سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

89/3/25
8:11 صبح

لبخند تلخ

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، حرف دل، جامعه

لبخند تلخ

احمد بود و دوستش و من. نیمروزی از روزهای پایانی بهار بود که خواستیم تا در رستورانی بر کناره خیابان ولیعصر(عج) به داد گرسنگی شکم برسیم.
تازه رنگ و بوی دیزی بر میز ما به جلوه در آمده بود که نگاهم به میز کناری خیره ماند. مردانی به تناول جوجه کباب مشغول بودند و پیرمرد مفلوکی به تمنای لقمه نانی بر سرشان ملتمسانه ایستاده بود.
پیرمرد بی‌نصیب از لقمه ایشان به سراغ ما آمد و در همان حال مردی از میز کناری به نزد صاحب رستوران رفت که این چه وضعیت است و چرا گدایان را به درون راه می‌دهید که غذا کوفتمان شود؟!
احمد سرگرم سهیم کردن پیرمرد در غذای خود بود که رستوران‌دار آمد و پیرمرد را به عتاب و تندی برد و بر سر میزی نشاند و گفت: غذا می‌خواهی به سراغ خودم بیا. چرا مشتریان را آزار می‌دهی؟
و دقایقی بعد، ندیدم که غذایی در برابر پیرمرد قرار گیرد و تنها او را از صندلی که بر آن آرام گرفته بود به بیرون هدایت کردند و کمی بعد دیگر پیرمرد آنجا نبود و ندیدم که ظرف غذایی برای او به بیرون برود!
تبسمی حزن آلود بر لبانم نشست و غذا کوفتمان شد!




89/3/14
11:13 صبح

خرداد پر از حادثه

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

خرداد پر از حادثه

هر وقت که تقویم را ورق می زنم، جست و جوی روزهای تعطیل یک پای ماجراست. پای دیگرش هم رخدادهای مهم سال.
به خرداد که می رسم، ناخودآگاه دو مصراع به ذهنم می آید که: "انتظار فرج از نیمه خرداد کشم" و "ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم".
پانزده خرداد سال 42 با آن قیام خونینش که نقشی مهم در تعیین مسیر تاریخ این دیار برعهده گرفت؛ بیست و نهمین روزش که در سال 56، معلمی سخنور و شورانگیز به نام شریعتی را از میان ایرانیان برد؛ سی امین روز این ماه در سال 60 که اسوه ای چون چمران را شهد شهادت نوشاند؛ سوم خرداد سال 61 که بوی خدا می داد و خرمشهر را از دست اشغالگران بعثی بازستاد؛ چهاردهمین روزش در سال 68 که پیر جماران و رهبر پاک سیرت ایرانیان را با دلی آرام و قلبی مطمئن، مسافر جایگاه ابدی ساخت؛ سی و یکمین روز خرداد سال 69 که زلزله ای سهمناک، رودبار و شهرهای اطرافش را لرزاند و ایرانیان را داغدار کرد؛ دومین روز این ماه در سال 76 که حماسه ای عظیم از حضور ایرانیان رخ نمود؛ بیست و دومین روزش در همین سال پیش که...
کاش می شد آغاز هرسال وقتی تقویم را به قصد جستن روزهای تعطیل ورق می زنیم، بدانیم چه روزهایی شادترین و چه ایامی غم انگیزترین روزهایمان خواهد شد!




89/1/31
7:28 عصر

وقتی سراغ من آیی که نیستم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

وقتی سراغ من آیی که نیستم

پرسید: ساخت یک تندیس چقدر هزینه دارد؟
گفتم: بستگی دارد...
گفت: حدوداً بگو.
گفتم: چه اندازه ای؟ با چه جنسی؟ با چه نوع کاربردی؟...
پرسید: یک تندیس کوچک که بشود در یک مراسم رونمایی کرد با شش هفت میلیون قابل تهیه است؟
پاسخ مثبت که دادم، شادمان بود و چند کلامی در اهمیت و ارزش این کار گفت که سکوت من گویی تأیید سخنانش بود.
نوبت به سخنرانی او رسیده بود. از پله ها بالا رفت و پشت تریبون که قرار گرفت، پس از تعریف و تمجید از هنرمندی کهنسال که ماه پیش به سفر ابدی رفته بود، پیشنهاد ساخت تندیس او و رونمایی از این تندیس در مراسم سال آینده را مطرح کرد.
پیشنهادش صبح فردا در خبرگزاری ها انعکاس یافته بود و من می اندیشیدم که تا کی قرار است ترک واجب کنیم و سنت به جا آوریم؟ تا کی قرار است همه در مذمت مرده پرستی قوم ایرانی سخن بگوییم و باز بر همین طریق گام برداریم؟ و چرا چنین هزینه ای نباید صرف انتشار حاصل تلاش های آن زنده یاد شود؟
کسی که این گپ و گفت کوتاه بین من و او برقرار شد، معاون استاندار یکی از استان های شمالی کشور بود و نمی دانم این دوست مهربان و خوش برخورد آیا ماهی پیش از این که آن هنرمند فقید در بستر بیماری آرمیده بود حتی شاخه گلی حوالتش داده بود؟!




89/1/1
11:52 صبح

چو کفر از کعبه برخیزد...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، هنر، جامعه

چو کفر از کعبه برخیزد...

مجریان در آمد و شدند با چهره هایی که نقابی از خنده ها و شادی های ساختگی بر خود دارند و مدام شعار می دهند و شعار.
مهمانانشان یا خوانندگانند و یا بازیگران مجموعه های آبکی سیما که در وصف یکدیگر گویی وانتی هندوانه در ورودی استودیو گذارده اند و پیاپی به زیر بغل یکدیگر حواله می دهند.
شعار دادن های تکراری، خنده های بی روح و جان، چند نماهنگ پر رنگ و لعاب، قربان صدقه رفتن های مکرر، اجرای موسیقی هایی که همه لب خوانی هستند،... و دیگر هیچ؛ و چه نادرند برخی گزارش ها یا گپ و گفت هایی که دیگرگونه باشند و نشاطی ژرف بیاورند یا بیننده را به درنگ وادارند یا چیزی تازه بیاموزند.
و این، رسم همه ویژه برنامه های مناسبتی سیماست که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است!
دیروز اما در آستانه سال نو، وقتی دیدم یکی از همین مجری ها مدام از سنت ها می گفت و از فرهنگ و هنر اصیل ایرانی و شاخص های تمدن کهن این دیار و... و آن وقت در دکوری به افاضه فیض مشغول بود که با این فرهنگ و هنر و سنت ها قرابتی نداشت، به یاد سعدی افتادم و تعابیر "زنبور بی عسل" و "درخت بی ثمر"ش که ای عالمان بی عمل! تا به کی شعار و فقط شعار؟!
برای واکاوی بیشتر این ماجرا تک تک شبکه های سیمای جناب ضرغامی را رصد کردم به دنبال قطعه فرش دستبافی که آذین بخش صحنه باشد و زهی افسوس!
جز شبکه 4 سیما که در ویژه برنامه "ثانیه نو" گبه ای را در برابر مهمانانش بر زمین گسترانده بود –و البته وزن و جنس مهمانان و گپ و گفت هایش هم متفاوت با دیگر شبکه ها بود-، در باقی شبکه ها خبری از این دستبافته های اصیل ایرانی -که نمادی از همان سنت و هنر و فرهنگ و تمدن این مرز و بومند که مجریان به بهانه آیین نوروز مدام شعارش را می دادند- نبود!
شگفتا که در صحنه ای با عناصری بیگانه با سنت های ایرانی و چیدمانی ناآشنا با اصالتهای این دیار بنشینی و دم از فرهنگ و هنر اصیل ایرانی بزنی! حیرتا که بر منسوجی ماشینی و فرنگی گام بگذاری و در لزوم حفظ مواریث کهن ایرانی شعار بدهی!
چه خوش گفته اند که: چو کفر از کعبه برخیزد، کجا ماند مسلمانی؟!




88/12/19
8:36 عصر

داوری دشوار است

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

داوری دشوار است

هر از گاهی که خبر از صدور حکم اعدام برای فردی در رسانه­ها غوغا به پا می­کند، خدای را سپاس می­گویم که در جایگاهی نیستم که گردش قلمم بتواند جان کسی را بگیرد زیرا که هراسناکم از رأی دادن به مرگ انسانی دیگر.
داوری سخت است و دشوار و شکر مدام به درگاه ایزد که قضاوت­هایم آن چنان نیست که مرگ و زندگی را برای کسی رقم زند.
حکم دادن به فنای دیگران آسان نیست و به گمانم داستانی از مولاناست که از حال و روز قاضی ای خبر می­دهد که گریان و نالان می­گفت: من که داورم باید آگاه باشم و درست حکم دهم اما این دو تن که یکی­شان شاکی است و دیگری متهم، به کار کرده و نکرده خویش آگاهند و من بی خبر!
دیشب که برای دومین بار به تماشای فیلم "زندگی دیوید گیل" (The Life of David Gale) ساخته آلن پارکر نشسته بودم، باز همین اندیشه سخت به سراغم آمد که چگونه می­توان به چنان باوری رسید که حکم مرگ کسی را صادر کرد؟ و آیا جای تردیدی باقی نمی­ماند؟
در این فیلم -که دیدنش را به داوران پیشنهاد می­کنم-، دیوید گیل که استاد فلسفه در دانشگاه و از مخالفان مجازات اعدام در تگزاس است، در گروهی عضو است که معتقدند ممکن است افرادی بی­گناه و به اشتباه اعدام شوند.
گیل به جرم تجاوز و قتل دستگیر و محکوم به اعدام می­شود و تنها 4 روز مانده به اجرای حکم، خبرنگاری فرصت می­یابد تا با او مصاحبه ای ترتیب دهد و از خلال این گپ و گفت، بی­گناهی گیل بر خبرنگار آشکار می­شود اما مدرک این بی­گناهی زمانی می­رسد که گیل اعدام شده است.
در ادامه این فیلم جذاب و پرکشش، بیننده درمی­یابد که همه ماجرا -از قتلی که منجر به صدور حکم اعدام شده است تا خود اعدام-، به صورت خودخواسته از سوی گیل و مقتول ترتیب یافته است تا نشان دهند که سر بی­گناه هم بالای دار می­رود و ممکن است صدور حکم برای جان ستاندن ناروا باشد.
و باز این پرسش در من تازه شد که آیا داورانی که حکم به جان ستاندن می­دهند به درستی رأی خویش ایمان دارند؟




88/12/10
9:52 صبح

وز شمار خرد هزاران بیش

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، حرف دل، هنر، جامعه

وز شمار خرد هزاران بیش

سال 84 بود و از سوی بنیادی فرهنگی و هنری مأمور شدم تا برای تدوین ویژه نامه ای درباره او به کنکاش بپردازم. گپ و گفت با برخی دوستان، همکاران و شاگردانش همچون داریوش طلایی -و کسانی که الآن نامشان در خاطرم نیست- و گفت و گو با همسرش از لوازم کار بود که بدان پرداخته شد اما جذاب ترین بخش کار به ویه برای من که سررشته ای از موسیقی نداشتم، رفتن به خانه خواهر آن زنده یاد بود.
به گمانم خانه اش حوالی قلهک بود و ورود به آن خانه برابر بود با سفر به خاطرات دور و اسیر شدن در چنبره فضایی نوستالوژیک.
بانوی کهنسال، فضایی تدارک دیده بود سرشار از نظم و پاکیزگی با اشیا و تزییناتی که یکسره می بردت به سالیان دور و می پنداشتی در صحنه ای از یک فیلم قدیمی قرار گرفته ای.
هنوز ته لهجه مشهدی خود را بروز می داد و وقتی میز پذیرایی را در برابرت می چید با آن قندان لبریز از قندهای تزیین شده و شیرینی های کوچک و فریبنده، نمی شد تعارفش به استکانی چای را رد کنی.
از گپ و گفت معمول و رسمی که فاصله گرفتیم، آلبوم عکسهای قدیمی برادر را در برابرمان گذارد و سفر به گذشته ها آغاز شد. با هر عکس دنیایی حرف نگفته در سینه اش می جوشید و هر تصویر، پلی بود به خاطرات دور. آشکارا به برادر از دست رفته اش فخر می فروخت و بدو می بالید.
دو همراه من شتاب داشتند برای انجام وظیفه و ثبت تصویری از یک مصاحبه رسمی برای ساخت مستندی کوتاه، من اما تازه در آستانه شیفتگی بودم و شیدایی. پیش از آن چندان ارتباطی با موسیقی و پژوهشهای انجام شده از سوی آن استاد فقید نداشتم اما اشتیاق خواهر، آن فضای پراحساس قدیمی و نسیم یاد و خاطره مشهد، از خود بیخودم می کرد.
بانوی کهنسال با دیدن این شیدایی، ما را به اتاقی برد که مخزن سازها و دست­نوشته های استاد بود. سازها در پوششی پارچه ای یا چرمی بر بالای کمدی خاموش بودند و کتابها و زونکن هایی که دست نوشته ها و نت نویسی های استاد را در خود جای داده بودند، رنگ زمان به خود گرفته بودند.
با احتیاطی که هم از سر پاسداشت آن آثار ارزنده بود و هم به خاطر ترحم به جان بی قرار و دلواپس خواهر، به ورق زدن آن اوراق مشغول شدم و متحیر ماندم از آن همه وسواس و دقت در نوشته ها. حیران بودم از آن همه وسواس در تمیزی صفحات آن چنان که استاد با دقتی عجیب به جای خط خطی کردنهای معمول و مرسوم، هر جا که ویرایشی را صلاح دیده بود، بر برگه ای سپید حک کرده و روی صفحه پیشین با ظرافت چسبانده بود. آن صفحه های قدیمی، که بوی کهنگی کاغذهایشان آدمی را می برد به سالیان دور، نشان از دقت و وسواس مردی داشت که به رغم گمنامی، تلاشگری بی مانند بود.
از آن عکسها و آن دست نوشته ها بخشی را به امانت گرفتیم و پس از اسکن کردن به بانوی مهربان بازپس دادیم اما آن ویژه نامه هرگز منتشر نشد که مدیرانی تغییر کرده بودند و گویا ضرورتی در این انتشار نمی دیدند.
اما چکیده ای از زندگی و دستاوردهای استاد زنده یاد دکتر محمدتقی مسعودیه را سامان دادم که همان سال در روزنامه شرق (25/9/84) به چاپ رسید و اینک بخشی از آن نوشتار برای آنکه به آن تلاش نافرجام اشارتی رفته باشد:
محمدتقى مسعودیه هنرمند و موسیقى شناس در سال 1306در مشهد متولد شد. او دوره ابتدایى را در دبستان علمیه مشهد گذراند و دیپلم علمى خود را در سال 1324 از دبیرستان شاهرضا گرفت. سپس راهى تهران شد و یک سال بعد دیپلم ادبى ششم متوسطه را از دبیرستان دارالفنون دریافت کرد. مسعودیه تحصیلات دوره عالى خود را در دانشکده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران پى گرفت و همزمان در هنرستان عالى موسیقى تهران به تحصیل موسیقى پرداخت و در سال 1329 دانشنامه حقوق و علوم قضایى و دیپلم عالى موسیقى را دریافت کرد.
پس از آن براى ادامه تحصیل عازم فرانسه شد و به کنسرواتوار ملى موسیقى پاریس رفت. مسعودیه که فراگیرى موسیقى را از سال هاى دبیرستان با خرید ویولن آغاز کرده بود، در فرانسه نیز همین ساز را به عنوان ساز اصلى خود برگزید و نزد پروفسور لین تالوئل به ادامه فراگیرى آن پرداخت. او هارمونى را نزد پروفسور ژرژ داندلو و کنتراپوان را نزد نوئل گالان آموخت و موفق به دریافت فوق لیسانس هارمونى از مدرسه عالى موسیقى پاریس شد.
پس از آن مسعودیه با استفاده از بورس تحصیلى اتحادیه بین المللى دانشجویان براى ادامه تحصیل در مدرسه عالى موسیقى لایپزیک به آلمان رفت و در آنجا نزد دو تن از برجسته ترین آهنگسازان آلمان پروفسور اوتمار گرستر و یوهانس ویروخ به فراگیرى آهنگسازى پرداخت و در سال 1342 موفق به دریافت دیپلم عالى (معادل دکترا) در این رشته شد. سپس به کلن رفت و در دانشگاه آن شهر به تحصیل موزیکولوژى (موسیقى شناسى تاریخى) نزد پروفسور کارل گوستاو فلرر و اتنوموزیکولوژى (موسیقى شناسى تطبیقى) نزد پروفسور ماریوس اشنیدر پرداخت و در سال 1347 موفق به اخذ دکتراى تخصصى (PhD) در این رشته شد.
مسعودیه پس از پایان تحصیلات عالى خود بى درنگ به ایران بازگشت و تا پایان عمر پربار خویش به مدت بیش از 30سال در گروه موسیقى دانشکده هنرهاى زیباى دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. در واقع مسعودیه نخستین کسى بود که موسیقى شناسى تطبیقى را به طور گسترده به جامعه علمى و هنرى ایران معرفى کرد و موجب شد او را «پدر اتنوموزیکولوژى ایران» بنامند. تاریخ موسیقى اروپا، هارمونى پیشرفته و پراتیک، فرم و آنالیز، سازشناسى، ارکستراسیون، ترانسکرسیون و مباحث گوناگون اتنوموزیکولوژى و... برخى از درس هایى هستند که توسط مسعودیه و براى اولین بار در دانشگاه تدریس شده اند.
محمدتقى مسعودیه در طول حیات پربارش همواره موشکافانه به تحقیق و پژوهش در حوزه موسیقى محلى ایران و ردیف موسیقى سنتى ایران پرداخت و هیچ گاه رابطه حرفه اى و عاطفى اش را با بستر و زمینه تحقیقى اش _ که همان فرهنگ و هنر توده‌ها و رامشیان اقالیم ایران زمین بود _ قطع نکرد.
مسعودیه به دلیل سفرهاى پژوهشى بسیارى که به نقاط مختلف جهان داشت، در بررسى فرهنگ هاى موسیقایى داراى بینشى عالمانه و نگرشى عمیق بود و حیطه پژوهش هاى او گستره اى بسیار وسیع را دربرمى گرفت. از مباحث نظرى مربوط به موسیقى شناسى تطبیقى و اتنوموزیکولوژى گرفته تا تحلیل و بررسى ردیف موسیقى سنتى ایران، موسیقى و سازهاى نواحى مختلف ایران، موسیقى مذهبى ایران و جهان اسلام و نیز بررسى و پژوهش در زمینه فرهنگ هاى موسیقایى غیرغربى به ویژه موسیقى خاورمیانه اسلامى، بررسى نسخ خطى مربوط به موسیقى در جهان اسلام و... به گونه اى که به جرأت مى توان گفت تاکنون دامنه فعالیت هاى هیچ موسیقى شناسى در ایران تا بدین حد وسیع و عمیق نبوده است.
از میان کتاب هاى فارسى او مى توان به «تجزیه و تحلیل چهارده ترانه محلى ایران»، «موسیقى بوشهر»، «موسیقى تربت جام»، «موسیقى بلوچستان»، «ردیف آوازى موسیقى سنتى ایران»، «مبانى اتنوموزیکولوژى»، «موسیقى مذهبى ایران»، «موسیقى ترکمنى»، «سازشناسى» و «سازهاى ایران» اشاره کرد.
کتاب هاى «آواز شور» (درباره تغییر و تحول ملودى در موسیقى هنرى ایران)، «ملودى مثنوى در موسیقى هنرى ایران» و «نسخ خطى فارسى درباره موسیقى» نیز از جمله آثار منتشر شده او به زبان هاى آلمانى و فرانسوى است.
این استاد بزرگ موسیقى ایران به هنگام نگارش صفحه هشت قطعه سمفونیک ناتمام در دوازدهم بهمن ماه 1377 در تهران درگذشت و به رغم آنکه آرزو داشت در شهر نیشابور و در جوار خیام، عطار و کمال الملک آرام گیرد، در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
کاش فرصتی شود تا دل گفته های خواهر و همسر آن زنده یاد و آنچه حاصل گپ و گفت با دوستان و شاگردان او بود، مجال انتشار یابد.




88/10/6
8:56 صبح

به کجا چنین شتابان؟!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، سیاست

به کجا چنین شتابان؟!

کاش همه این­ها در خواب باشد. رویا که نیست اما کاش از آن کابوس­هایی باشد که هر اندازه طولانی به نظر می­رسند، سرانجام پایان می­یابند و چشم می­گشایی و آرام می­شوی که هرچه دیده ای وهم و خیال بوده است و دور از واقعیت.
کاش شایعه باشد. از آن دست شایعاتی که می­آیند و در کوتاه زمانی کلاغی را چهل­باره تکثیر می­کنند و اندکی بعد هم به آسانی فروکش کرده و واقعیت رخ می­نمایاند.
کاش دروغ باشد. دروغی که با همه تلخی و ویرانگی و دردی که به جان­ها می­ریزد، فرجام کار رسوا خواهد شد و شیرینی راستی را نمایان خواهد ساخت.
نمی­توانم باور کنم. از هنگامی که چنین خبری را شنیده ام موجی مضطرب درونم را زیر و رو می­کند. له شده ام. سردرگمم. شرر به جانم افتاده است. دلم آشوب است.
حمله به پایگاه پیر محبوبمان؟ یورش به واژگانی که سرشار از خاطرات ناب سالیان پیش ماست؟ حسینیه؟ جماران؟ بیت امام(ره)؟ آن هم در شب عاشورا؟ در میانه مجلس ذکر سوگواری حسین(ع)؟ آن هم به نام دفاع از رهبری؟
خدایا ما را چه می­شود؟!!!!!
چه از جنس کابوس، چه دروغ و چه شایعه، هرگز چنین مبادا.




88/10/4
8:19 عصر

لبیک یا حسین (ع)

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، مذهب، جامعه

لبیک یا حسین (ع)

محرم آمده است با تاسوعا و عاشورایش، با سوگواری و حسرت و آهش، با بازخوانی حماسه نینوا و جغرافیای آشنای کربلا.
آمده است تا رایحه آزادی بخش خون و قیام را به مشام آزادگان جهان باز رساند و دوری جستن از ذلت را یادآور شود. آمده است تا از نرفتن زیر بیعت حاکم ستمگر نامبارک بگوید و از آزادی و آزادگی، حماسه سرایی کند و باز برای ما تاریخ پرمایه و پرفخر تشیع را بازگو کند که خون بر شمشیر پیروز است و شهادت یک آغاز است نه پایان و در رویارویی انسان خدایی با انسانی که هم نفسی با اهریمن را برگزیده است، هیچ دیده نمی شود جز زیبایی.
داستان حسین (ع)، این ایستاده بر بلندای عشق و معنابخش واژه "شهادت" و این تندیس پرشکوه عزت و آزادی و شرف که کارش پرتوافکنی بود بر تارهای درهم تنیده تنیده عنکبوتی جاهلیت و عصبیت و ظلمت و ضلالت و غفلت، هرگز کهنه نمی شود. رنگ زمان به خود نمی گیرد و با هر خوانش آن بهره ای تازه نصیب آدمی می شود.یا حسین (ع)
حسین(ع) با ماندگارترین خط که از جنس خون است بر کتیبه تاریخ، آزادگی و عظمت انسانی را حک کرد و آنچه او برایش قیام کرد- اصلاح در امور امت- برای همه زمان ها و مکان ها فراگیر است نسبت به هر آنچه چونان علفی هرز در بوستان اندیشه اسلامی و پهنه دشت جامعه شیعه روییده است، خواه در قامت دروغی مجسم به نام یزید و فرم حاکمیت غاصب و باطل خواه باشد و خواه در حوزه فردی و زندگی شخصی ما، چه در محرم سال 61 باشد و چه امروز و فردای بشریت. یعنی تجسم حقانیت، صداقت و همه خوبی ها و قیامش علیه بیداد و دروغ و باطل و همه زشتی ها در همه زمانها.
یزید تنها فردی جامانده در اعماق تاریخ نیست که اگر چنین بود دیگر "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" معنا نداشت. نبرد حسینیان و یزیدیان همیشگی است و این ماییم که باید در خلوت خود سنگهایمان را وابکنیم که در این ستیز در کجاییم؟ صحنه کربلا برای همه ما جا دارد و ناگزیریم از انتخاب صف. باید بدانیم که به ندای "هل من ناصر ینصرنی" حسین(ع) پاسخ می دهیم یا در کوس و کرنای امویان و هلهله یزیدیان و غریو زیادیان گرفتار آمده ایم؟
مگر امروز کمند آنها که با راستی و حقیقت میانه ای ندارند؟ مگر کمند آنها که امپراتوری دروغ را استوار می سازند؟ مگر کمند آنها که تزویر و خدعه در کار می بندند؟ مگر کمند آنها که دین فروشی می کنند و کسب و کارشان با متاع دین رونق می یابد؟ مگر کمند آنها که در حوزه فکر و فرهنگ، بدعتها و خرافه ها را باب می کنند و از سادگی و دین دوستی مردمان سود خود می جویند؟ مگر کمند آنها که می کوشند باطل را جای حق جا بزنند؟ مگر کمند ...؟
و مگر برای حسینی بودن نباید هرچه دروغ، نیرنگ، تزویر، فریب، خدعه، دغل کاری و چاچول بازی برای سواری گرفتن از خلق خدا را به کناری بنهیم؟ مگر نباید در تلاش برای تکامل در مسیر انسانیت، عبادت و عبودیت، مردانگی و جوانمردی، عدالت و عشق ورزی، آزادگی و وارستگی، ستم ناپذیری و ذلت ستیزی بر یزیدصفتی، طاغوت منشی، جلوه فروشی، تفاخر، تفرعن، لاف و گرافه گویی و دروغ ستایی و دروغ افکنی بشوریم؟
مپنداریم که سهم ما از محرم تنها سیاه پوشی است و بس. درست است که سیاه پوشی بخشی از فرهنگ ماست به نشانه سوگمندی و اعتراض به بیدادی که در طول تاریخ بر پاکان روزگار رفته است و درست است که ما سیه پوش این سوگیم و همیشه داغ دلمان تازه است اما سهم ما در کنار این سیاه پوشی، سپید اندیشی هم هست. قرار نیست تنها بر سر و روی خود بزنیم بی اندیشه آنکه حسین(ع) که بود و چه کرد و از ما چه می خواهد؟!
پوشاندن فرهنگ عاشورایی با لعاب دروغ و جعل و خواب و خیال و پررونق ساختن دکانهای قشری گری با اسامی و عناوین پرطمطراق و دهان پرکن اما بی مایه و تو خالی و پر مشتری کردن بازار افراط و تفریط، خیانت است به حسین(ع) و شهادت.
سرشار ساختن مجالس عزاداری از های و هوی و عشوه گریهای عوامفریبانه و یا ابراز تعصبات خشک و انقلابی نمایانه کودکانه، بی سخن گفتن از عظمت "هیهات من الذله" و بی پرداختن به "ما رأیت الا جمیلا"، جفاست در حق فرهنگ عاشورا.
اسلامی که ما باورش داریم، دعوت خود را بر نفی همه قدرتهای دروغین زمینی پایه نهاد و با زبونی و خواری در افتاد و در متن صلای خویش جز به اعتلا و عظمت انسان آنچنان که شایسته جانشینی خدا بر زمین باشد، نظری نداشت و سید شهیدان اسلام هم ملتی می خواست در اوج عظمت و آزادگی نه در حضیض ذلت و بردگی.
کربلا را به پهنه همه زمین گسترانده اند و عاشورا را بر همه زمان پوشانده اند تا ما بی بهانه بهای حسینی شدن را بپردازیم.
کاش بتوانیم به هنگام یاور طلبیدن پیشوای پاک خویش به آسانی صف حق و حقیقت را برگزینیم و لبیکش گوییم که: "یا حسین(ع)".




88/9/22
7:21 عصر

حرمت پیر را نگه نداشتیم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، سیاست، جامعه

حرمت پیر را نگه نداشتیم

درست ده سال پیش بود که نام پیر جماران بر پیشانی سال نشست و سال 78 به نام او خوانده شد. آن روزها به همین بهانه در نشریه ای که منتشر می‏ساختیم چنین نوشتم:
"خمینی، همان دلیل راهی بود که در آن شب‏های تاریک و ظلمانی، دستان بی‏کس ملت را گرفت و ما را از کوره راه‏هایی سخت، به سلامت گذر داد.
خمینی، پیر آگاهی بود که می‏خواست انسان را از بردگی و بندگی خدایگان پوچ و پوشالی رهایی بخشد و جانش را در مشعلی دمید که امروز به نام جمهوری اسلامی در دستان ماست.
خمینی، پیر میکده عشق و عرفان بود. پیر باده‏فروشی که ریاپرستان و سالوس‏ورزان و زاهدان خرقه‏پوش مزور را به خراباتش راه نبود.
خمینی نه عاشق، که خود عشق بود.
اینک اگرچه از آن گوهر درخشان تنها خاکستر سردی برجاست، اما آرمان او که همانا آزادی بردگان بود –نه به بند کشیدن آزادگان و آزادی‏طلبان- همچنان پیش روی ماست.
و اما لازم است تا در این سال مبارک، به همه تزویرگران و منفعت‏طلبان مصلحت‏اندیش هشدار داد که خمینی یک «راه» است. راهی که به حقیقت می‏رسد و خیل سالکان طریق حق را بر می‏تابد و زیبنده نیست در سالی که به نام او زینت یافته است به جنگ آرمان‏هایش برویم و قانون‏گریزی، خشونت‏طلبی و تحدید آزادی را ترویج کنیم.
شایسته نیست در سالی که نام..." (جنبش، شماره 3)
و حالا در این روزها که صدا و سیما در موردی استثنایی، دانستن را حق مردم دانسته (!) و ساحت معمار انقلاب را خدشه‏دار ساخته است، در اندیشه‏ام که به کدامین سو نظر داریم و با آن مشعل به یادگار مانده چه می‏کنیم؟
با بیت او چه کرده ایم و می‏کنیم؟ با یاران و نزدیکانش چگونه رفتار کرده ایم و می‏کنیم؟ آنان که روزگاری به جرم هواداری او رنج زندان‏های شاهنشاهی را به تن خریدند امروز در چه حالند و آیا باز باید گذارشان به محبس بیفتد؟ آرمان‏های آن پیر فرزانه را در کدامین گوشه محصور کرده ایم؟ با وصیت‏نامه او چه نسبتی داریم؟ و پس از ده سال با افسوسی افزون‏تر باید بنویسم که زیبنده نیست ...، شایسته نیست...
چه بد مشعل‏دارانی هستیم ما!




88/8/3
11:36 صبح

یکی از دیگران

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

یکی از دیگران

"خانم! یه گربه ندیدین که مثل بقیه نباشه؟"
توی محوطه بیمارستان نشسته بودم که پسرک آمد و این را پرسید. با نمک بود و بلبل زبان. پنج سالی بیشتر نداشت. اسمش سمیر بود و تک و تنها به جست و خیز مشغول. گفت که قرار است مامانش با "نی‌نی" به خانه برگردد.
پس از دقایقی شیرین‌زبانی، به سمت مردی دوید که با چهره ای ناراحت و برافروخته مشغول صحبت با نگهبان بیمارستان بود. نمی دانم غم بود یا خشم، هرچه بود باعث شد تا مرد پسرک را با سردی از خود براند.
پسرک شیرین‌زبان و نمکین، موجی ایجاد کرده بود که با حس کنجکاوی من همراه شد و دانستم که باز قصه نداری و غصه بی پولی است که روایت می‌شود.
مادر و نوزادش برای ترخیص از زایشگاه، مانده بودند معطل 50 هزار تومان ناقابل (!) باقیمانده از مخارج بیمارستان که آن هم با تخفیف بخش مددکاری بیمارستان به نصف کاهش یافته بود و مرد ناتوان بود از پرداخت آن!
درنگ جایز نبود. پیش رفتم و پرس و جو کردم و گپی زدم با کارکنان بخش‌های مربوطه بیمارستان. ماجرا صحت داشت. حکایتی که پیش از آن در روزنامه‌ها خوانده بودم، این بار در برابر چشمانم روایت می‌شد.
هرچه بود پایان یافت و مبلغی که با خود داشتم به کاری نیک آمد. از مادر تازه فارغ شده پرسیدم با چنین دشواری اقتصادی، چرا؟
گفت: "می‌خواستم بندازمش. دکتر گفت بچه دختره. شوهرم گفت خوبه. دختر خیر و برکت میاره. چون دختر دوست داشت نگهش داشتم... اما پسر شد!"
همه اینها را همسرم گفت. شرح تلخی که تا چند روز پریشان خاطرش کرده بود. و باز دیشب بود که تکرار کرد که راستی شغل مرد جوشکاری بود. جایی کاری برایش نیافتی؟
دولتیان و مجلسیان که گویی در عالم دیگری زیست می‌کنند. یکی از شوک تورمی می‌گوید و دیگری از رکود تورمی. یکی به سه رقمی شدن تورم هشدار می‌دهد و یکی از لزوم توجه به دهک‌های پایین جامعه فقط شعار می‌دهد و وقتی تورم می‌آید و اجتماع را له می‌کند، بازی "کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!" را استادانه بازی می‌کنند و یادشان می‌رود که "کلکم راع و کلکم مسئول". اصلاً یادشان رفته که با مردم "جناغ" شکسته اند و این مردمند که مدام یادشان می‌آورند که ما را یاد، شما را فراموش.
و من از شما می پرسم جایی کاری برای مرد جوشکاری ناتوان از پرداخت هزینه‌های زندگی سراغ ندارید؟ خانم! آقا! گربه ای ندیده اید که مثل بقیه نباشد؟




<      1   2   3   4   5   >>   >