سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

87/12/21
12:32 عصر

پریشان حالی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، حرف دل، جامعه

پریشان حالی

"از نهاوند آمده ام. چهل و چند روز است. آمدم کاری پیدا کنم بلکه پولی برای خانواده ام بفرستم. هر روز می‌روم دور میدان. یک روز کار هست چند روز نیست. شبها را در مسافرخانه ای می‌مانم. شبی پنج تومان. روزهایی که مشغول کارم خوب است اما شبها کم مانده روانی ‌شوم. سر درد می‌گیرم. مدام سیگار می‌کشم. نمی‌دانم چه کنم. شرمنده خانواده هم مانده ام. اگر کار باشد خوب است. در نهاوند کار نبود..."
این‌ها را در پاسخ به کنجکاوی‌های من می‌گفت. همین دیشب. نشسته بود کنار خیابان و سر را درمیان دستها گرفته بود. ساک کوچکی هم در کنارش بود. درشت اندام بود و لهجه کردی داشت.سفره های نفتی
دیشب پس از مدتها برای خرید بیرون رفته بودم. میوه و شیرینی و مرغ. بیست و چند هزار تومان به راحتی و ظرف چند دقیقه ناپدید شد! گوشه خیابان که دیدمش، چمباتمه زده بود و سر در میان دستها به نشانه استیصال پنهان کرده بود. با خود گفتم اگر معتاد باشد کمکش نمی کنم. حتماً هرچه بگیرد خرج مواد می‌کند. شاید هم مسافر است و جایی را ندارد. و شاید...
"مشکلی دارید آقا؟ چیزی شده؟"
حرفهایش را که شنیدم، حالا من بودم که مستأصل شده بودم. چه می‌توانستم بکنم؟! انگار بدترین کار ممکن، همانی بود که اول به ذهنم رسید و انجامش دادم! نمی پذیرفت. کار من شده بود اصرار و کار او انکار. این من بودم که حقیر می‌شدم. کوتاه نیامدم به این بهانه که لااقل شبی را در همان مسافرخانه خود، مهمان من باش.
و او می‌گفت که این همه گفتم به قصد جستن کاری نه دریافت کمکی!
و باز در خود له شدم. مچاله شدم. عاجز شدم از هر کنش و اندیشه ای. از خودم و از خریدی که کرده بودم بدم آمد. کوفتم شد. کاش ...
تیتر روزنامه های دیروز و پریروز در ذهنم رژه می رفت. "کلاف سر در گم بودجه 88"، "جیب فقرا خالی تر می شود"، "تورم واقعی در راه است"، "هشدار اقتصاددانان درباره پیامدهای حذف یارانه ها"، "پیامدهای پرهزینه شوک درمانی"، "ورود به دوران رکود تورمی" و...

                                                      ... و نفتی که سفره ما را به گند کشیده است.




87/12/14
7:47 عصر

چون زنبوری بی عسل

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، سیاست، جامعه

چون زنبوری بی عسل

چند سال پیش، کتابی از ابوالحسن بنی صدر را می خواندم و با به پایان بردن آن، یادداشتی درباره او نگاشتم. دیشب که از تلویزیون گزارشی درباره بنی صدر و سخنرانی او در چهاردهم اسفند 1359 را می دیدم، به یاد آن یادداشت افتادم و بهانه ای پیدا شد برای انتشار متنی که در پی می آید:
هنگامی که مجلس شورای اسلامی رأی به عدم کفایت نخستین رییس جمهور ایران داد، بنا بر مفاد ادعانامه تنظیمی علیه او، این بی کفایتی به دلیل عدم صداقت سیاسی، دو رویی و دو چهرگی، ترویج و اعمال خودمحوری، ترویج اخلاق استکباری و مواردی از این دست بود.
طنز تاریخ در این است که مشهورترین کتاب بنی صدر، "کیش شخصیت" نام دارد که او جنبه های گوناگون حیات و تفکر خودمحوران و شخصیت پرستان را در آن به تصویر کشیده است و مردم را از این خودپرستی و صفات پیرو آن پرهیز داده است! اینست حکایت عالم بی عمل و زنبور بی عسلی که گویی هرگز کتاب "کیش شخصیت" را نخوانده بود!!بنی صدر
او در بخشی از این کتاب با عنوان "سلطه جویان با دست خود گور خویش را می کنند" می نویسد: "قدرت در فراگرد رشد خود، ذهنیات اینان را چنان از عشق به «مطلق العنانی» پر می کند و چنان دیدشان را از دیدن ماورای ذهنیات مطلق شده شان ناتوان می گرداند که از پی بردن به مرگ قدرتهای متمرکز و متراکم و خودکامه عاجز می شوند.
در حقیقت نخستین قربانیان دروغ بافی های کذابین، سلطه جویانند."
وی در ادامه شناساندن صفات این گروه از آدمیان می گوید: "آنقدر برای خود تشخص قایلند و نا بدانجا استکبار می جویند که علم و سخن درست و عقیده صحیح و حتی شور و مصلحت اندیشی با دیگری را منافی تشخص خود می دانند. دایم در ذهن بیمارشان مردمان را طبقه بندی می کنند و وای اگر از این آدمیان زمینی، یکی رفتاری را در آنها انتقاد کند!"
این عبارات نیازی به هیچ تشریح، توضیح و یا انطباق با عملکرد رییس جمهور فراری ایران ندارد و به اندازه کافی آنان که آن دوره را درک کرده اند و یا با مراجعه به روزنامه ها و اطلاعات مکتوب و ضبط شده آن روزگار در جریان آنچه بر بنی صدر گذشت هستند، خود می توانند به راحتی حکایت عالم بی عمل را دریابند.
از موسولینی نقل کرده اند که معتقد بود: "کافی نیست مردم مرا تحسین کنند بلکه باید تمام وجود خویش را در اختیار آرا و تصمیمات من بگذارند." و گویا بنی صدر نیز اینچنین بود و به این اکتفا نمی کرد که خود زندانی خیالات خویش باشد و می خواست ایرانیان نیز خیالات هر روز به یک رنگ او را بپرستند و توقع داشت همه مردم با تمام وجود آنچه را که طبق فرمان تا لحظه ای پیش درست می شمردند، در دم غلط و نادرست شمرند که این دو رویی همراه با تکبر را به وفور در عملکرد او می توان مرور کرد.
بنی صدر پیش از تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری، برای سخنرانی در مساجد حضور می یافت و چهره ای کاملاً اسلامی از خود تصویر کرده بود و حتی در مناظره های تلویزیونی با چریکهای فدایی و حتی مجاهدین خلق، تحلیلهایی در دفاع از اسلام ارایه می داد و در میان گروههایی چون جاما، مائوئیستها و... مخالفانی سرسخت داشت اما پس از انتخاب، با این گروهها کنار آمد و اتحادی ناهمگون از این گروهها که نشریاتی چون میزان، رنجبر، مجاهد، مردم ایران و... را منتشر می کردند و بیشترشان شکست خوردگانی سیاسی و منزوی شده از جامعه بودند که در مخالفت با خط امام، رویارویی با قوای سه گانه به استثنای شخص رییس جمهور و در کشاندن جامعه به یأس و بدبینی اشتراک داشتند، همراهان او شدند.
او که در وصف طاغوت منشان، فرعون صفتان، خود رأیان و تک روان می نویسد: "آنان در پی خودکامگی جویی، در جریان تخریب دیگران، پایه گذاران قدرت و خود را نیز تخریب می کنند. فزونی طلبند و در فزونی طلبی به هیچ حدی قانع نمی شوند. عاشق خویشند و می خواهند همه قدرتها نزد آنها جمع شوند."، خود برای هماهنگ کردن همه با خویش "دفاتر هماهنگی" را شکل داد و تز "هر که با من نیست بر من است" را در پیش گرفت و با همه نهادهای انقلاب درگیر شد و حتی زیرمجموعه خود را هم تاب نمی آورد تا جایی که در نامه ای به امام(ره) نوشت: "مصیبت بزرگتر از جنگ، وجود دولت حاضر است."
بنی صدر، این بی ثبات ترین شخصیت سیاسی سالهای آغازین حکومت اسلامی ایران در نوشته های خود روش فرعونیان را برای بازداشتن مردم از خواندن و شنیدن و شناختن، انگ و برچسب زدن به یک فکر و عقیده می دانست. معتقد بود که این انگ و برچسب بسته به زمان عوض می شود اما روش در محتوای خود باقی می ماند و فرعونیان از خود عقیده جعل می کنند و به کسی که باید کوبیده شود نسبت می دهند و با تعبیر و تفسیری که خود برای جعلیات می تراشند، آن را با هزار من سریشم به طرف مقابل می چسبانند! اما همین فرد در عمل خود همین شیوه را به کار می بست و برچسب زدن را نه تنها به نهادهای برآمده از انقلاب که به قوای سه گانه، مجموعه نیروهای خط امام و حتی شخص امام(ره) نیز دنبال می کرد و "چماق دار"، لقبی بود که به ویژه پس از واقعه 14 اسفند به هر نیروی منتقد تفکر و مرام خود هدیه می کرد.
این شیوه فرعونیان خودپسند است که با ایجاد محیط عصبی و با بهره گیری از ناسزا و تحریک و کشاندن مردم به مشاجرات، طرح اندیشه را غیرممکن ساخته و با های و هوی و بلوا چنان کنند که صدا به صدا نرسد و اندیشه و سخن حق در میان فریادها گم شود.
بازخوانی برگهای غبارگرفته تاریخ معاصر و کاوش در احوال سیاستمداران و دولتمردان، همواره راهگشای همه مردم برای امروز و فردا خواهد بود که: "گذشته، چراغ راه آینده است."
خالی از لطف نیست این نوشتار را با سخن یکی از نمایندگان مجلس در موافقت با طرح عدم کفایت بنی صدر به پایان برم که هشداری همیشگی برای همه منتخبان ملت در هر پست و مقامی است: "مسأله ای که الان مردم را به خود مشغول داشته، کنار گذاشتن یک فرد یا دسته نیست. بلکه صحبت از تشییع جنازه نحوه ای از اندیشه است که می پندارد مردم با انتخابشان از حق دیدن و اندیشیدن خودشان صرف نظر کرده اند."




87/12/1
4:6 عصر

دلستر ایستک خیلی خوشمزه است!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، جامعه

دلستر ایستک خیلی خوشمزه است!

از کنار فروشگاه عرضه کننده لباسی رد می شدیم که آگهی های 30 درصد تخفیف خود را بر شیشه چسبانده بود. نام مشهور و معتبری دارد این فروشگاه و البته چندی است که به وابستگی به صهیونیسم هم متهم شده است. قیمت پوشاک این فروشگاه با لحاظ کردن تخفیف 30 درصدی هنوز هم فراتر از توان جیب بسیاری از ماست اما فروشگاه پر بود از آدمهایی که از این گوشه به آن گوشه در حرکت بودند و لباسها را زیر و رو می کردند.
آنها آمده بودند تا لباس "مارک" دار بخرند و این "برند" بود که آنها را بدانجا کشانده بود.برند
طبیعی است که ما آدمها دوست داریم خانه بزرگتری داشته باشیم و خودرو بهتری سوار شویم. وقتی پیکان قراضه مان را که هر ماه، یک هفته را مهمان تعمیرگاه است، با قرض و بدهکاری تبدیل به پراید می کنیم، کار خلاف عرفی انجام نداده ایم. اما اگر درآمدمان فراوان باشد و بتوانیم بیش از صد میلیون تومان صرف خرید خودرو کنیم، همه خودروهای گرانتر از پنجاه، شصت میلیونی نیازمان را برآورده می کنند و امکانات مشابهی دارند. آن هنگام ملاک انتخاب ما چیست؟
بسیاری از گوشی های تلفن همراه که امروز در بازار هستند، امکانات مشابهی را با قیمتهای متفاوتی عرضه می کنند. از آن میان چرا به سراغ گوشی های خاصی می رویم؟ آیا عمر بیشتری دارند؟ چه تضمینی هست؟ اصلاً چه ضرورتی به دوام کالا هست وقتی هر روز امکان جدیدتر و تنوع بیشتری می آید و ما همراه با جریان مصرف زدگی گوشی را هم عوض خواهیم کرد؟ آیا چون زیباترند؟ ملاک زیبایی چیست و آیا آنچه را ما زیبا می پنداریم، دیگران هم زیبا می بینند؟
سوار شدن بر "مرسدس بنز"، به دست بستن ساعت "امگا"، پوشیدن کفش "آدیداس"، بر چشم زدن عینک "ورساچه"، بر تن کردن تی شرت "نایک"، غذا خوردن در رستوران "مک دونالد" و... فقط برای رسیدن به دوام بیشتر، کارآیی بهتر، زیبایی افزونتر و لذیذ بودن نیست. شاید بتوان با بهای ارزانتری از همین مواهب بهره مند شد اما بسیاری از ما برای خرید و استفاده از "برند" و "مارک" سر و دست می شکنیم.
شاید هرگز به این فکر نکنیم که یک شلوار "لی وایز" یک سال قابل پوشیدن است یا پنج سال و آیا واقعاً عینکهای "شانل" چشمان ما را در برابر اشعه زیان آور خورشید محافظت می کنند؟ مهم این است که اینها مارکی معتبرند!
حضور و تأثیر برندها آنقدر آشکار است که در بقالی ها هنوز پس از سالها مشتریان هر دستمال کاغذی را "کلینکس" می خوانند، برای خرید پودر لباسشویی تقاضای "تاید" می کنند، برای خرید مایع ظرفشویی "ریکا" می خواهند، هر مایع سفیدکننده را "وایتکس" می نامند، به هر کیکی "تی تاپ" می گویند و "پفک" طلب می کنند حتی اگر از کارخانه "چی توز" باشد! و "دلستر" را طوری جایگزین ماء الشعیر کرده اند که عبارات مضحکی مانند این می شنویم که: "دلستر ایستک خیلی خوشمزه است"!
و گاه این وابستگی به "مارک" چنان فخری به همراه دارد که برای نمونه مشتریان پوشاک "هاکوپیان" شاید حاضر نباشند برای کت و شلوار هاکوپیان همان پول همیشگی را بدهند در صورتی که مارکش کنده شده باشد!
این همه را نوشتم تا به این پرسش برسم که سهم ایران در برندسازی های بین المللی کجاست؟
چندی پیش در روزنامه ای خواندم که 100 برند برتر جهان، ارزشی بیش از 1100 میلیارد دلار (برابر با درآمد 66 کشور دنیا) به خود اختصاص داده اند و این نکته آزارم داد که سهم ایران در این عرصه "صفر" است!
ما ایرانی ها نه تنها به برندسازی بین المللی کم توجهی کرده ایم، که به گمان من در پاسداشت داشته های خود نیز کم کاری کرده ایم. آنچه از شهرت فرش دستباف، زعفران، پسته و خاویار ایران به همت و تلاش پیشینیان ما و با برندسازی سنتی آنان به ویژه در سده گذشته به امروز رسیده است، در اثر کم توجهی ما به پشتیبانی از آن، بی اعتنایی به تبلیغات مناسب، کم کاری در بسته بندی نوین و... در آستانه خطر است.
آیا نباید ارزش برند را جدی بگیریم و بازیگری فعال در این عرصه باشیم؟




87/11/14
9:30 صبح

ما مردم با فرهنگ

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، جامعه

   ما مردم با فرهنگ

   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
 با دیدن آشغالهای ریخته شده کنار خیابان، این را گفت و بی توجه به سر تکان دادنهای افسری که نیم نگاهی به چراغ قرمز داشت، از خیابان گذشت.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
 با دیدن اسکناس پاره پوره مشتری، این را گفت و بی توجه به مردمی که توی صف بودند، دو تا نان سنگک خشخاشی را به پسرعمویش داد که همین دو دقیقه پیش آمده بود.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن دوبله پارک کردن خودرویی در کوچه این را گفت و بی توجه به زمان خواب قیلوله مردم، شروع به خواندن آواز در مایه بیات ترک کرد که: «نمکیه! نون خشک داری بیار...»
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با شنیدن سر و صدای بچه های واحد بالایی، این را گفت و بی توجه به ظهور «واعظ شیب بر بناگوش»، به هرزنویسی در اینترنت ادامه داد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن لایی کشیدن خودرو جلویی، این را گفت و بی توجه به نگاه سنگین عابران و رانندگان، به نشانه اعتراض دستش را روی بوق ممتد نگاه داشت.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن برنامه تلویزیون درباره تخریب محیط زیست به دست مردم، این را گفت و قاشق دهنی اش را توی بشقاب خورش مهمانش فرو کرد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با اشاره به پارگی ها و جویدگی های صندلی اتوبوس، این را گفت و بی آنکه مقابل دهانش را بپوشاند، توی صورت بغل دستی اش عطسه کرد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با شنیدن صحبت کسی که آن سوی خط بود، این را گفت و بی توجه به تماشاگرانی که در سالن سینما برای شنیدن دیالوگهای فیلم، گوش تیز کرده بودند، به مکالمه تلفنی اش با صدای بلند ادامه داد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
با دیدن ناسزاهایی که با اسپری روی دیوار نوشته شده بود، این را گفت و پوست چیپس را روی زمین انداخت.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
چاپلوسی همکارش برای رییس را که به یاد آورد، این را گفت و به کپی برداری از روی کتاب و سرقت ادبی اش ادامه داد.
   "بعضی ها واقعاً فرهنگشان پایین است"
   .................................................




87/10/29
2:26 عصر

دهمین انتخابی که در پیش است...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، سیاست، جامعه

دهمین انتخابی که در پیش است...

یکم) در دشت، هر چه فریاد کنی، بازخوردی نخواهی شنید. هر اندازه هم که فریادت بلند و رسا باشد، باز هم بازخوردی نخواهد داشت. برای داشتن بازخورد صدا، باید کوههایی را یافت رفیع و تنگاتنگ و آنگاه است که صدای آرامت هم بازتاب خواهد داشت.
در جامعه هم برای آنکه صدا بازتاب داشته باشد، باید دشتها را رها کرد و در میان انبوه خلق که از هر کوهی سترگ ترند لب به سخن گشود و بازخوردش را به تماشا نشست.
این واقعیتی است که سیاست ورزان و نیز اهالی قلم باید بدان آگاه باشند. به تجربه دیده ایم بسیاری را که سخن نیکو داشته اند و گفته اند و نوشته اند اما هیچ بازتابی نداشته است و کسانی هم سخنی با عیار پایین تر عرضه کرده اند و پاسخی گسترده گرفته اند.
باریک که بشویم، در می یابیم که آنها نیکو نواخته اند اما در دشت و اینها فقط نواخته اند اما در میان کوهها!
غرض اینکه در گردونه تلاش برای مشارکت حداکثری در انتخابات نیز باید حداکثر تلاشمان این باشد که سخن مناسب را در زمینه و زمان مناسب مطرح کنیم تا به نتیجه برسیم. باید انبوه خلق را دریابیم و همراه و در میان آنها باشیم. باید سخنی را که نیک می پنداریم در کوهستان سترگ و سر به آسمان ساییده مردم این خاک عرضه کنیم.
دوم) آدمیزاده هنگامی که در چاردیواری خویش جای می گیرد، دیوار را پایان جهان می پندارد، غافل از آنکه پشت آن دیوار هزار هزار فرسنگ راه مانده است و این زمین کروی هم که اصلاً پایانی ندارد!
در جامعه نیز برخی گروهها و پاره ای احزاب و سیاست ورزان، دیوار جناح و دسته خود را پایان همه چیز تصور می کنند و برتافتن این مسأله که آن سوی حزب و گروه آنها هم کسانی هستند که باید عرضه شوند، برایشان دشوار است. بسیار دشوار!
و این بینش نیز از موانع دستیابی به مشارکت حداکثری است. باور کنیم که برای رسیدن به آتیه ای ارزشمند تر از دیروز و امروز، همه نیروها و توانها باید در کنار هم قرار بگیرند نه رو در روی هم.
سوم) در برنامه های تلویزیونی که دقت کنیم، می بینیم برنامه ها و نقشهایی گل می کنند که مردم در رفتار و کردار آنها، خود را می بینند و حتی برنامه ها را به نام کسی می خوانند که با او احساس نزدیک تری دارند. روزگاری مجموعه "سالهای دور از خانه" را به نام "اوشین" می شناختند و نمونه تازه ترش "جواهری در قصر" که "یانگوم" می خواندندش. در مجموعه های داخلی هم "روزی روزگاری" را به "مرادبیگ" می شناختند و "نقطه چین" را به "بامشاد" و حتی با "برره" هم که نسخه اغراق شده پاره ای رفتارهای ما بود همین احساس نزدیکی را داشتیم!
این یک واقعیت است که مردم با کسی احساس همذات پنداری می کنند که به آنها نزدیک باشد نه قدیسی فرادست و قهرمانی خارق العاده. مردم با "از ما بهتران" احساس همراهی و هم رأیی نداشته اند و نخواهند داشت. در انتخابات نیز مردم کسی را برمی گزینند که با آنها و نیازها و آرزوهایشان مشابهت بیشتری داشته باشد. پس کسانی قدم در این راه بگذارند که مردم آرزوها و خواست های خویش را بتوانند در قامت آنها ببینند.
چهارم) حکایتی قدیمی شنیده بودم که اشاره داشت به خانی که لقبی طویل به او داده بودند و عالیجاهی عزت همراه بود و غریبه ای پنداشت که این لقب، نام چندین نفر است و می گفت این همه آدمیزاده در خانه جای نخواهند گرفت!
در جامعه نیز گروهی چنین می پندارند که خودشان به تنهایی، بسیارند و شاید خانه ایران هم برایشان کوچک باشد حال آنکه اندکند. باید پذیرفت که چند هزار نفر از یک گرایش، هرگز معنای تکثر و چند صدایی نمی دهد چرا که همه یک رأی هستند و برای گرد آوردن همه رأی ها، باید سبدهای گوناگون برابر با آرای گوناگون گذاشت و باید باور داشت که مهمتر از اینکه این آرا به کدام سبد ریخته می شود، این است که مجموع همه سبدها به حساب "جمهوری اسلامی ایران" واریز می شود.
این نکته بسیار مهمتر است از آن که چه کسی رأی می آورد و از همین روست که باید زمینه را برای ظهور صاحبان آرا و سلایق و اندیشه های گوناگون فراهم آورد تا زمینه برای مشارکت حداکثری مردم نیز مهیا شود.




87/10/8
9:59 صبح

از چه می ترسی؟

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، جامعه

    از چه می ترسی؟

   هیزم شکن گوش فرا داد؛
   تبر زیر گوش درخت چنین می گفت:
   "مترس خویشاوند، مترس
   گاهی که اندیشه جنگل سبز نروید،
   درخت با الوار برابر است"!!




87/9/21
8:17 عصر

شهرت!!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، جامعه

    شهرت!!

   کار،
   نان،
   و حتی بستری برای خواب
   نداشت.
   اما سرانجام
   شهرت یافت؛
   روزنامه ها تیتر زدند:
   "مرگ یک کارتن خواب از شدت سرما"




87/9/11
12:29 عصر

کعبه همین نزدیکی هاست...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، فرهنگ، مذهب، جامعه، حج

کعبه همین نزدیکی هاست...

این روزها سخن از حج بسیار است. در کوچه و خیابان، در رادیو و تلویزیون و حتی در جمعهای خانوادگی نیز از این کنگره عظیم اسلامی و این سفر معنوی بسیار سخن می گویند. خواستم از چشمهایی که در حسرت رویت کعبه اشک ریزان می شوند بنویسم و از دلهایی که با شنیدن نام مکه و مدینه فرو می ریزند و از فراق می گویند بنگارم. خواستم از آرزومندانی بنویسم که بزرگترین خواسته شان، ورود به حریم خداوندی و زیارت حرم نبوی است. خواستم از دستاوردهای این سفر و ارزشهایش بنویسم و خواستم از تجربه خود بگویم اما... این همه را به مجال دیگر –و شاید سلسله نوشتارهایی در آینده با همین موضوع- وامی نهم و اینک تنها از یک درد(!) سخن می گویم.
دیروز کارت دعوتی دیدم برای اوایل ماه آینده به صرف شام در یکی از تالارهای مجلل و گران قیمت پایتخت، به مناسبت بازگشت حاج آقا و حاجیه خانمی از سفر معنوی حج!
این حاجیان بزرگوار، پیش و شاید بیش از آنکه در اندیشه معنویت سفر باشند، در تدارک مهمانی بازگشت بوده اند و لابد انتخاب و رزرو تالار، تهیه فهرست مهمانان، چاپ کارت دعوت و باقی قضایا، زمان فراوانی از آنها گرفته است! و این تازه بخشی از ماجراست و قصه سوغات و چمدانهای پربار، حکایت مجزایی دارد!
سرزمین عربستان، هنوز بوی پیامبر و فرزندان و اصحابی را می دهد که ساده می زیستند و نان از شکم خویش دریغ می داشتند تا دیگری گرسنه نماند.
مدینه هنوز یادآور رسولی است که بر ثروتمند عتاب کرد که چرا جامه کنار کشیده ای در همنشینی با ندار؟ و آیا ترسیدی که گردی از فقر او بر تو نشیند؟!
دیار حجاز، هنوز حدیث شیرمردی را می خواند که کیسه نان بر دوش می کشید در اطعام نیازمندان و هشدار می داد بر کارگزارش که چرا بر سفره ای چرب نشسته ای که فقرا به آن راهی ندارند؟
بقیع هنوز در تمام سادگیش، رنگ و نشان از بانویی  دارد که سائل از در خانه اش بی نصیب برنمی گشت حتی اگر به طعامی باشد که برای افطار اهل خانه تدارک دیده شده بود.
و حاجیان ما پس از تنفس در چنان فضایی و بازخوانی حکایت عملی و شیرین حج در محرم شدن، یکرنگی، هم سطحی، طرد خودبینی و تفاخر، نفی شیاطین و... چه نسبتی با سفره های چرب و شیرین –و تنها برای دارایانی در اطراف خویش- دارند؟!
نگرانی من از ثروت و دارایی نیست که گفته اند دارندگی و برازندگی(!) و چه لذتی بالاتر از اینکه جامعه ات را دارا و مملو از شادی و شعف ببینی. دغدغه من دوری از معنای اصلی حج است و نزدیک شدن به تعریفی که زنده یاد دکتر شریعتی به آن انذار داده بود: "حج را عملی تکراری جلوه داده اند که هرسال بین مسلمانان پولدار تکرار می شود!"
هراس من از فاصله هایی است که اگر به عدالت پر نشود جز با عقده و کینه پر نخواهد شد و از بذر کینه هم جز درخت نفرت نمی روید که این درخت میوه ای جز عداوت ندارد!
ترس من از حرامی نیست. از حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالهاست. بیم من از بیگانه و دشمنی هایش نیست. از خویشهای غافل است. از گریه هایی که به گوش نمی رسد و بغضهایی که نشکفته در گلو می میرد. هراس من از بی خبری است که غافلمان می کند از همسایه مان که نه نانی برای خوردن می یابد و نه ایمانی برای برپا ایستادن.
دغدغه من حال و روز آدمیانی است که شمشیر بران نیاز، به مغز استخوان صبوریشان رسیده است. مردانی با جیبهای خالی و دلهای پر(!) که گاه چنان در فشار نداری و بیکاری چلانده شده اند که گویی منتظر بهانه اند تا عقده شان بترکد و وای که گریستن مرد چه دردناک است! وحشتناک است!
راه دوری نرویم. از سودان و سومالی سخن نمی گویم. بدبختان و تیره روزان آن سوی مرزها را نمی گویم. داخل مرزهای خودمان، در بطن میهن اسلامی مان، حتی در مذهبی ترین شهرهایمان، کم نیستند کسانی که در حسرت یک دست لباس گرم در آستانه فصل سرد مانده اند. چشمانی که گاه ثانیه های به در ماندنشان، سالی به طول می انجامد!
همگی شنیده ایم که وقتی "فقر" از دری وارد شد، نتیجه طبیعی اش بیرون رفتن "ایمان" است. کسی می تواند منکر شود؟
درست است که در کنار شب سرور بالا نشینان، لب تنور بی آتش نیازمندان -که تنها می توانند به آتش دل، جان گرم کنند- نیز می گذرد اما...
بر ماست که احساس انسان بودن خود را در دستگیری از دست به زانو ماندگان نشان دهیم و مهربانی ایرانی و اسلامی را جلوه ای دیگر ببخشیم و جانمان را در زلال نوع دوستی جلا دهیم.
کافی است باور کنیم اگر در خانه هموطن ما خاموشی است، گناه همه ماست و اگر فقر و نیاز می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نباشد، همه ما مقصریم که تسلیم و تن داده به این وضعیم و معلوم است که فاتح هیچ وقت سرزمین گشوده شده را ترک نمی کند و از فتح دست نمی شوید.
از شما چه پنهان، گاه بر سر ایمان خویش می لرزم که مباد یک روسپی از من ظاهراً مسلمان به درگاه خدا مقرب تر باشد!! آخر می اندیشم «آن هزار بار بینوا» محصول جهل و فقر است نه نواده ابلیس. محصول بیکاری و تهی دستی و فساد جامعه است نه صرفاً اسیر شهوت و طمع و هرزگی خویش. ما کجا و کی فقر و نداری اش را مرهمی نهاده بودیم؟
عدالت حکم می کند که دست "نیاز" مستمندان قطع شود تا سرقت نکنند. این نصیحت که "دزدی نکن؛ بد است"، تنها نشانه سیری زیاده از حد شکم ما گویندگان است. امروز این دستش را بریدند، اما فردا که دوباره از گرسنگی به جان آمد، شرمنده اهل و عیال خویش، دست دیگرش را فدیه لقمه نانی خواهد کرد.
به آرزومندان دیدار سرزمین حجاز -و به خود بارها و بارها بیش از دیگران- می گویم: حاجی شدن در دسترس همه ماست. کعبه همین نزدیکی هاست. باور کنیم و احرام ببندیم.
پی نوشت: دیشب در همسایگی یکی از همکارانم، مردی عیالوار از سر فقر و نداری و مشکلات اخلاقی که در پی این نیازمندی، گریبان خانواده اش را گرفته بود، خود را حلق آویز کرد. انسانی جان داد. مرد. به همین آسانی. آیا اهل آن محل و همه ما نمی توانستیم، با دستگیری و مددرسانی به او حاجی شویم؟!




87/7/17
3:5 عصر

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، همدلی، جامعه

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

اتوبوس زوزه کشان در ایستگاه توقف می کند و او سوار می شود. پیرمرد 70 سال را شیرین دارد. موهایش سفید و ژولیده است و قطرات درشت عرق بر پیشانی اش برق می زند. نفسهایش مرتب نیست و خس خس می کند. با قد کوتاهش به زحمت دستش را به میله می گیرد و نگاهش را می دوزد به جوانی که مقابلش روی صندلی نشسته است. جوان هم چشم به پیرمرد دارد و نگاهشان به هم گره می خورد.
-         این پسره حتماً بلند میشه تا من بشینم. خدا خیرت بده خب زودتر پاشو دیگه!
جوان رو بر گردانده و بیرون را تماشا می کند. پیرمرد مأیوس است و تاب ایستادن ندارد. پاهایش آرام آرام از خستگی خم می شود. به صندلی های دیگر نگاهی می اندازد.
-         اینم شانس منه. همه شون پیر و پاتالن! اینا که پا نمیشن من بشینم! خدایا ضعف دارم آخه!
کمرش تیر می کشد. بی طاقت است.
-         شیطونه میگه بزنم پس کله این پسره بگم آخه نامرد! از موی سفید من حیا نمی کنی؟ کجا رفت اون زمانی که حرمت پیرا رو نگه می داشتن؟
دستی به پشتش می خورد و مرد میانسالی او را دعوت به نشستن می کند. حال و حوصله تعارف ندارد. روی صندلی ولو می شود و نفس می کشد. راحت و آسوده. نگاهش را می دوزد به جوان. سرشار از خشم و نفرت.
اتوبوس به ایستگاه بعدی رسیده است. جوان به کمک مسافر بغلی بر می خیزد و به سمت در اتوبوس راه می افتد. عصایی هم زیر بغل می زند. پای راستش قطع شده است. از زانو.
پیش از پیاده شدن، سرش را به سمت پیرمرد برمی گرداند و لبخند می زند. مهربان و صمیمی.




87/7/8
11:14 صبح

راه بنما ای خدای خیابان خوابها...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، همدلی، جامعه

راه بنما ای خدای خیابان خوابها...

آهسته و آرام در سکوت شب گام بر می دارم. نسیم خنکی بر پوستم می دود و تحمل سربالایی را آسان می کند. خودروها پشت سر هم در کنارم در رفت و آمدند. کیسه خریدهایم را در دست گرفته ام و فکرم مشغول است. تحفه ارزشمند و کالای گرانبهایی نخریده ام. پاکتی شیر، چند تخم مرغ، سطل کوچکی ماست و... و 10 هزار تومان ناقابل پرداخت کرده ام! مردم چگونه با این گرانی ها سازگاری یافته اند؟! روزگارشان به چه سان می گذرد؟
در باغچه ای کنار راه، مرد جوانی را می بینم که در تاریکی نشسته است و زنی چادر به سر کشیده سر بر زانوی او نهاده و طفلی نیز بر پای دیگرش تکیه داده است. نور ماشینهایی که می گذرند تاریکی را گاه به گاه کنار می زند و بهتر می بینمشان. هنوز گیج از اندیشه های قبلی هستم و می گذرم. چند قدمی که می روم، جدال ذهنی شروع می شود. اینها که بودند؟ در این تاریکی چه می کردند؟ اتراق کرده بودند یا به گدایی نشسته بودند؟ خودم را به نفهمی زده ام! مگر کسی در این تاریکی بر خاک می نشیند به سیاحت؟ بی گمان از سر نیاز آنجا بودند.
دیگر به خانه رسیده ام و هر لحظه پشیمانتر و افسرده تر از قبل. این همه شعار همراهی با نیازمندان می دهی و به همین راحتی می گذری؟ داری وقاحت را شرمنده می کنی! همسرم پرسان است که چه شده؟ چرا اینگونه ای؟ و ماجرا باز می گویم.
لباس می پوشد و می گوید برویم. به باغچه که می رسیم، دیگر آنجا نیستند. در تاریکی اطراف را رصد می کنم و در پیاده رو مقابل خانه ای می بینمشان بر همان شمایل و حالت پیشین. هنوز تردید دارم که نیازمند واقعیند یا از شمار آنانکه حرفه شان گدایی است؟
می پرسم اینجا به چه کار آمده ای و از چه نشسته ای؟ می گوید: این مادر مریضم است و این کودکم. برای مداوای مادر از طبس آمده ام و فردا نوبت معاینه اوست. آمدیم تا در خانه یکی از اقوام که اینجا سرایدار ساختمانی است بمانیم که پشت در مانده ایم.
برگه های بیمارستانش را می نگرم که ثابت کننده چیزی نیستند و تاریخش با آنچه شفاهی گفت متفاوت است. به هر روی به خواست همسرم هریک مبلغی به او می دهیم و باز می گردیم و این بار فکر دیگری در ذهنم رژه می رود. نیازمند واقعی را چگونه باید بازشناخت؟
کودکی را به یاد می آورم که بارها سر چهارراه آیت ا... کاشانی در کاشان دیده بودم که همیشه اندوهگین و گاه گریان از این بود که پول آدامسهای فروخته شده اش را گم کرده است و قرار است مواخذه شود! بارها!
جوان معتادی را به یاد می آورم که در ترمینال جنوب تهران چند بار برابرم سبز شده بود که کرایه رفتن به ولایتم را ندارم! چند بار!
مرد سبزه رویی را به یاد می آورم که مکرر در اطراف حرم رضوی در مشهد خود را پاکستانی جا زده بود و با انگلیسی نصف و نیمه ای می گفت که پولش را زده اند یا گم کرده است و در راه مانده است! مکرر!
و هنوز هم چون همان ایام سردرگمم که نیازمند واقعی را چگونه باز شناسیم؟




<   <<   6   7   8   9      >