبز سیدی، عادتی همیشگی بود. همان مردان ساده روستایی که هرکدام ترکمان کردند، هنوز افسوسشان بر دلم مانده است که چرا خوبان زود می میرند؟ پیرانی که نه آزاری برای دیگران داشتند و نه خواسته ای از آنان. با دستانی پینه بسته از کار و روحی سبز به رنگ باغ هایی که به همت خود به روستا هدیه داده بودند. یاد همگی شان به خیر.
رنگ سبز، اینگونه بر دلم نشسته بود. همیشه و هنوز، بهترین لباسهای مادرم سبز است. خدا دایی ناصر را بیامرزد با آن کلاه بافتنی سبز رنگش که هرگز چهره اش بی همراهی آن نماد سبز در خاطرم نمی آید.
آرزوی پنهان همه سالهای کودکی ام، داشتن یکی از آن شالهای سبز سیدی بود. آرزویی که روزهای عید غدیر بیشتر از همیشه شعله می کشید و درونم را می سوزاند. در همه سالهای گذشته، من این حسرت پنهان کودکی را با خود به یادگار داشتم و از داشتن شالی به رنگ سبز بی بهره بودم.
امسال اما میری سبزپوش و سبزاندیش آمد و موجی از سبز در ایران انداخت. سبز سیدی، رنگی همگانی شد. دیگر مهم نبود که سید هستی یا نه. مهم آن بود که با سبز آشنا باشی و در آشتی. ایران سبزپوش شد و من نیز.
 ب) در تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفیدمان، چهره مردی عینکی و ریش دار را که معمولاً کت و شلوار به تن داشت و شباهتی هم به پدرم داشت، زیاد می دیدم. همان که پدر ارادتی خاص به او داشت و در تمام آن ایام و سالهای پس از آن به نیکویی از او یاد می کرد. همان که میرحسین صدایش می زدند و من هم در همه این سالها به همین نام کوچک می خواندمش.
آن سالها، من و برادرم از مدرسه که می آمدیم، در کنار درس و مشق، روی کاغذهای سفید مانده دفترهای سال قبل، اخبار تلویزیون را می نوشتیم تا وقتی پدر آمد، اخبار را به او بدهیم تا اگر خواستیم در شبکه دو برنامه دیگری را ببینیم، به خاطر دیدن اخبار، تلویزیون را روی شبکه اول ثابت نگه ندارد! خبرها معمولاً از تعداد تانکها و هلی کوپترهای سرنگون شده دشمن در جبهه های جنگ شروع می شد و میزان پیشروی رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل و... در کنار خبرهای مربوط به مسوولان نظام، یکی هم نخست وزیر بود که در نقل خبرهایش همان "میرحسین" را برای پدر می نوشتیم.
آن سالهای پرخاطره گذشت و آن آقایی که مهرش از کودکی بر دلم نشسته بود و در ضمیر ناخودآگاهم به عنوان نخست وزیر محبوب امام ثبت شده بود را دیگر در تلویزیون نمی دیدم تا اینکه چند روزی مهمان سرزمین حجاز شدم.
روزی در آستانه غروب، در طبقه دوم صحن مسجدالحرام، چند رکعتی نماز به جا آوردم و پس از آن خیره به کعبه نشستم. شاید ساعتی گذشت و من غرقه در ابهت و عظمت آن خانه ساده و سیاه بودم و در حال و هوای دیگری سیاحت می کردم.
نمی دانم چه شد که نگاهی به پشت سر خود کردم و ناگهان آن آقای محبوب را دیدم. میرحسین بود. بی اختیار سر به نشانه احترام خم کردم و سلام دادم و...
 
پ) روز جمعه 23 خرداد 88 قرار است رأی بدهم و می خواهم سبز سیدی را در سپهر سیاست ایران قوام و دوام بخشم.
این روزها نور امید، بوی صلح و آرامش، شور شادی و اعتماد، نسیم محبت و دوستی ایران را به جشنواره ای سبزرنگ برای جمهوریت بدل کرده است. همه در تلاشند تا به موج بزرگ و شاد و شیرینی بپیوندند که به رنگ سبز است. من هم آدینه به سبزاندیشان سلام می کنم و به آزادی، صداقت، نیک اندیشی و متانت، رأیی سبز می دهم. من فردا را در تاریخ برای آیندگان به رنگ سبز ثبت خواهم کرد.
برگ رأی سبز من، سندی بر فرهنگ و تمدن سترگ ایرانی خواهد بود.




88/3/15
10:35 صبح

ادب مرد به ز دولت اوست

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، سیاست، جامعه

ادب مرد به ز دولت اوست

هیچ وقت خطم خوب نشد. یاد سالهای دبستان به خیر که انواع قلم نی های ریز و درشت را با سرهایی که هیچ وقت نتوانستم درست بتراشمشان، با خود به مدرسه می بردم و مشق خطاطی می کردم. هیچ وقت خطم خوب نشد. هیچ وقت نتوانستم قلم خوب را از بد تشخیص دهم. فقط شنیده بودم که قلم خیزران بهتر از بقیه است! هیچ وقت نفهمیدم کدام مرکب بهتر است. روزهایی که خوشنویسی داشتیم، دستهای سیاه شده، تنها دستاوردم از کلاس بود. هیچ وقت ندانستم چقدر لیقه باید در دوات بریزم که مناسب باشد. اخم و تخم مادرم را از یاد نمی برم وقتی که فرش خانه را سیاه کردم و گفت: "کاش لااقل خطت خوب بود!"
حتی یادم هست تابستان یکی از همان سالها را هم در دوره های آموزشی هلال احمر مشهد به کلاس خط می رفتم. اما انگار قرار نبود خوشنویس شوم.
مثل موضوع های انشای آن سالها که معمولاً تکراری بود و یا باید از برتری علم بر ثروت می نوشتیم یا از اینکه در آینده قرار است چه کاره شویم و چگونه به دیگران خدمت کنیم و یا اینکه یکی از فصلهای سال را تعریف کنیم، سرمشق های خوشنویسی هم چند عبارت تکراری و همیشگی بود.
معلمهای خط، بیش از همه روی دفترمان و یا روی تخته سیاه این دو عبارت را می نوشتند که: "ادب مرد به ز دولت اوست" و "با ادب باش تا بزرگ شوی".
هیچ وقت خطم خوب نشد اما این آموزه ها در گوش من و همکلاسی هایم مدام ماندگارتر می شد. حالا دو دهه از روزگاری که مشق خط می کردم می گذرد و این روزها در کوی و برزن و در هر جمع و محفلی، سخن از دولتمردی است که جانب ادب نگاه نداشت و حرمت اخلاق را نادیده انگاشت.
دولتمرد ما چشمانش را بر بسیاری چیزها بسته بود و گویی به تمنای کسب رأی از مخاطبان، بی آنکه حد و مرزی بشناسد، به ستیز با ادب و اخلاق برخاسته بود. دولتمرد ما آموزه های اسلام و قرآن و فرهنگ ایرانی را به کناری نهاده بود و یک شبه، تلاش های سی سال را بر باد می داد. ادعاهای مبهم و رازآلود، اتهامات اثبات نشده در هیچ محکمه ای، افترا بستن بر کسانی که نبودند تا به دفاع از خویش بپردازند و رعایت نکردن ارزشهای مذهبی و انسانی و اخلاقی، دولتمرد ما را در حکمرانی خویش کوچک ساخت.
دولتمرد ما از یاد برده بود که:
     بزرگش نخوانند اهل خرد         که نام بزرگان به زشتی برد
دولتمرد ما بی آنکه بگوید چرا در این سالها هیچ نگفته و هیچ نکرده در اثبات آنچه ادعا می کند، در برابر چشم میلیونها ایرانی، بر موجی سوار شده بود که متانت و ادب و اخلاق را غرقه می ساخت.
نمی دانم معلمهای خط دولتمرد ما از آن سرمشق های مشهور به او نداده بودند؟!
کاش دولتمرد ما می دانست که:
     با ادب را ادب سپاه بس است     بی ادب با هزار کس تنهاست




88/2/19
7:58 عصر

قفل، یعنی که کلیدی هم هست. هست؟

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

قفل، یعنی که کلیدی هم هست. هست؟

چه خبر است؟ چرا اینچنینند؟ چرا اینچنینیم؟ چرا دروغ و فریب و تزویر، بدینسان بی‏پروا و آشکارا خودنمایی می‏کند؟ چرا مکر و نیرنگ و خدعه، اینگونه بی‏پرده و عریان به عرض اندام مشغول است؟

مگر نه اینکه وقتی دغلی و چاچول‏بازی بیاید، اخلاق در هم می‏شکند؟ مگر جز این است که وقتی ترفند و شیله پیله در کار باشد، عصمت و حرمت حق لکه دار می‏شود؟ مگر نه اینکه با آمدن فریب و نیرنگ، سقوط ارزش‏ها آغاز می‏شود؟ یأس فراگیر می‏شود، شیب انحطاط تندتر می‏شود و هوای مسموم، راه را بر تنفس پاکی و صداقت می‏بندد؟

پس چرا کسی راه را بر دروغ نمی‏بندد؟ چرا خلق به این نامردمی و بدسگالی به بازی گرفته می‏شوند؟ چرا آدمیان چنین معصومانه قربانی "ندانستن"‏‏ها و "نشناختن"‏ها می‏شوند؟

در هرکجای این کره خاک، کسانی را می‏بینی که در پی فرونشاندن عطش کشنده خود و برون شدن از ظلمتی بویناک و متعفن، به سراب‏هایی حقیر و پر فریب دل خوش می‏کنند و نجات را بر کاذب‏ترین معابد دخیل می‏بندند. آدمیانی را می‏بینی که گله‏ای پنداشته می‏شوند که باید به فریب گرگانی لباس میش بر تن کرده، دنباله‏رو باشند.

آن سو هم فریبکاران، دغل بازان، مکاران، دروغگویان و حیله‏بافانی را می‏بینی که وسیله دروغین و پر مکر و فریبشان با هدف به ظاهر پاکشان توجیه می‏شود! منفعت‏طلبانی که نوکران منصب و مقامند و جعل و تزویر و ناسزا، ابزار کارشان است تا دمی بیشتر بر پهنه ریگزارهای گسترده‏ای که از توفان دروغ پدید آورده‏اند، سیاحت کنند. دروغ‏زنان ناتوان و فراموشکاری که هماره به جای خود شکستن، آینه می‏شکنند.

در این میان، غرور آدمیزاده است که له می‏شود. شرافت انسانی است که به سخره گرفته می‏شود. برای تکه نانی، وصل به سهمی و سهامی، رسیدن به منصبی و مقامی، ...

و در این میان، دروغ و کلک و فریب و نیرنگ، چال مستراح گندآبادی می‏سازند برای به لجن کشیدن روی زیبای حقیقت و صداقت.

پرسش‏های بی‏پاسخ همچنان رو به فزونی است و مباد که در جامعه انسانی، "مزد گورکن" از "آزادی آدمی" فزون‏تر باشد که میدان دادن به دروغ و خدعه، راه را نه بر دشمن، که بر آزادی دوستان آیینه‏دار می‏بندد.

این افسوس همیشگی است که "همیشه خدا، دروغ‏گو، دروغ‏شنو داشته است و شامورتی باز، مشتری" اما همیشه جایی هم برای امید هست که: "شام تیره، صبح را آبستن است".




88/2/5
9:58 صبح

قسمت؟!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل

قسمت؟!

آمده بود برای خداحافظی و طلب حلالیت. شادمانی و شعف در چهره اش موج می‏زد.
    -         کجا به سلامتی؟
    -         ان شاء الله کربلا
    -         کی؟
    -         دو روز دیگر
    -         قبول باشه.
از اتاق که بیرون رفت، گفتیم: "باز هم خدا خیرش بدهد که ما را قابل دانست برای خداحافظی. مدیران که ما را لایق نمی‏دانند. نیازی نیست از کسی حلالیت بخواهند. آسوده می‏روند و راحت باز می‌گردند و این ماییم که باید به دست‏بوس و زیارت قبولشان برویم. اما او که کارمندی ساده و بی منصب و مقام است، این‏طور متواضعانه حلالیت می‏طلبد."
چند روز بعد، هنوز در اداره بود.
    -         نرفتید؟
    -         هنوز نطلبیده! چند روزی تأخیر داریم.
"حمله تروریستی به کاروان زایران ایرانی در عراق".
ای بابا! باز هم انفجار. باز هم خشونت و کشته و زخمی پرشمار. این عراقی‏ها پس کی قرار است روی آرامش ببینند؟ کاروان ایرانی؟ نکند خانم عبداللهی...
نشستم پای اینترنت. اسامی مجروحان را در خبرگزاری‏ها می‏جستم. خدایا خودش است. زهرا عبداللهی. به کرمانشاه منتقل شده. کاش او نباشد. هر که باشد، هر ایرانی که باشد، اصلاً هر انسانی که باشد، بد است. کشته شدن بد است. خشونت بد است. بمب و گلوله نفرت بار است. اما عادت داریم که بگوییم آخر چرا او؟
و الآن که به اداره آمدم، گمان بد به یقین بدل شد. فجیع تر از آنچه می‏پنداشتم. خودش بوده است. بیهوش در سی سی یو. با بدنی پر ترکش. با دستانی... با فرزندانی چشم به راه. با مادر و خاله‏ای که در همان حادثه به شهادت رسیده اند. و نه تنها او، که خانواده و نزدیکان یکی دیگر از همکارانمان نیز.
چه روزگار تلخی است:
                              "و زمانی شده است
                              که به غیر از انسان
                              هیچ چیز ارزان نیست!"




<      1   2   3   4   5   >>   >