سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

86/5/26
7:43 صبح

پیام سروش (بخش دوم)

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: قرآن

پیام سروش (بخش دوم)

 دریغا اگر آفتاب نورس ایمانمان اینچنین در نشیب اوهام و اباطیل و حضیض سرنوشتی پوچ و خرافی غروب کند.
دردا اگر در موقف حساب، کتاب اعوجاجمان را بگشایند - که خواهند گشود- و بر خطوط ناراست صفحاتش انگشت به دندان بگزیم.
افسوس اگر در صبح خطاب، تیر عتاب الهی سینه هایمان را نشانه رود - که خواهد رفت – و ندا دهد که چه با مصحف عزیز من کردید؟ و ما چون مقصران همیشگی سر به زیر افکنیم و گردن کج کنیم.
خسران و خطر است اگر کرباس کهنه «بی خویشی» را بر قامت «آدمیان تسلیم» ببینیم که از پس 14 قرن این کرباس برازنده نیکان نیست.
خسران و خطر است اگر امان را نه در رضا و تسلیم و دل در گرو فرامین کتاب خداوندی نهادن که در قله های نا امن دنیا بجوییم که سگ اصحاب کهف بودن به از فرزند ناخلف نوح.
خسران و خطر است اگر سوگندهایی را که در طول 14 قرن پدرانمان بر آن سینه چاکان بودند و جامه دران، ما به آسانی بشکنیم، حرمت آل تسلیم و مسلمانی را در پای آمال ناصواب بشکنیم و حریم نامحرمان نابرادر را حرمت نهیم.
خسران و خطر است اگر فارغ از وحی الهی، خود را سگ پاسبان سرمایه سرمایه داران کنیم و منهدم کننده سرمایه معنوی زندگی خویش!
خسران و خطر است اگر آدمیان تسلیم، مفتون فتنه عدوهای آتش افروز شوند و در قیل و قال خیل ماشین زدگان و سیاست زدگان غوغایی، حتی فلسطین و انتفاضه و چفیه و فلاخن را هم از یاد ببرند.
خسران و خطر است اگر روان پریشان لقمه گیر از منظومه منورالفکری، همان کاسبکاران بی هویت، صحیفه زندگی ساز و آخرت پردازمان را به چارسوق مچادله و مباحثه بکشانند و ما جز تکریم و تقدیس صوری و کمرنگ کتاب الهی، هیچ در بساط نداشته باشیم.
در مجمر سینه هایی همه درد و رنج، سخنهایی است از جنس آتش که جز با محرمان نشاید گفت و جز با دردمندان سخن از درد گفتن نمی توان امید داشت؛ که باید همه آدمیان تسلیم و همه آرزومندان پردیس، وضویی مومنانه سازند و روی نیاز تنها به حضرت چاره ساز کنند و بر هر چه فریب و فتنه شیطان، چارتکبیر جانانه زنند و در محراب اخلاص، نمازی بی قیاس به پای دارند و دست خضوع بر زانوان رکوع نهند و پیشانی سجود بر خاک معبود فرود آرند و آنگاه کبوتر استجابت را بر آستان یگانه مجیب الدعوات پرواز دهند که:«اللهم اهدنا بهدایه القرآن»
مگر نه آنکه ما را هماره آینه ای باید تا در آن کژیها و کژدم صفتی های خویش را ببینیم و از سرچشمه ای سیراب شویم که آبش آنسان صاف و بی غش باشد که عیوبمان را عریان و بی پروا به رخمان بکشد و از هر آنچه نکوهیده است بازمان دارد؟ و چه آینه و آبی صیقلی تر و گواراتر از آیات پردیسی قرآن؟
آن هم قرآنی که ما را به هجرت و قیام و جهاد و شهادت می خواند نه قرآنی که زبونی و ضعف و سستی را به خوانندگانش پیشکش کند.
امروزه داعیانِ گرگِ لباس میش بر تن کرده، هریک عزم جزم کرده و بر جماعت تسلیم دوست، می شورند. یکی با حربه زور و قدرت خفگی مان را می خواهد. دیگری با ابزار زر و ثروت به خرید معنویت مان مشغول است و آن دیگری دستی بر تسبیح و دستی بر ریش، به تحریف مزورانه دین دست می یازد و چه گویم که حتی مارکسیستها و کمونیستها برای دزدیدن «کار» و بلعیدن «نان» مردمان، حدیث و روایت می خوانند و «قرآن» ما را بر نیزه دریوزه و فریبشان می نشانند. همانها که با ریشه کش علم! و فلسفه علمی!، ریشه های جان فرزندان خلق را از مزرعه بیرون می کشند و زمینهای فردایمان را بی دستهای بذرافشان و دروگر می خواهند.
و وای بر ما اگر فراموش کنیم که پردیسیان، «علی» مردانی بودند که نان خشکشان را نیز جز به بهای چاه کندن و آب بخشیدنی فرو نمی بردند و مدرسه شان «کربلا» می شد و پسرانشان هم «علی اکبر» و «قاسم» و ... می شدند و «زیاد»ان همیشه – حتی بر کرسی امارت – زایده هایی را می ماندند که یا فرو می افتادند و یا فرو کشیده می شدند.
ما نیز اگر دل در گروی خدای قرآن داریم و تمنای حضور در جمع آدمیان تسلیم و شوق همراهی پردیسیان، باید که به دعوت «علی» لبیک گوییم و قرآن را نه بر سر نیزه نیرنگ که ناطق و پایدار و پویا بر پیشانی زندگی مان بخواهیم.
باید که همه جا را «کربلا» و همه روز را «عاشورا» بدانیم. نانمان را با کسی قسمت کنیم که تدارک آبمان را کلنگی آماده کرده است و فرزندانمان را به مدرسه ای بفرستیم که دری به مزرعه دارد و دری به شهادت؛ نه به عشرتکده ای که دروازه ای به سوی رپ و هوی متال گشوده است و دروازه ای دیگر به سوی چرس و بنگ و حشیش و از روزن بام آن نجوای از خود بیگانگی و خود فروختگی بیاید و در فضای آن ذرات پوچی و بی هویتی موج بزند.
و تازه باید به هوش باشیم که «حدیث» سازان و «روایت» پردازان عجیب فراوان شده اند- که البته همیشه فراوان بوده اند - و با سلاح دین و اسلام و قرآن و انقلاب به جنگ همه ارزشهای راستین اسلام و انقلاب می آیند و چونان دایه هایی دلسوزتر از مادر چنان اشک تمساحی می ریزند که فغان از نهادها بر می آورد.
و از دیگر سو چنان روح سستی و بی تفاوتی و غفلت به میان آدمیان جامعه تزریق می شود که نه تنها نیروی مقاومت در برابر تندبادهای تخریبگر فرهنگهای بیگانه را نداشته باشند که حتی در برابر تک بادی قلقلک دهنده هم یارای ایستادگی را از دست بدهند.
 

ادامه دارد...