سفارش تبلیغ
صبا

87/9/26
8:52 صبح

میراث خورانی که ماییم...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: هویت، تمدن، میراث فرهنگی، تاریخ

میراث خورانی که ماییم...

آغاز این هفته را در تبریز بودم. فرصتی دست داد تا در بازار قدیمی این شهر قدم زنم و بوی قدمت و کهنوشی و سنت را استشمام کنم. اما در کنار همه زیبایی هایی که دیدم، حسرتی تلخ بر سینه ام نشست.
ساخت و سازهایی بی ریشه و دم دستی در بطن تیمچه ها و سراهای بازار، چهره این یادگار کهن را رنجور ساخته است. در میانه یک حیاط یا سرای قدیمی، دکانهایی را می بینی که بی ذوق و تدبیری علم شده اند تا بر رخسار زیبا و قدیمی بازار ناخن بکشند. یخچال کهن و دیرپای بازار، نمایی جز مخروبه و زباله دانی ندارد. به راحتی در بافتی قدیمی و اصیل، سازه هایی جدید را می بینی که همچون وصله ای ناجور، محیط را بدمنظره ساخته اند.
و بدتر از همه بازارها و پاساژهای جدیدی است که دیوار به دیوار بازار قدیمی در حال احداث است و هیچ اندیشه مدبرانه ای را نمی توان در این ساخت و سازها دخیل دانست. بازارهای جدیدی در حریم این میراث کهن بنا می شوند که نخستین ثمره آن تعرض به یادگار دیرین و لطمه به اصالت آن است و جالب آنکه دیگر بازارهای جدیدی که در سالهای پیش در کنار بازار قدیمی ساخته شده اند، خالی و سوت و کورند! و تو متحیر می مانی که چه ضرورتی است برای این ساخت و سازهای تازه و آسیب رسان وقتی که قبلی ها بی مشتری هستند؟!
و باز داغ دلم تازه شد.
ایران ویج، سرزمین مردم پاک نژاد، میهن آریاییان و مزداپرستان، دیار خرد و اهورا، گاهواره یکتاپرستی و تمدن که عمر جهان بر او گذشته و خاطره هزاره ها را با خود به همراه دارد، امروز چه تلخ نامهربانی های ما را تحمل می کند!
جیرفت پس از شش هزار سال خاموشی، این سالها سر از بالش مخملین خاک برآورده تا از تمدنی کهن خبر دهد. سیلک با سفالینه های چند هزارساله خود، کهنوشی ایران زمین را فریاد می کند. شوش، پاسارگاد، شهر سوخته، هگمتانه و... دیرینگی این خاک و این تمدن را اعلام می کنند و ما ساکنان سرزمین پارسیان و پارسایان، در خوابیم و غافل!
انگار به بی خبری از خود عادت کرده ایم. دوست تر می داریم که خود را نفی کنیم و این غفلت تا آنجاست که دیگران آمده اند و صاحب تاریخ ما شده اند!
از همین روست که امروز هر که از راه می رسد، تکه ای از میراث فرهنگی و معنوی ما را به نام خود می خواند.
بی جهت نیست که امروزه اندک اندک نامی جعلی برای خلیج فارس بر نقشه های مهمترین مراکز علمی و فرهنگی دنیا نقش می بندد. اعراب، ابن سینا، ابوریحان و فارابی و بسیاری از دانشمندان ما را در مجامع بین المللی به عنوان مشاهیر عرب معرفی می کنند و دنیا هم می پذیرد!
میراث سرزمین اهورا به راحتی به تاراج می رود و ما برای این میراث کهن ارزشی قایل نیستیم. به بی احترامی ها اعتراضی نمی کنیم. به خیانتها و چپاولها تسلیم شده ایم. به بی تدبیری ها و نزدیک بینی ها عادت کرده ایم. به پاس نداشتن مفاخر و مواریث خود خو گرفته ایم.
چه بد امانت دارانی هستیم ما!!




87/9/21
8:17 عصر

شهرت!!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، جامعه

    شهرت!!

   کار،
   نان،
   و حتی بستری برای خواب
   نداشت.
   اما سرانجام
   شهرت یافت؛
   روزنامه ها تیتر زدند:
   "مرگ یک کارتن خواب از شدت سرما"




87/9/11
12:29 عصر

کعبه همین نزدیکی هاست...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، فرهنگ، مذهب، جامعه، حج

کعبه همین نزدیکی هاست...

این روزها سخن از حج بسیار است. در کوچه و خیابان، در رادیو و تلویزیون و حتی در جمعهای خانوادگی نیز از این کنگره عظیم اسلامی و این سفر معنوی بسیار سخن می گویند. خواستم از چشمهایی که در حسرت رویت کعبه اشک ریزان می شوند بنویسم و از دلهایی که با شنیدن نام مکه و مدینه فرو می ریزند و از فراق می گویند بنگارم. خواستم از آرزومندانی بنویسم که بزرگترین خواسته شان، ورود به حریم خداوندی و زیارت حرم نبوی است. خواستم از دستاوردهای این سفر و ارزشهایش بنویسم و خواستم از تجربه خود بگویم اما... این همه را به مجال دیگر –و شاید سلسله نوشتارهایی در آینده با همین موضوع- وامی نهم و اینک تنها از یک درد(!) سخن می گویم.
دیروز کارت دعوتی دیدم برای اوایل ماه آینده به صرف شام در یکی از تالارهای مجلل و گران قیمت پایتخت، به مناسبت بازگشت حاج آقا و حاجیه خانمی از سفر معنوی حج!
این حاجیان بزرگوار، پیش و شاید بیش از آنکه در اندیشه معنویت سفر باشند، در تدارک مهمانی بازگشت بوده اند و لابد انتخاب و رزرو تالار، تهیه فهرست مهمانان، چاپ کارت دعوت و باقی قضایا، زمان فراوانی از آنها گرفته است! و این تازه بخشی از ماجراست و قصه سوغات و چمدانهای پربار، حکایت مجزایی دارد!
سرزمین عربستان، هنوز بوی پیامبر و فرزندان و اصحابی را می دهد که ساده می زیستند و نان از شکم خویش دریغ می داشتند تا دیگری گرسنه نماند.
مدینه هنوز یادآور رسولی است که بر ثروتمند عتاب کرد که چرا جامه کنار کشیده ای در همنشینی با ندار؟ و آیا ترسیدی که گردی از فقر او بر تو نشیند؟!
دیار حجاز، هنوز حدیث شیرمردی را می خواند که کیسه نان بر دوش می کشید در اطعام نیازمندان و هشدار می داد بر کارگزارش که چرا بر سفره ای چرب نشسته ای که فقرا به آن راهی ندارند؟
بقیع هنوز در تمام سادگیش، رنگ و نشان از بانویی  دارد که سائل از در خانه اش بی نصیب برنمی گشت حتی اگر به طعامی باشد که برای افطار اهل خانه تدارک دیده شده بود.
و حاجیان ما پس از تنفس در چنان فضایی و بازخوانی حکایت عملی و شیرین حج در محرم شدن، یکرنگی، هم سطحی، طرد خودبینی و تفاخر، نفی شیاطین و... چه نسبتی با سفره های چرب و شیرین –و تنها برای دارایانی در اطراف خویش- دارند؟!
نگرانی من از ثروت و دارایی نیست که گفته اند دارندگی و برازندگی(!) و چه لذتی بالاتر از اینکه جامعه ات را دارا و مملو از شادی و شعف ببینی. دغدغه من دوری از معنای اصلی حج است و نزدیک شدن به تعریفی که زنده یاد دکتر شریعتی به آن انذار داده بود: "حج را عملی تکراری جلوه داده اند که هرسال بین مسلمانان پولدار تکرار می شود!"
هراس من از فاصله هایی است که اگر به عدالت پر نشود جز با عقده و کینه پر نخواهد شد و از بذر کینه هم جز درخت نفرت نمی روید که این درخت میوه ای جز عداوت ندارد!
ترس من از حرامی نیست. از حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالهاست. بیم من از بیگانه و دشمنی هایش نیست. از خویشهای غافل است. از گریه هایی که به گوش نمی رسد و بغضهایی که نشکفته در گلو می میرد. هراس من از بی خبری است که غافلمان می کند از همسایه مان که نه نانی برای خوردن می یابد و نه ایمانی برای برپا ایستادن.
دغدغه من حال و روز آدمیانی است که شمشیر بران نیاز، به مغز استخوان صبوریشان رسیده است. مردانی با جیبهای خالی و دلهای پر(!) که گاه چنان در فشار نداری و بیکاری چلانده شده اند که گویی منتظر بهانه اند تا عقده شان بترکد و وای که گریستن مرد چه دردناک است! وحشتناک است!
راه دوری نرویم. از سودان و سومالی سخن نمی گویم. بدبختان و تیره روزان آن سوی مرزها را نمی گویم. داخل مرزهای خودمان، در بطن میهن اسلامی مان، حتی در مذهبی ترین شهرهایمان، کم نیستند کسانی که در حسرت یک دست لباس گرم در آستانه فصل سرد مانده اند. چشمانی که گاه ثانیه های به در ماندنشان، سالی به طول می انجامد!
همگی شنیده ایم که وقتی "فقر" از دری وارد شد، نتیجه طبیعی اش بیرون رفتن "ایمان" است. کسی می تواند منکر شود؟
درست است که در کنار شب سرور بالا نشینان، لب تنور بی آتش نیازمندان -که تنها می توانند به آتش دل، جان گرم کنند- نیز می گذرد اما...
بر ماست که احساس انسان بودن خود را در دستگیری از دست به زانو ماندگان نشان دهیم و مهربانی ایرانی و اسلامی را جلوه ای دیگر ببخشیم و جانمان را در زلال نوع دوستی جلا دهیم.
کافی است باور کنیم اگر در خانه هموطن ما خاموشی است، گناه همه ماست و اگر فقر و نیاز می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نباشد، همه ما مقصریم که تسلیم و تن داده به این وضعیم و معلوم است که فاتح هیچ وقت سرزمین گشوده شده را ترک نمی کند و از فتح دست نمی شوید.
از شما چه پنهان، گاه بر سر ایمان خویش می لرزم که مباد یک روسپی از من ظاهراً مسلمان به درگاه خدا مقرب تر باشد!! آخر می اندیشم «آن هزار بار بینوا» محصول جهل و فقر است نه نواده ابلیس. محصول بیکاری و تهی دستی و فساد جامعه است نه صرفاً اسیر شهوت و طمع و هرزگی خویش. ما کجا و کی فقر و نداری اش را مرهمی نهاده بودیم؟
عدالت حکم می کند که دست "نیاز" مستمندان قطع شود تا سرقت نکنند. این نصیحت که "دزدی نکن؛ بد است"، تنها نشانه سیری زیاده از حد شکم ما گویندگان است. امروز این دستش را بریدند، اما فردا که دوباره از گرسنگی به جان آمد، شرمنده اهل و عیال خویش، دست دیگرش را فدیه لقمه نانی خواهد کرد.
به آرزومندان دیدار سرزمین حجاز -و به خود بارها و بارها بیش از دیگران- می گویم: حاجی شدن در دسترس همه ماست. کعبه همین نزدیکی هاست. باور کنیم و احرام ببندیم.
پی نوشت: دیشب در همسایگی یکی از همکارانم، مردی عیالوار از سر فقر و نداری و مشکلات اخلاقی که در پی این نیازمندی، گریبان خانواده اش را گرفته بود، خود را حلق آویز کرد. انسانی جان داد. مرد. به همین آسانی. آیا اهل آن محل و همه ما نمی توانستیم، با دستگیری و مددرسانی به او حاجی شویم؟!




87/8/23
5:18 عصر

آرمان دست نایافته

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، فرهنگ، سیاست

   آرمان دست نایافته

   دیوار چیدیم
   آجر روی آجر
   سالها دیوار چیدیم
   دیوار چیدیم تا سقفی بزنیم
   تا سر پناهی بیابیم
   امروز آن دیوارهای هرز آنقدر بالا رفته اند
   که دیگر دستمان به سقف نمی رسد(!)
   آی دیوارها!
   از این پس دستمان به سقف خواهد رسید آیا؟!




87/8/20
2:36 عصر

دلم برای حرمت تنگ است

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب

دلم برای حرمت تنگ است

امروز مهمانی بزرگی در مشهد برپاست. در بارگاه شما بارعام می دهند. گاه، گاه شماست رضا جان!
شاهدان شیدا "پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست" به ضیافت ضریح شما می روند. نقاره زن ها صبح علی الطلوع ندا در می دهند که خورشید، "شمس الشموس" را به خدمت ایستاده است. کبوتران بر درگاه می ایستند تا غبار خستگی از سر زوار بتکانند و آنان را به جرعه نوشی لحظه های عطشناک زیارت دعوت کنند.
سرزمین توس، دشت فراخ گریز آهوانی است که سرخوشانه می چمند و بر دیگران فخر می فروشند.
چقدر آسمان حرم  سر سبز است! انگار سبز تر از باغ جنان است! چقدر درختهای زیارتنامه به بار نشسته است آنجا! عطر چشمه های نیایش در تراوش است و انگار قلب آسمان آنجاست! نیستم اما به چشم دل می بینم. امسال هم افتخار شادی در کنار بارگاه شما از من دریغ شده است و حالم دیگرگون است.
کاش مشهد بودم. مشهد که باشی، داخل حرم، چسبیده به ضریح، در شبستانها، صحن ها و اصلا هرجای سرزمین توس که باشی، فرقی نمی کند! می توانی سرخوش شوی به تنفس در فضای پرواز ملایک.
آقا جان! من که چیزی ندارم اما هرجا که می روم، دلم از مشهد شما تکان نمی خورد. هرجا که می روم، وقتی مردم می خواهند سلامشان را به شما برسانم، احساس بزرگی می کنم. مغرور می شوم. به اینکه زادگاهم جایی است که روزگاری در هوای آن نفس می کشیده اید و امروز عاشقانتان مهمانش می شوند، می بالم. حتی نام شما هم برایم بزرگی می آورد!
وقتی در یکی از خیابانهای مشهد کودکی را می بینم که به شما سلام می دهد، دلم باز می شود، قد می کشم، تا آسمان می روم، بزرگ می شوم، از فرشته ها بالاتر می روم. نام شما جواز فخر من است!
هنوز و همیشه به دو ساعت جاروکشی بارگاه شما بر زمین و زمان فخر می فروشم!
حال نا خوشی دارم. نه! حال خوشی دارم. کاش مشهد بودم. کاش به مهمانی حرم می رفتم. اما انگار این دوری و بی تابی خود نعمتی است. نعمت که از کفت می رود تازه قدرش را می دانی! حالا به زیارت که می روم بیشتر حظ می برم!
         هرچند حال و روز زمین و زمان بد است         یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
آقا جان! ما را به اجازه زیارت دایم در حرمت بنواز. ای حجت بالغه و حضرت بی نیاز! ای امام نمازهای ناز یا حضرت رضا!
گرچه من و ما قاصریم و گاه از شیعه بودن تنها به نام بسنده کرده ایم ولی ای همه وجاهت در نزد حضرت حق! دیگر بار و برای همیشه در پیشگاه حضرت باری شفاعتمان کن و از حضرتش توفیق شناخت و باور قلبی و عمل به هر چه نیکی است را برایمان طلب فرما!




87/8/13
8:52 صبح

ترس و لرز

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه

  ترس و لرز

   بر سرم فریاد زدند
   هوار کشیدند
   نعره زدند:
             -  پایت را اندازه گلیمت دراز کن!
   و من سالهاست که نگرانم
   می ترسم
   می لرزم
   نکند گلیمم آب رفته باشد!!




87/8/9
10:13 عصر

با شهدامان چه می کنیم؟!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، همدلی، سیاست

با شهدامان چه می کنیم؟!

هفته گذشته پیکر چند شهید گمنام مهمان برخی دانشگاه های کشور شدند و بهانه ای شد برای این یادداشت و از شهدا گفتن و نوشتن.
ما مدتهاست که پیکر شهدامان را به "خاک" سپرده ایم و بسیاری از ما روش و منش شان را به "باد". و یادش گرامی شهید همت که می گفت شهدا را نه به خاک که به یاد بسپاریم! دریغا که "یاد" ما تاب در خود سپردن "یادگاری های خدا" را ندارد!
شهدا، جاودانه مردمی هستند که نام خاکی خویش فرو می نهند و نام از خداوند به امانت می گیرند و خدای را چنان عاشق خود می سازند که خود "دیه" آنان می شود و مقرر می فرماید که به "بی مرگی" برسند و روزی خوران درگاه او باشند و نوربخش جان و جهان.
از آنان و از حماسه عظیمشان هرچه بگوییم و بگویند کم است اما با شنیدن خبر تدفین پیکر چند تنشان در دانشگاه و دیگر جاها که انگار به سنت و رسمی متداول بدل شده است، بهانه ای یافتم تا آنچه دیرگاهی است بر جانم سنگینی می کند را بازنویسم.
درست که جنگ بد است و گلوله بد است. اما وقتی به ما تحمیل شد، وقتی دشمن آمد که بماند، مردانمان ایستادند تا فصلی به نام "دفاع مقدس" شکل بگیرد و مرام و مسلکی به نام "فرهنگ شهادت" رخ بنماید و ما یادگارانی به نام "شهدا" را به ارث بریم.
بر این باورم که شهدا، بیت المال معنوی بشریتند. همان سان که دست اندازی -به قصور یا تقصیر- به بیت المال مادی مستوجب جزاست، متعدیان به بیت المال معنوی هم باید تاوان پس دهند.
بر این گمانم که قرار نیست شهدا ابزار دعوای حضرات شوند. قرار نیست شهدا مایه فخرفروشی برخی از ما شوند. جای شهدا در قلب اهل قبله است و حرمت نهادن به شهدا، احترام به انسان، اسلام و ایران است.
این گوی را می شود به میدان آورد اما نمی شود با آن بازی کرد!! بازی با این میراث ارزشمند، پیامدهای زیان بار سنگینی دارد. سنگین تر از آنچه در گمان آید.
عقل مدرن بشر امروزی، در روسیه، انگلیس، فرانسه، کره و.. هرجا که جنگی را پشت سر گذاشته، به این نتیجه رسیده است که باید حرمت قربانیان وطن را پاس داشت. و دیده ایم و شنیده ایم فضاها و بناهایی را که به احترام آنان تدارک دیده اند تا مهمانان در برابرشان تاج گل نثار کنند و مردم، فداییان وطن را ارج نهند و بدینسان هویت ساخته اند برای خویش.
ما اما، برخی مان، هرچند ناخواسته چنان می کنیم که شهید و شهادت به ابزاری مکانیکی در دکان سیاست بدل شوند و نقش پیچ و مهره ماشین قدرت را بازی کنند! نه آقایان! نه بزرگان! شما را به خدا چنین نکنید. بیایید به حرمت شهدا هم که شده، حریمشان را پاس بداریم و بی اندیشه آنان را به هر مکان و هر خیابان نیاوریم.
خیلی از جبل النورها جواب داده است اما هستند جبل النورهایی که بی چراغ و بی چراغبان مانده اند!
به باور من شهدا با دفن بی حساب و کتاب و بی تدبیر در هر پارک و تپه و دانشگاه و کارخانه و... وارد زندگی مردم نمی شوند. "الناس علی دین ملوکهم". وقتی که زندگی مسوولان بوی سنگر و جهاد و شهادت بگیرد، زندگی مردم هم با شهید و شهادت و شهود آمیخته خواهد شد.
شهدا را هرجا که می خواهید به خاک بسپارید اما شما را به خدا نگاهتان را شهیدگونه به زندگی بیندازید اگر صادقید.
به خیابانهای شهرها، به کوخها و به کاخها، به ماشینهای آخرین مدل و پاهای پر آبله، به شکمهای گرسنه، به سفره های گناه، به فرصت سوزی ها و بی تدبیری ها، به رانت خواری ها، به ریاکاری ها و مردم فریبی ها، به زراندوزی ها و تزویربازی ها، به وطن فروشی های از سر حماقت و جهالت، به سپردن ایران به کارنابلدان، به کنار راندن دلسوزان و آگاهان، به هویت فروشی و تلاشی فرهنگی و به هزار کوفت و زهر مار دیگر نگاه کنید. چقدر این زندگی ها با فرهنگ شهادت فاصله دارد؟
قرارمان عدالت بود. عدالت! اما؟... من شرمنده ام. به خدا قرارمان این نبود که امروز بعضی هامان می کنیم. هتلهای چند میلیاردی و برجهای آنچنانی در کنار کارتن خوابها، رزمندگانی که امروز کنار خیابان به گدایی ناچارند و اصالتهایی فراموش شده! چه جوابی داریم برای شهدا؟ حتی چه جوابی داریم برای شهدای زنده؟ جانبازانی که ابراهیم وار هشت سال در آتش نمرودیان سماع کردند و خم به ابرو نیاوردند. خوب جنگیدند و کم نیاوردند اما امروز انگار جایمان را تنگ کرده اند! رادمردانی که تاریخ به احترامشان به پا خواهد خواست اما ما می گوییمشان که: "چرا رفتید؟ مگر ما گفتیم بروید که منتش را سر ما می گذارید؟". جانبازانی که به اندازه "سفره" های بی حساب و کتاب بعضی از ما، "سرفه" های با حساب و کتاب دارند. ما مدتهاست که برادران شهید و جانبازمان را یوسف وار به چاه فراموشی سپرده ایم.
از پیکر پاک شهدایمان، پیکهای تبلیغاتی نسازیم. باور کنیم و به همه بباورانیم که شهید حرمت دارد.
اماممان گفت که "شهدا چشم و چراغ این ملتند" و زهی تأسف که ما فقط این جمله را به عنوان تزیینی بر بالای نامه های اداری مان به کار گرفته ایم!!
بیایید شهدا را در همان مزارها و بهشتهای شهدای شهرهامان دفن کنیم اما از گلدسته های زندگی مان اذان فرهنگ شهادت بگوییم. شهدا را به خاک بسپاریم اما غبار خاک از جامعه مان بگیریم که بی گمان در این مسیر مسوولان باید پیشگام باشند. و صد البته این پیشگامی به شعار خدمت دادن و نان از شهادت خوردن نیست! به تظاهر و عوامفریبی نیست! به سخن گفتن از عدالت و ساده زیستی و جهاد، و در عمل با بی برنامگی و بی تدبیری شهر و کشور را به عقب راندن نیست! که شهدا از وطن خویش با جان خود دفاع کردند و حاضران باید با تدبیر خویش از مام وطن پاسداری کنند.




87/8/2
7:46 عصر

او فوق العاده است

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، هنر، سینما

او فوق العاده استtrouble the water

به همراه رفیقی برای دیدن فیلمهای مستند در دومین جشنواره بین‌المللی سینمای مستند "سینما حقیقت" راهی سینما فلسطین شدم. در سالن شماره 1 فیلم "سایه کتاب مقدس" ساخته آرتور هالونن از فنلاند اکران می شد. چند دقیقه ای تماشا کردیم اما نگرفتمان. در سالن شماره 2 فیلم "کلام در کلام" ساخته راجولا شاه از هند پخش می شد. جذب آن هم نشدیم. تقریباً پشیمان از راهی که آمده بودیم، وارد سالن شماره 3 شدیم. فیلم با تصاویری پرشتاب و غیرحرفه ای که یک ناوارد با هندی کم گرفته بود شروع شد ولی قدرت جاذبه اش بیش از تصاویر حرفه ای پیشین بود! نشستیم و دیدیم و لذت بردیم.
فیلم مستند بلند "مشکل آب" (Trouble the Water) ساخته تیا لسین و کارل دیل بود که با مضمون توفان کاترینا در بخش ویژه جشنواره به نمایش در می آمد. فیلمی آمریکایی برای پرداختن به این توفان مهیب و عوارض  آن که در سال 2005 بخش عظیمی از آمریکا را درنوردید.
فیلم در عین سادگی و آماتوری بودن، با تدوینی هوشمندانه و دقیق، بدون آنکه شعاری و لوس باشد، سرشار از شعار و هشدارهای اخلاقی، سیاسی و اجتماعی است که ناچارم می کند به برشهایی کوتاه از آن –بدون تشریح و تفسیر- بپردازم.
  - داستان فیلم، روایت زنی سیاهپوست از ساکنان نیو اورلئان است که هشدارهای دولت مبنی بر تخلیه منطقه را می شنود اما به همراه شوهرش می ماند تا به ثبت تصویری توفان کاترینا بپردازد. تصاویر او از دل حادثه به همراه تصاویر خبری آن ایام از تلویزیون و تصاویری که پس از فروکش کردن سیلاب گرفته است، راوی جذابی برای ماجرا و بستر جالبی برای دادن شعارهای فیلم است.
  - در فیلم اشاره های مستقیم مذهبی بی آنکه دافعه ایجاد کند فراوان به چشم می خورد.
الف) زن سیاهپوست در آغاز فیلم می گوید: من کلیسا نرفتم اما به خدا اعتقاد دارم و دعا می کنم سالم بمانم و بتوانم این فیلمها را نشان بدهم.
ب) جورج بوش پس از توصیه برای تخلیه منطقه و وعده برای دادن سرپناه به آوارگان سیل، می گوید: تا آن موقع آمریکا دعا می کند.
پ) شخصیت اصلی فیلم در اوج مصیبت زدگی و به هنگام بروز توفان ریتا، باز هم امیدوار است و می گوید: می خواهم موسیقی یاد بگیرم، کلیسا بروم، انجیل بخوانم و برای آینده برنامه بریزم.
ت) زن سیاه پوست لا به لای گلایه از بی توجهی دولت چنین می گوید: باید دعا کنیم که خدا ما را به راه راست هدایت کند و به مناطق راست و آدمهای راست.
ث) کیمبرلی ریورز وقتی به بی تدبیری و بدقولی دولتمردان خرده می گیرد، باز می گوید: فقط یک چیز را می دانم و آن اینکه خدا به قولهایش عمل می کند.
ج) زن به هنگام سخن گفتن از برادر زندانی اش به آیه ای از انجیل متوسل می شود که: آنهایی که منتظر خداوند می مانند، قوت قلب می گیرند.
  - فیلم اشاره های سیاسی مستقیم هم فراوان دارد:
الف) درحالیکه مردم در رنج و سختی هستند، اخبار تلویزیون از تأثیر کاترینا بر قیمت بنزین خبر می دهد!
ب) مردم مصیبت زده بارها و به تعابیر مختلف معتقدند که "جنگ ما اینجاست نه در عراق!" با این حال بوش در سخنرانی خود مخالف برگرداندن نیروها از عراق برای کمک به بازماندگان کاترینا است و می گوید جنگ با ترور را نباید رها کرد!
پ) به هنگامی که مردم بازمانده از توفان برای داشتن سرپناه به ساختمانی بر بالاترین نقطه منطقه می روند که یک پایگاه نظامی در حال تخلیه و دارای اتاقهای خالی فراوان است، نظامیان با اسلحه در برابرشان قرار می گیرند و می گویند: برای حفظ امنیت دولت و منافع ملی چنین می کنیم. امنیت دولت در برابر امنیت ملت!!
ت) زن سیاه پوست درباره بی مسوولیتی نظامیان می گوید: وقتی به آنها نیاز داشتیم، آنها منتظر حمله تروریستی نشسته بودند!
ث) ماموران ارتش که از دادن سرپناه به مردم سر باز زده اند، از رییس جمهور نشان سپاس دریافت می کنند!
ج) دروغگویی و ریاکاری دولتمردان بارها مورد انتقاد قرار می گیرد. زنی می گوید که دوست داشته پسرش در ارتش خدمت کند اما حالا که دیده است ارتشی ها به هنگام نیاز "محل سگ هم بهت نمی ذارن" دیگر چنین قصدی ندارد. در جایی دیگر دولتیان در تلویزیون در آرامش می گویند که برای شرایط بحرانی آماده اند و پرزیدنت بوش نیز از آنها راضی است اما مردم در بیچارگی به سر می برند و صدای اپراتورهای امداد و نجات را می شنویم که نا امیدانه در برابر عجز و لابه مردم می گویند: کمکی در کار نیست! و باز در جایی دیگر می شنویم که: "دیگه به هیچ مسوول دولتی اعتماد نمی کنم. اونا ما رو زیر پا له کردن. آدمها براشون عین زباله بودن!"
چ) در عنوان بندی پایانی فیلم عبارتهایی اینچنین گفته می شود: ایالت لویزیانا نتوانست پول ها را درست تقسیم کند. جمعیت سیاه پوستان نیو اورلئان 65 درصد کاهش یافته است. مردم فقیر دو برابر شده اند. کرایه خانه ها و تورم افزایش یافته است. فرصت تحصیل برای بسیاری از کودکان از بین رفته است. نیو اورلئان بیشترین درصد زندانی را در جهان دارد...
  - تبعیض و آپارتاید هم در جای جای فیلم مورد اشاره قرار می گیرد:
الف) با هشدار شهردار برای تخلیه شهر، آنها که پول، وسیله نقلیه و یا جایی برای رفتن دارند، به راه می افتند و بزرگراهها لبریز از ماشینهای گریزان است اما فقرا مجبور به ماندن هستند چون چاره دیگری نمی یابند.
ب) سیاه پوستان و فقیران نیو اورلئان کمترین کمکهای دولتی را دریافت کرده اند. ریورز می گوید: "فکر می کردیم این چیزا رو ممکنه در جهان سوم ببینیم. اما انگار اینجا آمریکا نبود! معلومه که اگه پول نداشته باشی دولت کمکی بهت نمی کنه!"
پ) برایان به خاطر نداشتن برگه های هویتی علیرغم همه تلاشها هرگز نمی تواند کمکی دریافت کند و در پایان دوباره به اعتیاد رو می آورد.
ت) برادر زندانی ریورز می گوید: "ما توی زندان خبری از توفانی که در راه است نداشتیم. روز قبل از توفان تلویزیونها رو جمع کردن. ما کاغذ و خمیردندان می خوردیم. گاردیها رفته بودن و ما رو گذاشتن که بمیریم. مگه ما آدم نبودیم؟"
ث) دولت بیمارستان سیاه پوستان را تخلیه نکرد و همه بیماران بستری در بیمارستان همانجا به جسد تبدیل شدند.
ج) یک سال پس از توفان، تصاویر تلویزیونی محله فرانسوی ها در نیو اورلئان را نشان می دهد که زندگی در آن زیباتر از گذشته ادامه دارد و همه چیز بهتر از پیش بازسازی شده اما محله های فقیرنشین سیاهان همچنان متروکه و ویران است.
  - فیلم سرشار از نکته های انسانی و اخلاقی هم هست:
الف) مردی قوی هیکل که با شنا کردن چندین نفر را نجات داده است، خندان است و می گوید که هرگز فکر نمی کرده خدا از کسی چون او کمک بگیرد. او هرگز انتظار ندارد مانند یک قهرمان تجلیل شود.
ب) با ورود بلا و مصیبت، کسانی که پیش از آن یکدیگر را نمی شناختند، لبریز از رفاقت و همدلی می شوند و همه به هم نزدیک می شوند. حتی دشمنان پیشین به کمک هم می شتابند.
پ) کیمبرلی ریورز پس از بازگشت به خانه، مستقیم به سراغ عکس مادرش می رود و اشک ریزان آن را می بوسد. او می گوید که مادرش را در 13 سالگی به خاطر ایدز از دست داده و حالا خوشحال است که مادرش به خاطر این وقایع نگاری و اینکه توانسته است مراقب خود باشد، به او افتخار می کند.
ت) مرد سیاه پوست با گذشت یکسال از وقوع کاترینا، در میان خرابه های شهر چنین می گوید: می خوام شهرم رو بسازم. اگه تو محله خودت نتونی کار درستی بکنی، پس کجا می تونی؟
  - زن سیاه پوست (کیمبرلی ریورز) که گیرنده تصاویر توفان و راوی اصلی ماجراست، آهنگی به نام "فوق العاده" ساخته و می خواند که حکایت خود اوست. او می گوید: "لازم نیست به من بگین که فوق العاده ام. چون هستم". او واقعاً فوق العاده است.
  و یک نکته: فیلم مستند "مشکل آب" در لا به لای روایات خود، سراسر نقد و اعتراض به شیوه مدیریتی حاکمان ایالات متحده است اما به راحتی در زمان مدیریت همان دولتمردان تولید و اکران می شود!!




87/7/21
3:48 عصر

یه کف مرتب!!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، هنر، موسیقی

یه کف مرتب!!ناظری

شامگاه آدینه، توفیق رفیق شد تا با حضور در دانشگاه صنعتی شریف و کنسرت شوالیه آواز ایران –شهرام ناظری- از صدای گرم و اساطیری این آوازخوان کرمانشاهی بهره بریم.
صدای پر انرژی، لحن حماسی و آوای جسورانه و اثرگذار ناظری همراه با اشعار نغز و پرمغز مولوی، گاه خوشی فراهم ساخت تا بی اندیشه دغدغه های روزمره در هوای دیگری تنفس کنیم.
دارنده نشان لژیون دنور فرانسه، پیش از شروع آواز در نهایت خاکساری و بی ریایی به خوش و بش با حاضران پرداخت و با گام برداشتن در میان مهمانان، نفس به نفس آنان داد و با تواضع با هرکس که تمایلی داشت، عکس یادگاری گرفت.
در برخورد او نشانی از تکبر و غرور رایج هنرمندان دیده نمی شد و چنانکه پیش از این در یادداشت "نوای خوش موسیقی" اشاره داشتم، وزن و ارزش چنین بزرگانی را در کرنش مخاطبان و کف زدنهای حاضران می توان دریافت و طرفه آنکه هرچه اعتبار و القاب و جوایزشان فزونی می یابد، فروتنی شان بیش می شود.
خرسند بودم که حاضران به تمام قد ایستاده و برای دقایقی یکسره کف بر کف می کوبیدند و در اندیشه شدم که جز این چگونه می توان سپاسی را ارزانی اصحاب هنر و خرد و دانش ساخت؟
در این گمان بودم که ناظری هم می توانست همانند بسیاری از اهالی هنر ساکن دیار بیگانه شود. او هم می توانست مفتخر به تجربه، توانایی، استعداد و القابی که کسب کرده است، در ممالک دیگر ارج بیند و بر صدر نشیند. او هم می توانست مشکلاتی را که در ایران برای برپایی کنسرت وجود دارد، بهانه کوچ قرار دهد. او هم می توانست از نبود سالن استاندارد، دردسرهای اداری و مجوزی و هزار و یک مانع و مزاحم گلایه کند و برود. آنچنانکه بسیاری از جامعه هنرمندان، اندیشمندان، دانشمندان، ورزشکاران و... رفته اند.
اما او مانده است آنچنانکه بسیاری دیگر مانده اند و ما قدرشان را نمی دانیم و نمی شناسیم مگر آنکه به دیار باقی بشتابند و ما مرده پرستان آه و واویلا سر دهیم که چه گوهری از کف رفته است!!
ما ایرانی‌ها انگار مرده‌ پرستی‌ در رگ‌ و خونمان‌ است. تا بزرگ فرهیخته ای در میانمان است، رسانه ها کمتر به سراغش می روند. دولتمردان کمتر به دیدارشان می شتابند. معیشت او برایمان مهم نیست. بهره گیری از تجاربش را به پشیزی نمی خریم و این رسم روزگار ما ایرانیان شده است که در مرگ یکدیگر جمع شویم و از همین روست که ما را یا مرده خوار می پندارند یا مرده پرست! انگار این فرهنگی شده است که همگی به آن تن داده ایم و با آن انس گرفته ایم.
دیده اید که تشیع جناره هنرمندان در این سالها بسیار شلوغ شده است. یک شلوغی تامل برانگیز. اینها همان هنرمندانی هستند که در زمان حیات خود چنین جلال و شکوهی ندارند. برخی از آنها در سکوت، فقر، گوشه انزوا و یا در انواع بیمارها می میرند اما پس از مرگ، انبوهی از مردم به تشییع جنازه آنان سرازیر می شوند. طرفداران خیالی فراوانی از سجایای نادیده و ناشنیده آنان صحبت می کنند و گاهی خود را فامیل، آشنا یا بچه محلشان جا می زنند! و دولتمردان و متولیان امور نیز که می توانستند در زمان حیات آنها  با یک شاخه گل فایده‌ای فرهنگی را به بی فایدگی دسته گل چند ده هزارتومانی زمان مرگ آنها بیفزایند، اغلب در خوابند.
هر چند در سالهای اخیر حرکتهایی همچون برنامه "چهره‌های ‌ماندگار" –که البته بیشتر به‌ سمت‌ چهره‌های‌ دولتی‌ و حکومتی ‌می‌رود- برای‌ تجلیل‌ و تقدیر از پیشکسوتان ‌باب‌ شده است  اما ناگفته پیداست که کفاف انبوه بی مهری ها و فراموشی ها را نمی دهد.
مایی که با شنیدن درگذشت عالمی فرزانه یا هنرمندی فرهیخته، درکوی و برزن و رسانه های شنیداری و نوشتاری، حتی با آویزان کردن پلاکاردهایی از درختان و تیرهای برق شهرها، به ستایشش می پردازیم و هر یک به نوعی سوگوار شده و در غم جانگداز او پیام های بلند و کوتاه می دهیم، باید که برای‌فرار از این‌ وضع‌ آستین‌ها را بالا بزنیم .
پس تا همتی کشوری و همگانی، کمینه به احترام شوالیه آواز و ستاره موسیقی شرق، به تمام قد ایستادیم و تا او بر صحنه بود، کف زدیم.




87/7/17
3:5 عصر

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فرهنگ، همدلی، جامعه

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

اتوبوس زوزه کشان در ایستگاه توقف می کند و او سوار می شود. پیرمرد 70 سال را شیرین دارد. موهایش سفید و ژولیده است و قطرات درشت عرق بر پیشانی اش برق می زند. نفسهایش مرتب نیست و خس خس می کند. با قد کوتاهش به زحمت دستش را به میله می گیرد و نگاهش را می دوزد به جوانی که مقابلش روی صندلی نشسته است. جوان هم چشم به پیرمرد دارد و نگاهشان به هم گره می خورد.
-         این پسره حتماً بلند میشه تا من بشینم. خدا خیرت بده خب زودتر پاشو دیگه!
جوان رو بر گردانده و بیرون را تماشا می کند. پیرمرد مأیوس است و تاب ایستادن ندارد. پاهایش آرام آرام از خستگی خم می شود. به صندلی های دیگر نگاهی می اندازد.
-         اینم شانس منه. همه شون پیر و پاتالن! اینا که پا نمیشن من بشینم! خدایا ضعف دارم آخه!
کمرش تیر می کشد. بی طاقت است.
-         شیطونه میگه بزنم پس کله این پسره بگم آخه نامرد! از موی سفید من حیا نمی کنی؟ کجا رفت اون زمانی که حرمت پیرا رو نگه می داشتن؟
دستی به پشتش می خورد و مرد میانسالی او را دعوت به نشستن می کند. حال و حوصله تعارف ندارد. روی صندلی ولو می شود و نفس می کشد. راحت و آسوده. نگاهش را می دوزد به جوان. سرشار از خشم و نفرت.
اتوبوس به ایستگاه بعدی رسیده است. جوان به کمک مسافر بغلی بر می خیزد و به سمت در اتوبوس راه می افتد. عصایی هم زیر بغل می زند. پای راستش قطع شده است. از زانو.
پیش از پیاده شدن، سرش را به سمت پیرمرد برمی گرداند و لبخند می زند. مهربان و صمیمی.




   1   2      >