سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

90/11/21
10:24 صبح

در بند حروف

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، ادبیات

در بند حروف

الف) در سالن برج میلاد نشسته ایم در انتظار شروع فیلم و پیش از آن باید تیزر جشنواره را تحمل کرد. تیزر ترکیبی است از موسیقی و خوانش ابیاتی از حافظ و تصاویری از خوشنویسی و در جایی از آن خوشنویس می‌نویسد: "در سنه 1390 خورشیدی جشنواره فیلم فجر سی ساله شد". مانده ام که به آن "خورشیدی" فارسی‌اش بخندم یا به آن "سنه" عربی‌اش بگریم! و این سوالی است که این روزها در آغاز هر فیلم بارها به سراغم می‌آید.
ب) فیلم که به پایان می‌رسد اهالی رسانه برای شرکت در نشست‌های خبری به سالنی در طبقه پایین راهنمایی می‌شوند. در طبقه پایین قدم می‌زدم که دیدم روی یکی از درها کاغذی چسبانده اند برای راهنمایی خبرنگاران و روی آن نوشته شده است: "از در بعدی مراجعه فرمایید".
کسی که به گمان خودش دلسوز ادبیات بوده و لابد نمره دیکته‌اش بیست بوده با خودکار حرف "ب" را به واژه "در" افزوده بود تا مبادا مردم به اشتباه بیفتند!!
پ) ظهر هنگام و در فاصله پخش دو فیلم نشسته ام در رستوران که چشمانم روی کارت ورودی فردی که روی صندلی کنارم نشسته است خیره می‌ماند. "کارت میهمان". چه باید کرد با آن حرف "ی" اضافه که بی‌خودی در ادبیات ما جا خوش کرده است؟!
یاد مباحثه‌ای می‌افتم که روزی سر همین کلمه با مقام بالادستی‌ام داشتم که می‌گفت متنی را غلط نوشته ای و سر آخر معلوم شد منظورش این است که چرا میهمان را مهمان نوشته ای! و چقدر زمان برد تا توجیهش کنم که این "مان" همان است که معنای خانه دارد و "مه" هم به معنای بزرگ است و لابد "مهتر" و "کهتر" را شنیده ای و این "میهمان" با آن "ی" اضافه بی‌معناست و شاید بر وزن "میزبان" تنگ دل نوشتار ما نشسته است!
ت) به سالن بازگشته ام و پس از پخش آن تیزر تکراری، تیتراژ فیلم با نام و یاد خدا آغاز می‌شود که نوشته است: "بنام خدا"!
و چقدر باید گفت و نوشت که این "بنام" معنایی جز مشهور و نامدار ندارد و فرق است بین این واژه با عبارت "به نام". افزودن همین یک حرف "ه" اینقدر سخت است آیا؟ آن هم برای کسانی که به راحتی "ب" به "در" می‌افزایند و "ی" به"مهمان"؟!!




90/10/21
8:43 عصر

شادی هم را بخواهیم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

شادی هم را بخواهیم

ولیعصر...
بوقی به نشانه تایید زد و سوار پیکان تصادفی و کهنه سالش شدم. سه نفر بر ردیف عقب جای گرفته بودند و صندلی جلو سهم من شد.
راننده یک دست به فرمان داشت و دست دیگرش مدام امواج رادیو را به بازی می گرفت. بامداد بود و من سخت در اندیشه روز پرکاری بودم که در پیش داشتم. چشم به خیابان و آمد و شدها داشتم و در خیالات خود غرقه بودم که دیدم راننده به عمد و اغراق آمیز سر تکان می دهد و با دستانش روی فرمان همنوا با آهنگ شادی که از رادیو ضبطش پخش می شد ضرب گرفته است و نیم نگاهی به من دارد.
نگاهش که کردم انگار فرصت یافت تا آنچه در دل داشت بر زبان آورد و گفت: "ای وای! چرا نمیگی اربعین نزدیکه و این آهنگا غیر مجازه؟!".
لبخندی زدم و به خیالات خود بازگشتم.
کمی بعد مسافران عقبی پیاده شدند و این بار راننده با صراحت رو به من در حالیکه بشکن می زد پرسید که این حرکت گناه دارد؟ گفتمش نه. این بار در توقفی پشت چراغ قرمز با انگشتان یک دست بر دست دیگرش ضرب گرفت و پرسید که این حرکت اشکال شرعی دارد؟ باز گفتمش که نه. نوبت سوم دستانش به رقص درآمد و پرسید که این چطور؟ و نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم...
این بار به سخن آمد که: دیدم بدجوری توی فکری گفتم باید خندوندنت کار سختی باشه! خواستم سر صبحی شادت کنم. میگن شاد کردن مردم یه جور عبادته. دوست دارم مردم همه شاد باشن...
و امروز با همه سختی هایی که در پیش بود، روزی شاد و پرنشاط را آغاز کردم.




90/9/29
1:48 عصر

فرهنگ سازی شاخ و دم ندارد

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

فرهنگ‌سازی شاخ و دم ندارد

به همراه گروهی از خبرنگاران رسانه‌های عرب‌زبان در حال بازدید از موزه فرش آستان قدس رضوی بودیم که به تازگی در شکل و شمایلی جدید گشایش یافته است. در آستانه در خروجی، سر تکان دادن و درنگ خبرنگار روزنامه الحیات را دیدم و علت را جویا شدم.
پاسخم داد که پسرکی جلو آمده و به کسی که به هنگام ورود بازدیدکنندگان بلیتشان را می‌گیرد گفته است که: "آقا! من بلیت گرفته بودم و به شما تحویل دادم اما چون صدای اذان را شنیدم برای اقامه نماز رفتم و حالا برگشته ام. اجازه ورود می‌دهید؟" و چنین جواب گرفته است که: "نه! باید دوباره بلیت تهیه کنی"!
خبرنگار عرب‌زبان افسوس می‌خورد که این چه طرز برخورد با یک نوجوان مشتاق است؟ او می‌گفت که در بسیاری از کشورها بازدید از موزه‌ها برای افراد زیر 15 سال رایگان است و بهانه‌ای است برای ترغیب و تشویق آنان به شناخت میراث کهن ملل و داشته‌های فرهنگی و هنری‌شان. او می‌گفت... و من چه باید می‌گفتم؟
تنها در افسوس خوردن همراهی‌اش کردم و در اندیشه شدم که مگر فرهنگ‌سازی شاخ و دم دارد؟ این قدر دم از لزوم فرهنگ‌سازی می‌زنیم و پای عمل که می‌رسد ضد فرهنگ عمل می‌کنیم!
در روزگاری که کشاندن نوجوانان و جوانان به موزه‌ها و پایگاه‌های فرهنگی و هنری و خوراندن اعتماد و باور به آنان نسبت به هویت و فرهنگ بشری کاری دشوار و پرهزینه است، چرا برخی مشتاقان این گروه را باید رماند؟
و طرفه آنکه این پسر به قصد اقامه نماز بلیت نخستین خود را از کف داده بود!!




90/9/15
2:58 عصر

مجمع القصص محرم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، تاریخ

مجمع القصص محرم

داستان یوسف(ع) را "احسن القصص" خوانده‌اند. حکایت او و برادرانش و ماجراهای مصر و دلدادگی زلیخا و رسیدن به عزیزی مصر، رمانی را پدید آورده که سرشار است از افت و خیزهای روایی و آموزه‌های اخلاقی. در این رمان با کودکی کم سن و سال از قعر چاه تا بلندای عزت و جاه همراه می‌شویم. عاقبت حسدورزی برادران و فرجام تهمت‌زنی اخلاقی را باز می‌شناسیم. رمانی زیبا، جذاب و پر از نکته‌ها و عبرت‌ها.
دو روز است در این اندیشه‌ام که اگر ماجرای یوسف(ع) "احسن القصص" است، بی گمان ماجرای حسین(ع) "مجمع القصص" است. اگر داستان فرزند یعقوب(ع) رمانی بلند است، حکایت فرزند علی(ع) در محرم، مجموعه ای از داستان‌های کوتاه است و البته که این داستان‌ها همگی تحسین برانگیزند. اگر در داستان نخست پیامبری شخصیت اصلی ماجراست و دیگرانی چون برادرانش، پدرش، عزیز مصر، خواب بینندگان در زندان، زلیخا و ... شخصیت‌های فرعی برای پیش بردن داستانند، در داستان‌های کوتاه حماسه کربلا هر شخصیتی خود یک محور است: ابوالفضل(ع)، زینب(س)، علی اکبر(ع)، علی اصغر(ع)، حبیب ابن مظاهر،... و حتی شخصیت‌های منفی ماجرا نیز همچون یزید، ابن زیاد، عمر ابن سعد، شمر، حرمله، خولی و...
در این دو روزه سرگرم درنگ و تفکر در شرح‌حال‌ها، مقتل‌خوانی‌ها و روایات تاسوعا و عاشورای سال 61 هستم و هرچه بیشتر می‌اندیشم، بیشتر محو عظمت و سترگی این رویداد می‌شوم. اگر در داستان آن پیامبر زیباروی، سال‌ها از کودکی تا کهنسالی همراهش می‌شویم تا آموزه‌ها و عبرت‌های سرگذشتش را دریابیم، در این دو روزه نهم و دهم محرم دریایی از درس‌ها و پندها فرارویمان قرار می‌گیرد. به هر گوشه دشت کربلا که نظر بیفکنی، به هر یک از شخصیت‌های حاضر –و حتی هم‌عصران غایبشان- بنگری، در هر گفت‌و‌گوی آن ایام که دقت کنی،... سراسردرس است و عبرت.
ماه نور افشان بنی هاشم(ع) عظمتی را به تصویر می‌کشد بی‌همتا. بیراه نگفته‌ام اگر بگویم که مایه رشک یوسف(ع) است به حسین(ع) که اگر یوسف(ع) به کمیت چندین برادر داشت از آن جنس که در چاهش بیفکنند، حسین(ع) به کیفیت برادری داشت از جنس ایثار و مردانگی. برادری که به امان‌نامه شمر پشت پا زد، برادری که ازنوشیدن آب در اوج تشنگی حذر کرد. برادری که تا لحظه اهدای جان خود را شایسته لفظ "برادر" نمی دانست و آنگاه بود که ندا سر داد: یا اخا ادرک اخا.
شیرزن دشت کربلا صحنه‌هایی را ترسیم می‌کند که اوج مهربانی است و دلاوری؛ قله شجاعت است و مظلومیت. اگر در داستان یوسف(ع) شخصیت زن ماجرا زلیخایی است که سال‌ها سرگرم عشقی زمینی است و سرانجام میل به آسمان می‌کند، در داستان محرم، با بانویی سر و کار داریم که در نهایت دلدادگی به برادر، غیرت و شجاعت مجسم است. زینب(س) دلسوز برادر است و تکیه‌گاه بازماندگان. شیرزنی که سخت‌ترین مصائب را به چشم می‌بیند و حکایت آتش و خار و اسیری را با همه وجود حس می‌کند و پیام‌رسان عاشورا برای همیشه تاریخ می‌شود. بانویی که جان ستاندن از عزیزترین‌هایش را می‌بیند و باز ندا سر می‌دهد که: ما رایت الا جمیلا.
نوجوان پهنه نینوا رشادتی را در برابر چشمان تاریخ تصویر می‌کند که عبرت‌آموز بزرگان است. قاسم(ع) آرزوی شهادت دارد و در برابر پرسش عمو که نگران برادرزاده است و می‌پرسد که شهادت را چگونه می‌بینی؟ ندایی جاودانه برای همیشه زمین و زمان سر می‌دهد که: احلی من العسل.
حر ابن یزید ریاحی، حبیب ابن مظاهر، بریر، جناده، جندب، حنظله، زهیر و ... هر یک داستانی دارند و آموزه‌ای و اینها جدا از ماجراهای ستاره اصلی این مجمع‌القصص یعنی سرور و سالار شهیدان تاریخ و اسوه عزت و آزادگی حسین ابن علی(ع) است.
یا خداوند! توان درک وعبرت پذیری از آموزه‌های این مجمع‌القصص را عنایت بفرما.




90/9/14
12:34 عصر

بازگرد حسین جان!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

بازگرد حسین جان!

سرورم؛ ای بزرگ‌مرد همیشه تاریخ؛ سید سبزپوش همه سبز اندیشان دیروز و امروز؛ سالار و پیشوای شهیدان؛ حسینم؛ بازگرد.
حسین جان! تا ظهر روز دهم یک شبانه روز دیگر باقیست. تو را به خدا بازگرد.بیعت کن. سر فرود آور. بیرق یزید را بر بالای سر بپذیر. اصلاح امور امت را بی‌خیال شو. رها کن درد و دغدغه دین را. فراموش کن امر به معروف و نهی از منکر را.
حسین عزیز! به خدا هنوز که خون تو و دوست‌دارانت را بر زمین نریخته‌اند، شادی نهفته‌شان دیدنی است و وای به فردا. از همین حالا می‌شنوم هلهله و شادباش یزیدیان را. از هم اکنون می‌شنوم بانگ قهقهه‌های مستانه امویان را. از همین حالا می‌بینم دم جنباندن عوضی‌های بی‌خاصیتی را که به کاسی‌لیسی دربار و بارگاه حکام جور از هم سبقت می‌گیرند. پوزه‌هاشان آماده مالیده‌شدن بر کفش ارباب است. همان‌ها که برای به‌دست آوردن کفی نان و انباشتن شکمی آزمند، نان می‌برند و شکم می‌درند. همان‌ها که بنده زور و ستاینده زر و تسلیم تزویرند. همان‌ها که بر لهیدگان پای می‌فشارند و در گورستان آدمیت به رقص درمی‌آیند. همان‌ها که نام به ننگ می‌آلایند تا شکم انباشته کنند و دمی با دنیای باطل و اوهام واهی خوش باشند. همان‌ها که...
حسینم! بازگرد و رویای مسخره‌شان را پایانی دیگر ببخش. همراه و همرنگ جماعت شو. بهانه را از دستشان بگیر. بخواهی یا نخواهی حکومت و فرمانروایی دست یزید و طایفه‌اش است. چه بمانی و چه شهید شوی اینان کاخ نشینند و افسار خلق در دستشان. پس بیعت کن و بازگرد. وقتی برای آزاد و آزاده زیستن راهی نیست، حضیض ذلت و بردگی را بپذیر و در عوض سلامت بمان. نه به خودت آسیبی می‌رسد نه به خانواده‌ات. بنشین در گوشه‌ای و به دین خود باش. این مردم لیاقتشان یزید است. تو چرا خود را برای این بی‌لیاقت‌ها به آب و آتش می‌زنی؟! در برابر کفر و نفاق، سازش و تسلیم پیشه کن.
سرورم! من از آنچه بر روز دهم خواهد گذشت نگرانم. مگر نه اینکه مسلمین(!) سنگ یزید بر سینه می‌زنند؟ مگر نه اینکه دین فروشان در برابرت موضع گرفته و مردارخواران جامعه اسلامی تنهایت گذارده‌اند؟ مگر نه اینکه شهوت و دورویی و حرص و آز سکه رایج بازار شده است؟ مگر نه اینکه بیشتر امت پیامبر بوقلمون صفت و زالوعمل و روباه مزاج شده اند؟ مگر نه اینکه دزدهای پاچه‌ورمالیده و دجالان نامرد همگی مدعی دین شده‌اند و تو را خارج شده از مدار دین و دیانت می‌دانند؟ پس چرا بیعت نمی‌کنی؟ چرا باز نمی‌گردی؟
سالار! بازگرد. نگذار تاریخ پلشتی و قساوت خود را بیش از این عیان کند. نگذار کشتزار حیوان‌صفتی و نامردمی را با خون تو و عزیزانت آبیاری کنند. به مسلخ نرو. قربانگاهت را از پیش تدارک دیده و گرگان خون‌آشام برای دست افشانی و رقص پس از شهادتت حسابی آماده شده‌اند. اطرافت هم که خالی است. نگاهی به دور و برت بینداز. آیه‌خوانان و مبلغان دین جدت رهایت کرده اند. آنان را با عرصه‌های خطر چه کار؟ بوی خطر که بیاید به هزار پستوی امن و حصار ایمن می‌خزند. نکند به سجده طویل و محاسن انبوه و کلفتی دستار و الفاظ عربی غلیطشان دلخوش کرده بودی؟! نه! تو بهتر از ما این جماعت را می‌شناسی و می‌دانی همین‌ها با پدرت چه کردند. پس چرا باز نمی گردی؟
پیشوای سرفراز! علف‌های هرزی که در بوستان اسلام روییده‌اند، دروغ مجسمی به نام یزید را پذیرا شده‌اند و خلیفه مسلمین می‌خوانندش. تن به بندگی و زور سپرده‌اند و زنجیر دنیاخواهی بر پای دارند. آنقدر به لجنزار خو کرده‌اند که خود نماد پلشتی و لجن شده‌اند. آنقدر در هوای مسموم تنفس کرده‌اند که عطر آزادگی و انسانیت برایشان حکم سم را پیدا کرده! رها کن این همه را. اینها مدت‌هاست که سقوط کرده‌اند. پدر و برادرت را هم تنها گذاردند. از فردا و بعد از تو سقوطشان شتاب بیشتری خواهد یافت. سیاهی و مردگی و سلطه زر و زور و تزویر از فردا پررنگ‌تر خواهد شد. رهایشان کن و همرنگشان شو. هم مسلکشان هم که نمی‌شوی لااقل تقیه کن. اصلاً بیعت کن و بعدش برو غارنشین شو. صحراگرد شو. بی‌خیال حکومت یزید و یزیدیان شو. بازگرد و زنده بمان.
حسین بزرگ! گمان می‌کنی یاوه می‌بافم؟ سخن به گزاف می‌گویم؟ آخر می‌ترسم. ظهر روز دهم را دیده‌ام. دارم عاشورا را مجسم در برابرم می‌بینم. دارم لحظه تقابل انسان و شیطان را می‌بینم. نه! شیطان آن‌سوتر ایستاده است. شیطان حیران است و ناباور. آنچه می‌بیند را تاب نمی‌آورد. صحنه را خود ساخته و پرداخته‌ اما باورش نمی‌آید. گیج و منگ است و مبهوت از آدمیانی که هم‌نفس او شده‌اند و این صحنه‌های پلید را بازی می‌کنند.
حسین جان! می‌دانم که می روی. می‌دانم که برای ماندن نیامده‌ای. اینها را برای دلخوشی خودم گفتم. می‌دانم که می‌روی و راه از بیراه نشان می‌دهی. می‌دانم که با ظلم به سر کردن و با ننگ نشستن در مرام و مکتب تو نیست. می‌دانم که می‌روی تا فریاد "هیهات من الذله" را برای همیشه تاریخ جاودان کنی. می‌دانم که می‌روی تا برای همیشه این پرسش را در برابرمان بنهی که "هل من ناصر ینصرنی؟" می‌دانم که می‌روی تا بر پیشانی زمین و زمان حک کنی که "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا".
اما خبرت بدهم از حال و روز امروزمان؟
امروز هم کم نیستند آنها که با راستی و حقیقت میانه ای ندارند. کم نیستند آنها که امپراتوری دروغ را استوار می‌سازند. کم نیستند آنها که تزویر و خدعه در کار می‌بندند. کم نیستند آنها که دین فروشی می‌کنند و کسب و کارشان با متاع دین رونق می یابد. کم نیستند آنها که در حوزه فکر و فرهنگ، بدعتها و خرافه ها را باب می‌کنند و از سادگی و دین دوستی مردمان سود خود می‌جویند. کم نیستند آنها که می‌کوشند باطل را جای حق جا بزنند. کم نیستند آنها که از هرچه نیرنگ، تزویر، فریب، خدعه، دغل کاری و چاچول بازی برای سواری گرفتن از خلق خدا بهره می‌جویند. کم نیستند آنها که با تلاش برای تکامل در مسیر انسانیت، عبادت و عبودیت، مردانگی و جوانمردی، عدالت و عشق ورزی، آزادگی و وارستگی، ستم ناپذیری و ذلت ستیزی فقط در حد شعار آشنایند و کم نیستند آنها که حس و حال شورین بر یزیدصفتی، طاغوت منشی، جلوه فروشی، تفاخر، تفرعن، لاف و گرافه گویی و دروغ ستایی و دروغ افکنی را ندارند. کم نیستند جیره‌خوارانی که در کار شست‌و شوی مغزی مردمندوطلم طالمان و جهل جاهلان را تطهیر می‌کنند. کم نیستند آنها که نبض بودنشان در مفهوم ریا می‌زند و یک نفس در بوق هوچی‌گری و جنجال می‌دمند. کم نیستند عافیت‌طلبان تسبیح به دستی که سر به گوشه‌های امن می‌سپرند و مقدس‌های سر به زیری که در هاله‌ای از رهبانیت فرو رفته‌اند. کم نیستند...
حسین عزیز و بزرگ! می‌دانم که اینها را هم می‌دانی اما برو که اگر نروی، ما تفاوت را نمی‌فهمیم. خوب از بد باز نمی‌شناسیم. راه از بیراه نخواهیم دانست. برو و حجت بر ما تمام کن.
حسینم! به قربانگاه برو با تک‌تک اعضای خانواده‌ات تا بدانیم که کربلا را به پهنه همه زمین گسترانده اند و عاشورا را بر همه زمان پوشانده اند تا ما بی بهانه بهای حسینی شدن را بپردازیم. برو و برای انسانیت وآزادگی عزیزترین گواهان را رو کن و فریاد برآور که: این خون کودک شش ماهه ام، این بدن قطعه قطعه شده برادرم، این دهان فروکوفته موذنم، این...
برو و حجت بر ما تمام کن. منتظر عاشورایم.




90/8/5
11:58 عصر

بر سر ایمان خویش می لرزم

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: حرف دل، جامعه

بر سر ایمان خویش می‌لرزم
ساعتی پیش مستند "و عنکبوت آمد" را دیدم و هنوز بر خود می‌لرزم. تسکینی نمی‌بینم بر دردی که سراغم آمده است و شاید چینش این واژه‌ها مرهمی باشد بر آه و ناله همه وجودم.
ده سال پیش یود که سعید حنائی با لقب "قاتل عنکبوتی" نامدار شد و لبخندهای غرورآمیزش برای کشتن زنان خیابانی در مشهد بر صفحه روزنامه‌های آن دوران نقش می‌بست. گروهی انگار دلشان خنک شده بود که کسی پیدا شده تا فاسدان را از بین ببرد و دمش را گرم و راهش را پر رهرو می‌خواستند و دیگرانی فریاد برداشته بودند که مگر مملکت قانون ندارد و مگر شهر هرت است که هر کس به رای خود دیگرانی را مهدورالدم بداند و نابودشان سازد.
گذشت یک دهه از آن ماجرا آن را در ذهنم محو و کمرنگ کرده بود اما امشب با دیدن این مستند آتشی به روح و روانم افتاده است. آتشی که می‌سوزاندم و می‌پرسد: حنائی قاتل بود یا قربانی؟ و آن زنان نیز فاسد بودند یا قربانی؟
حنائی در این فیلم آسوده خاطر در برابر دوربین نشسته و لبخند بر لب از خشنودی خود بر این قتل‌ها می‌گوید. چنان خونسرد از کشتن زنان سخن می‌گوید که گویی بویی از انسانیت نبرده است! مادرش، برادرانش، همسرش و فرزندش جنایات او را می‌ستایند و دیگرانی نیز به او دست مریزاد می‌گویند.
او که پرورش یافته خانواده‌ای مذهبی است، تجربه حضور در دفاع مقدس را هم دارد و هنگامی که راننده‌ای همسرش را به جای زنی خیابانی می‌گیرد، به فکر می‌افتد که با پاک کردن شهر از زنان خیابانی، نجات‌بخش جامعه از فساد اخلاقی نجات شود. فکری که چنان در نوع باورها و هنجارهای او و اطرافیانش ریشه گرفته است که هرگز گمان نادرست بودن قتل را به خود روا نمی‌دارند. خودش می‌گوید که کشتن حیوان برایم دشوار است اما کشتن این زنان آسان(!) و برادرش می‌گوید که سعید انسان نکشته بلکه فساد را از بین برده. همسرش می‌گوید زنی که خودخواسته و بدون شناخت از مردی به منزلش می‌رود سزایش مرگ است و پسرش می‌گوید که آن زنان سوسک و موش و مفسدان فی‌الارضی بوده اند که باید از جامعه پاک می‌شدند.
این ماجرا اما سوی دیگری هم دارد: زنان خیابانی و خانواده آنان.
هستی دختری 18 ساله است که در 10 سالگی به عقد مردی معتاد درآمده و حالا چند سالی است که ناگزیر است برای تامین مواد مخدر برای همسرش راهی خیابان شود و اگر دست خالی بازگردد، زخم چاقو بر تنش می‌نشیند. هستی می‌تواند یکی از قربانیان بالقوه حنائی باشد اما آیا به راستی مایه فساد جامعه و مهدورالدم است؟
استخوان دست و پایش را پدر و شوهرش شکسته اند و بدنش پر است از زخم‌هایی که یادگار چاقویند و حکایت از آزارهای جسمی مکرر دارند. هستی بارها دستگیر شده، شلاق خورده و دوباره و چندباره مهمان زندان شده است. آیا سزای او مرگ است و هرچه گناه است را یکسره باید به پای او نوشت؟
کشته شدگان به دست حنائی همه از همین گونه بوده اند آن‌چنان‌که قاضی نیز معترف است که همگی فقیر بوده اند. پیش از آنکه دستان سعید حنائی گلویشان را بفشارد، فقر مادی، بهداشتی و فرهنگی گریبانشان را گرفته بوده و قاضی خود می‌گوید تا انسان فقری را که به استخوان این زنان رسیده نبیند، نمی‌تواند بر این مصیبت قضاوت کند.
پدر یکی از کشته‌شدگان از تقصیر خود در شوهر دادن دخترش در 10 سالگی می‌گوید و اینکه او ناگزیر بوده برای سیر کردن شکم 6 فرزندش تنها کاری را که برای پول درآوردن از دستش برمی‌آمده انجام دهد: تن‌فروشی.
دو دختر بچه نیز که حنائی جان مادرشان را ستانده، از بی‌گناهی مادر می‌گویند و بیننده را در اندیشه می‌برند که فردای این دخترکان چگونه خواهد بود و مباد که این بی‌پناهان نیز چاره‌ای جز رفتن بر مسیر مادر نیابند؟
و من بر خود لرزیدم.
بر خود لرزیدم وقتی پسر حنائی او را با محمود کاوه و حسین فهمیده قیاس کرد که خود را فدای دیگران و جامعه کرده‌اند. بر خود لرزیدم وقتی پسرک گفت اگر جامعه پاک نشود من و امثال من باید راه پدرم را ادامه دهیم. بر خود لرزیدم وقتی آثار زخم و جراحت‌های مکرر را بر تن هستی دیدم. بر خود لرزیدم وقتی دخترکان بی‌آینده را بر بالای گور مادر تن‌فروش دیدم. بر خود لرزیدم وقتی شنیدم مردی برای تامین مخدر خود همسرش را به تن‌فروشی وامی‌دارد. بر خود لرزیدم وقتی قاضی گفت این زنان اغلب حتی دندان هم نداشتند و فقر از ظاهرشان آشکار بود. بر خود لرزیدم وقتی...
و بر خود لرزیدم وقتی به یاد آوردم در همین روزها ارقام اختلاس بانکی برخی‌ها از میلیون و میلیارد فراتر رفته است.
چه دشوار است قضاوت. به گمانم حنائی محصول جامعه و فرهنگ و باورهای ماست و روسپیان از سر فقر و نداری هم محصول همین جامعه‌اند و هر دو قربانی. هم قاتل قربانی است و هم مقتول.
پیش از این در یادداشتی(+) نوشته بودم که: "گاه بر سر ایمان خویش می لرزم که مباد یک روسپی از من ظاهراً مسلمان به درگاه خدا مقرب‌تر باشد!! آخر می‌اندیشم آن بینوا محصول جهل و فقر است نه نواده ابلیس. محصول بیکاری و تهی دستی و فساد جامعه است نه صرفاً اسیر شهوت و طمع و هرزگی خویش. ما کجا و کی فقر و نداری‌اش را مرهمی نهاده بودیم؟" و امشب باز بر سر ایمان خویش می‌لرزم.
این روسپیان نادار و فقیر نه وثیقه‌ای داشته اند و نه ضامن معتبری. نه پارتی داشته اند و نه رانتی که به کارشان آید. نه سهمی از نفت و خزانه و دخیره ارزی داشته اند و نه به قدر خرده نانی مشارکتی در وام‌های کلان بانکی. و اگر همه ثانیه‌های زیست و معیشت دیرگذرشان را هم بشمری به سه هزار میلیارد نمی‌رسد. پس چه چاره جز فروختن تنها دارایی‌شان؟
چه درد جانکاهی بر تنم افتاده است امشب!




90/7/19
2:21 عصر

هیچ جایی ایران نمیشه

به قلم: حمید کارگر ، در دسته:

هیچ جایی ایران نمیشه

برای انجام کاری ساعتی را در سفارت اسپانیا در ایران می‌گذراندم. در سالن انتظار سفارت نزدیک به بیست نفر از کسانی نشسته بودند که قرار بود برای کار، تحصیل و یا سیاحت مهمان کشور اسپانیا شوند. دو بانوی مسن هم در میان منتظران بودند که با صدای بلند به گپ و گفت سرگرم بودند و اطرافیان هم ناخواسته گوش به سخنان این دو سپرده بودند.
از سخنانشان چنان بر می‌آمد که دنیا دیده‌اند و در کشورهای مختلفی اقامت داشته اند. یکی شان برای دیگری از اقامت پسرش در آمریکا و دخترش در فرانسه سخن می‌گفت و اینکه با وجود اصرار پسرش حاضر به بازگشت دوباره به آمریکا نیست اما در سفر پیش رو حتماً از اسپانیا راهی فرانسه خواهد شد. آن دیگری هم که "خانم دکتر" خوانده می‌شد از خاطرات سفرهای برون‌مرزی گفتنی فراوان داشت.
گفت‌و‌گوی شیرین دو بانوی پیر ادامه داشت تا آنکه یکی از کارکنان سفارت از کسانی که برای اخذ ویزا آمده بودند خواست تا مبلغ مشخصی را آماده کنند و خانم دکتر پیر هم کیف خود را برای مهیا کردن آن مبلغ زیر و رو کرد. خانم دکتر پانصد تومانی در کیف نداشت و یک اسکناس دو هزار تومانی در دست از اطرافیان خواست تا پولش را خرد کنند. یکی دو نفری دست در جیب کرده و سر به نشانه تأسف تکان دادند که پول خرد نداریم و یکی دو نفری هم خطاب به خانم دکتر گفتند به هنگام اخذ ویزا در خود سفارت پول خرد خواهد بود اما او مصرانه و با وسواسی که در کهنسالان فراوان به چشم می‌خورد، می‌خواست تا با خاطر آسوده و پانصد تومانی در دست به سراغ میز مربوطه برود.
دل‌نگرانی و پافشاری ملتمسانه خانم دکتر ادامه داشت تا اینکه آقایی نشسته بر ردیف صندلی‌های پشت سر او یک پانصد تومانی پیشکش کرد و گفت: خدمت شما.
دو بانوی پیر تشکر کردند و اصرار فراوان که این درست نیست و شرمنده می‌شویم و لااقل این دو هزار تومانی را از ما بپذیر و ... و مرد پاسخ می‌داد که حرفش را هم نزنید. پانصد تومان که قابل یک هموطن را ندارد.
این داد و ستد تعارف که به پایان رسید، پیرزن نخست رو به خانم دکتر کرد و گفت: "قبول داری که این صحنه هیچ جای دنیا اتفاق نمی افته؟"
خانم دکتر طوری که همه بشنوند گفت: "کشورهای زیادی رو دیدم اما به خدا هیچ جا ایران نمیشه!"