سفارش تبلیغ
صبا

86/5/21
10:40 صبح

سرشار از رفاقت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، همدلی

سرشار از رفاقت

دیشب جمعی از دوستان دوران دانشگاه که برخی از برخی دیگر سالها بی خبر بودند به لطف و همت یکیمان گرد هم آمدند تا از هم بدانند؛ تا یاد ایام کنند؛ تا دل بدهند و قلوه باز ستانند؛ تا در گذشته غوطه ور شوند و حال را از یاد ببرند؛ تا لبخند بر لب آورند و شادی به روح بخشند؛ تا ...

خیلی ها آمده بودند. بیشترمان همسردار شده ایم. چندتایی هم بچه دار. آن دانشجوهای پر شر و شور دیروز، امروز هم که به هم می رسند، باز همانند که بودند. شیطنت و کودکی از همه جایشان آویزان است. کاش همیشه همینطور باشد! بازیگوشی و بی قیدی بابا بیش از طفل همراهش باشد! مزه پرانی و سر به هوایی مامان، بیش از کودک خردسالش باشد! خوش شبی بود و لی حیف که کوتاه گذشت!

پیشترها نقدی بر فیلم "ضیافت" ساخته مسعود کیمیایی نوشته بودم با نام "ضیافت؛ سرشار از رفاقت" که عنوان این مطلب را هم از آنجا برداشتم. به قول فرهادمان ما هم همان ضیافت را ترتیب دادیم با این تفاوت که خبری از آن بنزهای سفید نبود. توی یک کافه هم جمع نشدیم بلکه نزدیک آسمان بودیم. توی کوهسار. بالای تهران. شبی پر ستاره و شهری نورانی و چراغان.

پرویز از کرمانشاه آمده بود. مجید از کرج رسیده بود. نیکو از شمال و نیکی از اصفهان. همشهری رشیدخان قوچانی هم از مشهد آمد. هرکسی هرجا که بود خود را رسانده بود. چندتایی هم که نیامدند عذرشان موجه بود و جایشان خالی. حتی یاسر که کاری دیگر داشت، خود را با نوعروسش برای دقایقی هم که شده به ما رساند.

گپ و گفت و خاطره. طعم خوش دیدار. رایحه دلنواز رفاقت. بی خیال مشکلات و گرفتاری ها. دور باد مصایب و دل نگرانی ها. فراموش باد دغدغه های دردسرزا.
بچه ها همه موفقند!! (تا موفقیت را چه تعریف کنیم!) هرکسی به کاری سرگرم است. یکی صدا و سیمایی است و دیگری فرودگاهی. یکی از میراث فرهنگی سر درآورده و دیگری از فرهنگستان هنر. یکی با نمایش دلخوش است و چندتایی با فرش. مهم این بود که دیشب همه با هم بودند و بی خیال کم پولی، بی خیال گرفتاری های شغلی، بی خیال دردسرهای زندگی، بی خیال ... همه با هم بودند و به این امر سرخوش.
تلفنها بود که رد و بدل می شد و ایمیلهایی که یادداشت می شد. لطیفه هایی بود که تعریف می شد و خاطراتی از گذشته که بازخوانی می شد. خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.

دیشب گذشت اما نکته ها و پرسشهایی با من همراه ماند: دوستی چه معجون غریبی است که نوشیدنش چنین سرمستی می آورد و ذوق!؟ محبت چه جادویی با خود دارد!؟ چرا ما (پیش از هرکس خودم را می گویم) این همه در دوستی تنبلیم!؟ چگونه می توان با حجم انبوه گرفتاری ها و مشغله ها، تنور دوستی را همچنان گرم و پرحرارت نگاه داشت!؟ چه شد که جماعت ما به چنین پیوند محکمی دست یافت که هم در دوران دانشگاه زبانزد بود و هم از پس این همه سال تازه و پر طراوت می نماید!؟

بچه ها دمتان گرم و نفستان پایدار! فرهاد دست مریزاد! کاش فرصتهایی چنین تکرار شود!