89/5/22
12:7 عصر

اندر باب المطعم الاسلامی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

اندر باب المطعم الاسلامی

یادداشتهای پراکنده ای از سفر به سرزمین اژدها (نیمروز سوم)

باز مهمان فرودگاه عریض و طویل پکن بودیم و در جست و جوی رستورانی با غذای حلال.
تابلوی سبز رنگ "المطعم الاسلامی" در طبقه دوم سالن فرودگاه، ما را به طبقه بالا کشاند. از اتاق های ماساژ که کسانی با بدن های عریان بر تخت آرمیده بودند و چایخانه هایی که مراسم سرو چای به سبک چینی در آن ها انجام می شد گذر کردیم و به رستوران مسلمانان رسیدیم.
هفت نفر بودیم. گرسنه و مشتاق به خوردن غذایی گرم و سیرکننده. منوی غذا را مرور کردیم و در میان انواع خوراک سبزیجات و سوپ های رنگارنگ و غذاهای آب پز، سفارش "بیف" دادیم تا بلکه گوشت حلال نیرویمان ببخشد. اما چون به طعم و مزه اش اطمینانی نداشتیم، خواستیم تا فقط یک بشقاب برای آزمون بیاورد!
بشقابی حاوی چند تکه گوشت سرد، با دو قاشق چوبی چینی و بدون نان در برابرمان قرار گرفت. در رستوران های چینی چیزی به نام "نان" غریبه است و تنها در میز صبحانه انواع نان شیرینی را می توان دید. چوب ها را نوبتی به دست گرفتیم و هر یک قطعه ای از گوشت سرد را به دهان بردیم. حتی جویدنش هم دشوار بود!
راهی رستورانی دیگر شدیم و باز تکه های مرغ و سیب زمینی بود که به معده ما سرازیر می شد.
بر صندلی های هواپیما به مقصد شینینگ که جای گرفتیم، نگاهی به دیگر همسفران انداختم. خواسته یا ناخواسته، هرچه خارجی بود در صندلی های وسط جا گرفته بود و صندلی های کنار پنجره همه از آن چینی ها شده بود. کنار من هم مرد جا افتاده ای بود که به اروپایی ها می مانست.
با برخاستن هواپیما از زمین، باز نوبت به پذیرایی رسید و من "چیکن" با "رایس" خواستم. روی بسته غذا عبارت "موسلمان" نوشته شده بود. پوشش آن را که باز کردم، بوی نامطبوعش اشتهای نداشته ام را کور کرد. تکه های کوچکی از مرغ در آبی سیاه رنگ و بدبو به همراه مقداری پلو و سسی آبکی و بدمزه و...
به یاد افغان های ساکن در ایران خودمان افتادم که نان و نوشابه می خورند وقتی نگاهم به مرد اروپایی افتاد که تکه نان شیرینی را در فنجان قهوه می زد و می خورد!
از پکن تا شینینگ حدود سه ساعت و نیم باید در هواپیما می بودیم و برای گذراندن زمان، سرگرم شدم به تماشای فیلمی در یکی از کانال های تلویزیونی که در برابرم بود. فیلمی به زبان چینی با زیرنویس انگلیسی. فیلم به جای خوبی رسیده بود که مهماندار خبر از رسیدن به مقصد داد و فیلم ناتمام ماند. این بار به یاد مسافرت هایم با اتوبوس های بین شهری خودمان افتادم که شاگرد راننده بدون توجه به مسافت فیلمی را در دستگاه ویدئو می گذارد و ناچاری همه آگهی های تبلیغاتی ابتدای فیلم را ببینی اما گاه پیش از دیدن پایان فیلم به مقصد رسیده ای!