سفارش تبلیغ
صبا

84/12/29
11:32 صبح

بهار عشق و پرستش

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب

آغاز سال 1381 خورشیدی با شروع سال 1423 قمری و محرم الحرام تقارن یافته بود و در شماره نوروزی ماهنامه طوبی به مناسبت آن تقارن یادداشتی نوشته بودم. اینک که آغاز سال 1385 خورشیدی نیز با اربعین سرور آزادگان همزمان شده است فرصت مناسبی است برای بازخوانی نزدیکی این دو رستخیز: زایش دوباره طبیعت و دمیدن دوباره روح انسانیت.

امسال، نوروز را معنای دیگری است. امسال عید مفهوم تازه ای می یابد و بهار طبیعت به بهار توحید و پرستش میدان می دهد.

عید امسال ما، عید برخاستن و پویش دوباره است. برخاستنی بدانسان که اهالی کاروان عاشورا برخاستند. همان وارستگان عاشق و شوریدگان دردمندی که به دل انگیز ترین و شورافزاترین ترانه جاویدان عشق لبیک گفتند و از چشمه سار توحید نوشیدند و به میعادگاه شور و شوق و عشق و شهادت کوله بار سفر بستند. سفر از « خود دیروز» به « خویش فردا»، از « فجور» به سوی « تقوا»، از« مرداب» تا « دریا»، از « زمین» تا « سما» و از « خود» تا « خدا».

امسال همزمان با پیروزی نور زندگی بهاری بر ظلمت دهشتناک مرگ و سرمای زمستانی و همزمان با اربعین خیزش امام حریت و آزادگی بر حاکمیت ظلم و جور و ریا، عهد می بندیم به شکرانه چنین عیدی، ما نیز بر گردنکشان تاریخ بتازیم و کاخ مستبدان و مستکبران فرو ریزیم و بر ویرانه اش نمازی پر نیاز قامت بندیم.

در نوروز امسال عشق را می پرستیم، نور و روشنایی را می ستاییم و بپا می خیزیم تا دل تیره زمستان را به خنجر سپیدی بهاران بشکافیم تا در مطلع فجر طبیعت، تابش خورشید معنویت را به تماشا بنشینیم.

در فروردین 85 همزمان با به بار نشستن شکوفه های رنگارنگ و زیبا بر این زمین سرد و بی روح، گل دادن شکوفه های سرخ شهادت در نینوا را به یاد می آوریم و بر سلسله جنبان کربلائیان تأسی می جوییم؛ آن هم نه با اشک و آه و نفرین و به دنبال نام و نان؛ که با تفکر بر هویت راستین کربلای بی مرز و با اندیشه بر چرایی عاشورای بی غروب و برای حسینی شدن و حسینی ماندن.

در طلیعه سرسبزی طبیعت، امسال بر خط اثیری دعای « وارث» به وراثت عاشوراییان می اندیشیم و به همه وارثان آدمی که شعر سرخ « شریعه فرات» را باز سرودند و در سکوت خویش طرح « کربلا» ریختند و بی های و هوی و جنجال، عشق را پرستیده اند.

امسال در تلاقی دو بهار طبیعت و شهادت، به درگاه پروردگار دست بر می داریم تا آسمان ابری اندیشه هامان را آفتابی گرداند، بر دلهای پر کین ما نور مودت و محبت بتاباند و ما را بینشی بخشد تا یزیدیان زمانه را باز شناسیم و توانمان بخشد تا حسینیان را رهروی پاینده باشیم و واژه پر اعتبار « انسان» را دلیل خنده طفلان رهگذر نگردانیم و در سکوت بی قیدی و رخوت نپوسیم که حسین (ع) می گفت: « ... تا زنده ام با سکون مدارا نمی کنم که این سوار بیشتر میانه با همهمه دارد.»

امسال عید ما، عید شور و شوق است. عید مستی و وصل است. وصل به نور، وصل به حقیقت و وصل به خدا.

در این ایام خجسته هیچ نیازی نیست که نشانه های دیرین و نمادهای دیرپای تاریخ باستانیمان را کثیف و اهریمنی بخوانیم و یکسره در دایره اوهام و اباطیل فرو نهیم و ملیت و مذهب را در تقابل با یکدیگر قرار دهیم که این آرزوی دشمنان دین و ملیت است.

باورها و اعتقادات آیینی مردمان این دیار ریشه در نیکی ها و پاکی های اهورایی دارد و زهی بی انصافی و تنگ نظری است اگر با دیدی محدود و بصیرتی کور و منفی، هر آنچه از گذشتگانمان به یادگار داریم، به تمامی به دور اندازیم و بی هیچ پالایشی، خوب و بد را در هم بسوزانیم و چنته خویش را از بسیاری ارزشهای تاریخی خالی گردانیم؛ آن هم ارزشهایی که با ورود اسلام به این سرزمین مورد تأیید و تأکید امامان و بزرگان دین نیز قرار گرفت و آن را ارج نهادند.

بیایید مهرهای اتهام را از دست فرو اندازیم و به سادگی بر پیشانی یکدیگر نکوبیم و رشته های ایمان و اعتماد خلق را پاره نکنیم. بیایید به نام اسلام، دین را نسوزانیم و ایران را ویران نکنیم.

عاشوراییان؛ عید وصلتان در بهار طبیعت مبارک باد.




84/12/28
8:20 صبح

رستاخیز طبیعت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: همدلی، جامعه

زمستان رخت بر کشیده و جای خود به لبخند پر از گل و ریحان بهار می دهد. سبز چمن با خاکستری خاک در حجله طبیعت یکی می شود. آب دریا فاصله بین زمین و آسمان را در هاله ای از تبخیر طی می کند. چشم نرگس نگران از رگبار شدید باران خواب را به خود راه نمی دهد. ابرها خود را می تکانند و بوی دل انگیز و مستی بخش خاک و نم همه جا را پر می کند. درختان گیسوان خویش را با شاخ و برگهای نو می آرایند و شکوفه های ناز و لطیف، چهره خشن و سرما زده درختان را می پوشانند. چمنزاران از سرمستی باده شبنم بارور و خندان می شوند و سال، نو می شود.

بهار می آید با تمام طراوت و زیبایی و لطف و صفایش.

بهار می آید با عشقهای قرمز و مهربانیهای آبی رنگش با تولد طبیعت و آغاز عطوفت.

بهار می آید با بوی بابونه و گلهای نرگس، بوی خاک باران خورده، تازگی، طراوت و پرنده های عاشق آوازه خوان.

بهار می آید با میلاد دوباره درختان، غنچه ها، شکوفه ها و شاخه های نازک امسالی کنار شاخه های تنومند پیشین، برگهای کوچک و نازک، خاک مرطوب و ژاله سحرگاهی.

بهار می آید با گرمی دلنشین آفتاب، نوازش مرطوب نسیم بر پوست خیس، بوی کاهگل کوچه های قدیمی و شمعدانیهای کنار پنجره.

بهار می آید با بوی عیدی و قلکهایی که پر می شوند و خنده بچه ها با لباسهای تازه و جیبهای پر از آجیل و ذوق رفتن به خانه مادربزرگ و گرفتن عیدی

بهار می آید با طعم بوسه و عطر مهربانی، با رقص رود و عیش نسیم.

هفت سین عمر ایرانیان همیشه سبز باد

کاش ما هم نو شدن را از طبیعت بیاموزیم. نو شویم و تازه. پاک پاک




84/12/25
8:17 صبح

بوی عید می آید اما...

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، جامعه

باز هم بوی بهار میرسد. باز هم بوی شادیهای شیرین نوروزی میرسد. بوی عید می آید اما...

به باور من عید نه جامه رنگارنگ پوشیدن است که این عید کودکان است. نه شربت و شیرینی و غذاهای متنوع خوردن که این عید شکم بارگان است. نه به سیاحت و تفرج بی محتوا پرداختن که این عید ولگردان و عیاشان است. نه بی بندوباری و هرزگی و ولنگاری که این عید بوالهوسان است. نه قاه قاه خندیدن و مسخرگی و لودگی و بازی گرفتن و روزگار بی ثمر گذراندن که این عید غافلان است و نه تاب خوردن و سبزه رویاندن و سفره هفت سین چیدن و سمنو پختن که این عید خرافه پرستان است.

اینها همه که گفتم نه برای نفی سنتها و باورهای کهن و زیبای ایرانی و یا برای تلخ کردن ذائقه مردمان در آغاز سال نوست. نه! تنها برای تلنگری است بر رگ روح و جان خود و دیگران که عید را تنها در ظواهری اینچنینی خلاصه نکنیم. شاید که عید این همه را در خود داشته باشد اما نه تنها همین و بس!

عید کامیابی در انجام وظیفه است. وظیفه انسانیت. همان دیرین رسالتی که خدا بر دوش جانشینان خود بر زمین قرار داد. گذشتن از امتیازها، رانتها، غرورها، کژرویها، نامردمی ها و خودپرستی هاست.تبعیض ها و ناعدالتی ها را به کنار نهادن است. تطهیر نفس و تصفیه جان است. شکستن خودبینی و خود پرستی است. ترک نازپروری ها و سایه نشینی هاست. همواره تپیدن و به هیچ جا نایستادن است. با شوق ندای حق را لبیک گفتن است. قرب خداوندگار است. با صالحان بودن و به گفته روشنگران گوش سپردن است. در برابر دشمنان نیکی و انسانیت و خداگونگی، ستونی آهنین گشتن است. شکمهای گرسنه را سیر نمودن است. به محتاجان و اربابان نیاز احسان نمودن است. گسسته ها را به هم پیوستن است. من و مایی را از خود پیراستن و خود را برای خدا خواستن است. خود را باز یافتن و به خدا رسیدن است.

چنین عیدی جای تبریک گفتن و شادمانی و قهقهه مستانه سر دادن است. گر به چنین عیدی رسیده ایم، مبارکمان باد.

اما کمی به دور و برمان که نگاه کنیم میبینیم که تا عید فاصله بسیار است. آیا کودک همسایه سیر است؟ آیا رییس اداره از وضع آبدارچی اش با خبر است؟ آیا عیدی و پاداش و حق سنوات و عائله مندی و ...کارگران مملکتمان به پای یک قلم پاداش مدیران مملکتی می رسد؟ آیا ....

کامتان شیرین باد.




84/11/17
9:28 صبح

منشین؛ به تمامی ایستاده باش

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: اندیشه، حرف دل، مذهب

منشین به تمامی ایستاده باش

هرگاه ضجه تلخ و دردناک و دلخراش روح مجروح و ناامید انسان این عصر و این اعصار که در چنبره عقده گشایی های وارثان حاکمیت قابیل در شکنجه است، بر خیزد؛

هرگاه شرارت و بدی و پلیدی و زشتی، بر پاکی و بی عیبی و خیر و خوبی غلبه یابد و خداوندان شمشیر و پول و دین در سه چهره سیاسی، اقتصادی و مذهبی با رواج حرص، افزون طلبی، زر پرستی، میل به قدرت و حاکمیت، جنون منفعت طلبی و خود پرستی، شهوت پرستی، انحطاط اخلاق، حیله، دروغ، زور، جنایت، غصب، کینه، انحصار طلبی و هزار و یک صفت دهشتناک و توجیه پذیر(!) دیگر بر خدایگان دنیای عشق، آزادی، عدالت، صلح، برابری، برادری، آگاهی، زیبایی، کمال و ایمان برتری یابند؛

هرگاه کودکان بشریت، خوراک همیشگی کفتاران و کرکسها و دختران بشریت، لقمه همیشگی بازار وقاحت برده فروشان و پسران بشریت، برده همیشگی اربابان و سروران شوند؛

هرگاه مجاهدان عدالت خواه چون قطعه سنگهایی در بنای اهرام فرعون زمانه نصب شوند و ابوالهولی مخوف و سرد و سنگین متولی زندانبانی آنان شود؛

هرگاه در تاریکستان تاریخ، سلطنت سیاه شاهنشاهی، خیمه کبودین استبداد برافرازد و گرگان خون آشام زمان، بر گورستان پهناور اموات دندان بنمایانند؛

هرگاه که ایران در آتش خشم کسری، چین در اسارت اساطیر، روم در زیر تازیانه قیصر و حجاز در اشغال خدایگان سنگی زمین در هم فشرند؛

هرگاه که گشتاسبها به کشتن فرزندان مزداپرست خویش- اسفندیارها- کمر بندند؛

هرگاه قارون صفتان پشت به مردم در بهشتهای شدادی خویش لم دهند و منصور صفتان عاشق پیشه را به مسلخ بکشند؛

هرگاه در ماورای مرزهای درهم شکسته اخلاق، در انبوه غم و مه شدید یأس، در وزشگاه توفانهای زرد و سرخ و سیاه و در شیب تند سقوط وحشتناک ارزشها، صفیر تازیانه ها در ناله ها و نعره ها در هم آمیزد و به هر آن اشباح جمعی بر زمین افتد؛

هرگاه زمین از لاشه های جانوران انسان نشده ای که دم از انسانیت می زنند- همان خاکهای خشکیده سترونی که به عذاب ناباروری و انجماد گرفتارند- پر شود؛

هرگاه گند وجود مردارخواران دین فروش، تنفس را ره بندد و بزک شده های پوسیده در مرداب الکل و افیون، سخن از نجات بشر سر دهند؛

هرگاه که میمونهای دغل دوباره از جنگلهای پیش ساخته شیطانی سر برآورند و بر شهر عقل و دیار مذهب هجوم آورند؛

هرگاه اختگان دانای درمانده بیکاره نق نقوی تریاکی تهمت زن – همان لمپنهای پر مدعایی که لاف روشنفکری می زنند و توهمات کاسبکارانه خود را واقعیات معتبر معنوی جا می زنند- بر مسند قدرت تکیه زنند؛

و هرگاه که قابیلی دیگر پدید آید، گنج نهد، حرمسرا بسازد، مالک شود، خون بریزد و هستی را در تصاحب خود بخواهد؛

هابیلی باید. شهیدی باید. شهیدی باید که برخیزد.

با قامتی همتای مظلومیت کهن مظلومان،

با نگاهی به وسعت آرزوهای دیرین آرزومندان،

با ردایی به پاکی سینه های مادران معصوم ستمدیدگان،

و با فریادی به قدرت همه باری که بردگان تاریخ استکبار بر دوش داشته اند.

شهیدی باید برخیزد، بپاخیزد و لرزه بر بنیان آهنین کاخ دیرپای قابیلیان تاریخ افکند.

شهید، باید که هابیلی از نسل « آدم» باشد. باید که « آدم» باشد. باید که بی هیچ ترسی از طرد و تکفیر و توهین، با ولع تمام سیب را گاز بزند تا از بهشت « بی دردی» که در آن جویهای شیر و عسل روان است و جنتیان در سایه گاههای خنک، بر سریرها تکیه می زنند و حوریان زیباروی سیمین بدن دربر می گیرند و در نعماتی جاودان، زندگی(!) می کنند، بگریزد. گریزان باشد که « بودن بی درد» شکنجه است و باید از چنین شکنجه ای گریخت.

این شهید باید شراب چندین ساله عشق و درد و رنج را نوش کند و برخیزد. بپا خیزد. آدمی شود در سراندیب، موسایی در طور، عیسایی بر صلیب، ابراهیمی در آتش، نوحی در کشتی، یونسی در دهان ماهی، یوسفی در چاه و محمدی در حرا.

باید که برای حاکمیت نور، بر ظلمت بشورد. برای پاسداری روز، با شب درآویزد. برای احترام به بیداری، خفتگان را برآشوبد. برای تفسیر عشق، کینه و نفرت را از ذهنها و دلها بروبد. برای تنفس « آزادی»، اختناق را دچار اختناق کند.

باید کاری کند کارستان.

همت کند تا به جای سیامک، دیو به خاک و خون غلتد. به جای سیاوش، سودابه در دریای آتش فرو رود. به جای رستم، شغاد در چاه افتد. به جای حمزه، هند کشته و مثله شود. به جای علی، فرق پسر ملجم شکافته شود. به جای حسن، ابوسفیانها جگرشان را استفراغ کنند و به جای حسین و یارانش، شمر، یزید، پسر زیاد و عمر سعد در صحرای تفتیده نینوا بی سر و پاره پاره بمانند.

شهید، هموست که هابیلی است. هموست که بر می خیزد. بپا می خیزد. هموست که آیه آیه کتاب زندگی اش رنج باشد و رنگ عصمت خونش، سرخی باشد که سبزی باغی را که قابیلیان در رؤیا می بینند و در بیداری به هر بهایی می طلبند، ویران کند.

و حسین شهید است. سرور شهیدان است. همو که به ناگاه، توفنده و غران برخاست و خواب خفتگان خفته را آشفته ساخت.

گفته اند که نسیم، همیشه خوب است. باد، بلاتکلیف است؛ و توفان اما صد سال یک بار و فقط یک لحظه عالیست.

آه که چقدر باید در انتظار آن لحظه نادر و آن غرش توفنده بنشینی؛ چقدر...

اما چرا بنشینی؟ حسین توفنده زمان خود باش. از این لحظه تا آن لحظه نادر، - که حسین زمان، مهدی موعود، شهید زمان می شود- به تمامی ایستاده باش.

این، عظمتی دارد به قدر آن لحظه عظیم.

 




84/11/11
3:24 عصر

حسین(ع) یاورانی می خواهد از جنس مردمان

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: مذهب، جامعه

 

باز محرم رسید. ماه خون و قیام. ماه دوری جستن از ذلت. ماه آزادی و آزادگی و ماه بازخوانی تاریخ پر افتخار شیعه.

جمع مستان عزادار که خویش را به تقاص معرفت، حد عشق می زنند، می رسند. دستهای داغدار و عزادار، حق سوگواری خویش را از دل آسمان می گیرند و بر سینه تبدار می نشانند. زنجیرها زاری می کنند بر بوسه گاه شانه های عزادار. همه به یاد سال 61 هجری. به یاد قافله عشق که در کرانه فرات در سرزمین طف در گذر از انفس به سوی رضوان حق بود. به یاد کاروانی که سر نورانی حجت خدا پیشاپیش آن قرآن می خواند و گویی بر زمین عطش زده آب زلال جاری می کرد و درختهای مرده مردم غفلت زده را حیاتی دوباره می بخشید.

و باز به خوانش حماسه عاشورا می نشینیم که عاشورا لحظه تاریخی رویارویی انسان و شیطان بود. اما نه! شیطان خود به کناری نشسته بود و اصلاً خود تاب و توان نگاه کردن نداشت و در شگفت بود از آنچه ساخته و پرداخته است. نه! عاشورا لحظه رویارویی انسانی بود که در هوای خدا نفس می کشید با انسانی که شیطان بود و هم نفس اهریمن.

حکایت حسین (ع)، این قداست بخش شهادت و این پاسدار عزت و آزادی و شرف که کارش ارسال نور بود بر تارهای تنیده عنکبوتی جاهلیت و عصبیت شرک و صعوبت جهل و سختی ضلالت و غلظت ظلمت، هرگز کهنه نمی شود. روایت محرم و واقعه عاشورا کهنه شدنی نیست. رنگ زمان به خود نمی گیرد و هر روز تازه است و در هر لحظه باید بهره ای از آن جست.

حسین(ع) – این پر بها ترین گوهر دامن صدف انسانیت- با خط خون – این ماندگارترین خط – بر کتیبه تاریخ، آزادگی و عظمت انسانی را حک کرد و آنچه او برایش قیام کرد- اصلاح در امور امت- فراگیری و شمول دارد نسبت به هر آنچه چونان علفی هرز در گلستان اندیشه اسلامی و پهنه دشت جامعه شیعه روییده است. خواه در قامت دروغی مجسم به نام یزید و فرم حاکمیت باطل خواه باشد و خواه در حوزه فردی و زندگی شخصی ما. چه در محرم سال 61 باشد و چه امروز و فردای بشریت. یعنی تجسم حقانیت، صداقت و همه خو بی ها و قیامش علیه بیداد و دروغ و باطل و همه زشتی ها در همه زمانها.

یزید تنها فردی در اعماق تاریخ نیست که اگر چنین بود دیگر کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا معنا نداشت. نبرد حسینیان و یزیدیان همیشگی است و این ماییم که باید در خلوت خود سنگهایمان را وابکنیم که در این ستیز در کجاییم؟ میدان کربلا برای همه ما جا دارد و ناگزیر باید صف خود را مشخص کنیم. باید بدانیم که به ندای هل من ناصر حسین(ع) پاسخ می دهیم یا در کوس و کرنای امویان و هلهله یزیدیان و غریو زیادیان گرفتار آمده ایم؟

امروز در حوزه عمل کسی حسینی است که راست کردار باشد. دروغ نگوید. غیبت نکند. بدگمان نباشد. میان مردمان را به هم نزند. وظیفه اش را به درستی انجام دهد. تزویر و خدعه در کار نبندد. به حق خود قانع باشد. از حق دیگران دفاع کند. در حوزه فکر و فرهنگ، بدعتها و خرافه ها را بشکند. در تولید علم، بی تکلف و عالمانه تلاش کند. در ساحت اقتصاد، مومنانه تولید کند و عادلانه توزیع. در حوزه قدرت، قدرت را برای احیای عدالت بخواهد و بر نفس خود امیر باشد. در روابط انسانی، اهل سلم و مدارا و ایثار باشد و در برابر دشمن یزیداندیش، تیغ آخته و تفنگ از ضامن خارج.

برای حسینی بودن باید هرچه دروغ، نیرنگ، کم کاری، رانت خواری و هر نوع زندگی انگلی را از خانه دل به در کرد و در تلاش برای تکامل در مسیر انسانیت، عبادت و عبودیت، مردانگی و جوانمردی، عدالت و عشق ورزی بر هر چه طاغوت منشی، جلوه فروشی، تفاخر، تفرعن، لاف و گرافه گویی شورید.

صادقانه از خود بازپرسیم که در عاشورای امروز و در کربلای اینجا در کدام سپاهیم؟ افکار و خلق و خو و عملمان به یزیدیان شبیه تر است یا حسینیان؟ چرا این همه اشک و آهمان ذدر سوگ حسین(ع)، آتشی نمی افروزد که باطل و یزیدهایی که در جانمان حکومت می کنند و کاخهای گوناگون و رنگارنگ می سازند را در کام گیرد؟ چرا پلشتی های اخلاقی که نماد یزید درون هستند هر روز فربه تر می شوند؟ چرا این همه زنجیر زدنها، زنجیری از پای باور و شخصیت ما باز نمی کند؟ چرا این همه سینه زدنها، کینه و کدورت و حسادت – این سرداران سپاه یزید- را از دلمان بیرون نمی ریزد؟

بر این باورم که بی فهم اهل بیت(ع)، یک دریا گریستن هم به قطره ای نمی ارزد و از این روست که ما در عزاداری بی رقیبیم اما از حسینی بودن به دوریم. اما نیز بر این باورم که یک قطره گریستن با معرفت بر عاشورا، دریاها را شکل می دهد همچنانکه انقلاب اسلامی ما با فرهنگ عاشورایی به پیروزی رسید.

بر ماست که خرافه ها را بزداییم، غبارها را بشوییم و همه زندگی را رنگ حسینی بزنیم. سهم ما از محرم تنها سیاه پوشی نیست. درست است که سیاه پوشی بخشی از هویت ماست به نشانه اعتراض؛ اعتراض به بیدادی که در طول تاریخ بر خاندان عصمت رفته است و درست است که ما سیه پوش این سوگیم و همیشه داغ دلمان تازه است اما سهم ما در کنار این سیاه پوشی، سپید اندیشی هم هست. قرار نیست تنها بر سر و روی خود بزنیم بی اندیشه آنکه حسین(ع) که بود و چه کرد و از ما چه می خواهد؟!

در روزگاری که برای زنده نگهداشتن دین راهی جز خواندن دعا و اشک و آه نبود و به کمترین بهانه ای محبان ائمه را می کشتند یا شکنجه و تبعید می کردند و مردم هم از نظر علم و آگاهی در سطح پایینی بودند و توان درک مفاهیم معنوی را نداشتند، بهترین اقدام برای حفظ دین و ارزشهای معنوی همین اشک و آه بود.

اما امروزه که بنای تشیع محکم شده است و به برکت تلاشهای علمایی چون امام راحل(ره)، مردم از رشد فکری و عقلی بهره مند هستند، آیا باز هم فقط باید به همان عزاداری سنتی و گریه و نوحه بسنده کنیم و به اهداف بزرگ و اصلی ائمه بی اعتنا باشیم؟ اشکی که از روی معرفت و آگاهی ریخته نشود و فقط با آن عقده های درونی خود را خالی کنیم، چه ارزشی می تواند داشته باشد؟

زهی تأسف که گاه چنان روی گریه و ثواب آن تأکید می شود که مسأله دگرگون شده و هدف و وسیله جابجا می شوند. گریه بر مصایب امام که باید وسیله ای باشد در متنبه کردن افراد و جرقه ای برای روشن شدن چراغ دینداری، امروز در جلسات سوگواری ما بدل شده است به هدف اصلی و گویی این جلسات و هیأتها فقط برای این برپا می شوند که مردم بیایند و اشک بریزند ولو با خواندن روضه های خیالی و غیرواقعی که حتی موجب وهن مذهب و پایین آوردن شأن ائمه هم می شود.

فکر و ذکر گردانندگان برخی جلسات، جمعیت بیشتر است و اینکه هر روز سبکی نو در سینه زنی و روضه ای جدید ارایه شود. چنین جلساتی هر چند هم شلوغ باشند نه جای خرسندی که محل تأمل است و بزرگان دین به درستی از این انحراف احساس نگرانی کرده اند. انحرافی که پوسته جنینی خود را شکسته و بدل به اندام کاملی شده که به سختی می توان آنرا پنهان نمود.

گفته اند که بهترین راه برای ویران کردن هر چیز اصیل و ریشه دار، بد معرفی کردن آنست و نهضت عاشورا، چیزی که باید در جهت نجات انسانها به کار رود، چیزی که می تواند و باید درهای هدایت خلق را بگشاید و گمراهان را رهنمون شود، نادانان را بیاموزد و غافلان را هشیار سازد، متأسفانه در دستان بی تدبیر برخی از ما بدل می شود به فستیوال عزاداری و تمام!!

پیروزی انقلاب اسلامی ما ریشه در همین فرهنگ عاشورایی داشت و حال ما این فرهنگ را با لعاب دروغ و جعل و خواب و خیال به مردم تحویل می دهیم و دکانهای قشری گری را با اسامی و عناوین پرطمطراق و دهان پرکن اما بی مایه و تو خالی، پر مشتری و بازار افراط و تفریط را پر رونق می کنیم.

گسترش این جریان انحرافی که خطری بزرگ است فریاد اعتراض مداحان اصیل و خالص و خادم دین را نیز موجب شده است و البته که بیانات رهبر معظم انقلاب(خرداد 84) و نیز برخی سخنرانی ها در نشست اخیر مجلس خبرگان در نقد این جریان خطرناک، بارقه امیدی بود که مرهمی شد بر قلبهای مجروح انسانهای دلسوزی که عمق این خطر را درک کرده اند.

بیانات راهگشای رهبری، ترسیم گر چشم انداز مطلوب مداحی بود و ایشان با رد مداحی هایی که در آن از شکل ظاهری اهل بیت تعریف می شود و یا کلماتی به کار می رود که عقل انسان عادی از فهم آن قاصر است، مداحی درست و صحیح را در بازگویی فضایل انسانی و اخلاقی ائمه دانستند و بر ترویج معارف اسلامی با استفاده از اشعار زیبا در مداحی ها تأکید کردند.

نگاه آسیب شناسانه مقام رهبری، نگاهی دلسوزانه و از روی اصلاحگری و به منظور فراهم کردن بسترهای رشد و بالندگی آن در جهت بسط و گسترش معارف اهل بیت بود و به جاست که به هوش باشیم.

مباد که مجالس عزاداری ما مملو باشد از های و هوی و عشوه گریهای عوامفریبانه و یا ابراز تعصبات خشک و انقلابی نمایانه کودکانه. مباد که مجالس سوگواری ما مانند سرگذشت قاریانی شود که پیامبر(ص) فرمود« بسیاری از قاریان، قرآن تلاوت می کنند در حالیکه قرآن آنها را لعنت می کند» چرا که فقط به الفاظ آن اکتفا می کنند و از معانی، مفاهیم و اهداف آن فاصله دارند و جز این نیست که اگر ما هم به جای هدف امام حسین(ع) فقط به لفظ تکیه کنیم، ملعونیم. ملعون! که اگر چراغ نبینیم، به چراغ چه بینیم؟!

ما ملتی هستیم اسطوره ساز و اسطوره پرست اما اسلامی که پیرو آنیم، اولین شخصیت خود پیامبر را با عنوان « عبد» معرفی می کند و در نمازها در هر شبانه روز بارها قبل از شهادت به رسالتش، گواهی به بنده بودنش داده می شود و این یعنی درس و دستور دین که مباد در دهان باز هیجان، دروغ گذارید و علمای سوء و راهزنان دین را که گمراه کنندگان ضعفای مومنانند، یاری رسانید.

آیین اسلام، دعوت خود را بر نفی همه قدرتهای دروغین زمینی پایه نهاد و با زبونی و خواری در افتاد و در متن صلای خویش جز به اعتلا و عظمت انسان آنچنانکه شایسته جانشینی خدا بر زمین باشد، نظری نداشت و سید شهدای اسلام هم ملتی می خواست در اوج عظمت و آزادگی نه در حضیض ذلت و بردگی.

اما در سوگواریهای ما در بعضی شعرها و شعارها- اگر نه عامدانه که نا آگاهانه- کسانی ابزار خناسان می شوند و کلامهایی عرضه می کنند که در تعارض با آموزه های انسان ساز اسلام و محرم و عاشوراست. باور کنیم که حسین(ع) و زینب(س) سگ نمی خواهند بلکه مردمی می خواهند در اوج انسانیت. کربلا سردارانی می خواهد بزرگ. مردمانی که آبروی اسلام باشند و شایسته جانشینی خدا بر زمین. عاشورا انسانی می طلبد که فخر عالم گردد. پس جمع کنیم این شعارهای سخیفی که آبروی دین و مذهب و ملک و ملت را می برد.

ما پیرو آن بزرگ امامی هستیم که وقتی در مدائن گروهی به دنبال موکبش می دویدند و در پاسخ چرایی او گفتند ما به پادشاهانمان چنین احترام می گذاریم، فرمود من پادشاه نیستم و کرامت انسانی شما هم بالاتر از این کارها و حرفهاست.

ما مدعی شیعه بودنیم. یعنی پیرو امامانی که ما را « انسان» می خواستند نه چیز دیگر. از ما خواسته اند به گونه ای عمل کنیم که « زینت» آنها باشیم نه مایه شرمساری شان.

اسلام محتاج اشک ما نیست. ائمه آرزومند ضجه و زاری ما نیستند. حسین(ع) و زینب(س) نه گله ای دارند که سگ بخواهد و نه گلایه ای. آنها یاور می خواهند برای یاری دین خدا و نهضت عاشورا. سرباز می خواهند تا حرمت سرهای بر نیزه رفته را نگاه دارند. مرد میدان می خواهند تا در همیشه زمان میدان از مردان خالی نباشد. آزادگانی را می جویند که از ذلت دوری گزینند. شهید می خواهند تا هر روز بر مدار عاشورا بچرخد و هر زمین عطر کربلا داشته باشد. انسان می خواهند که خلیفه ا.. باشد، که یاور ثار ا.. باشد. هل من ناصر ینصرنی حسین(ع) را فقط انسانها می توانند لبیک گو باشند.

گفته ها و نوشته هایی از جنس قرابت آدمیان با حیوانات با لعاب دروغ و پلشتی موجب وهن عزاداری هستند و در دنیای امروز کافی است روی اینترنت و شبکه های ماهواره ای رود – چنانکه قمه زنی رفت- و دشمنان اهل بیت صلا دهند که ببینید اینها چه موجوداتی هستند و تشیع چه مذهبی!

ما عاشق حسین(ع) هستیم و بر این باوریم که درمان همه دردهای فردی و اجتماعی را می شود در مکتب محرم و عاشورا یافت اما نه با کاهلی و سستی و صرفاً با ضجه و زاری. کربلایی شدن همت می خواهد. نام نویسی در سپاه حسین(ع) بصیرت می خواهد. ایمان می خواهد. برای حسینی شدن باید راه و رسمش را فرا گیریم. باید انسان شویم. حرفی خلاف آموزه های دین نزنیم و چهره منور شیعه را در منظر دیگران ملوث نکنیم.

کربلا را به پهنه همه زمین گسترانده اند و عاشورا را بر همه زمان پو شانده اند تا ما بی بهانه بهای حسینی شدن را بپردازیم. امید که در « کوچه های نجابت» رهروان راستینی باشیم شاید که « کوچه های استجابت» بن بست نشوند.

 




84/10/23
12:34 عصر

محتسبی هم هست

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، جامعه

   روزی در سایت « بازتاب» حکایت طفلکی را خواندم که بر سر بشقاب برنج حسرتی خود جان باخت. روی ترش نکنید. نگویید که اه، باز هم از فقر نوشته است. نگویید که این فلانی هم همیشه تلخ می نویسد و ناامید. آخر منم و این قلم و اگر ذره ای به تأمل واداشتن هم از این قلم نیاید پس به چه کار آید؟!

  آری خواندم که کودکی با استشمام بوی پلو از خانه همسایه، دست به دامان مادر می شود و مادر که دستش خالی است، می رود و بشقابی از همسایه می گیرد. پدر سر می رسد و با خبردار شدن از ماجرا، برافروخته بر گونه طفلش می نوازد و او برنج را نخورده، از دنیا می رود. این قصه نیست. افسانه ای زاییده ذهن قصاصون نیست. خبر است. خبری که این بار به رسانه ها رسید و از این دست بسیارند اخباری که هرگز مجال نشر نمی یابند.

  کافی است چشم بگردانیم در گوشه و کنار شهرهایمان تا در آستانه فصل سرد، تابلوهایی سیاه و زجرآور را ببینیم. تصویرهایی که کم و بیش در همه شهرهای میهنمان با اندکی تفاوت به چشم می خورد. شکل و شمایل و رفتارهایی که همه ما حتماً دیده ایم:

  کودکی نحیف و لاغر که با چهره ای سوخته و سیاه به مردم آدامس می فروشد. زنی که خود را در چادری مندرس پنهان کرده، محزون و شرمگین در گوشه ای سر به زیر افکنده و دخترک خردسالش از شدت سرما کبود شده و مدام دستهای خود را جلوی دهان می برد و در آنها می دمد. پسرک یتیمی که از شدت سرما دستانش کرخ شده و حتی توان نالیدن هم ندارد، با حسرت به انارهای قرمز روی گاری دستی کنار خیابان نگاه می کند و دوستش به کاوش در میان زباله ها مشغول است. مردی سالخورده گوشه میدان مشغول فروش ساک دستی و روسری و... است و با سن و سال زیاد و تن رنجورش هنوز مجبور است تن به کار دهد. مردی میانسال روی جدول خیابان تا کمر خم شده و به دنبال یک نخ سیگار و دودی از مواد مخدر مشغول گدایی است.

  در خیابان ماشینهای تک سرنشین مدل بالا و آدمهای کلاس بالا با غروری تمام و بدون نگاه کردن به دیگران در حرکتند و در کنار خیابان بسیاری در سوز و سرما در انتظار اتوبوس و یا... می لرزند. کودکانی که رویای درس خواندن را با عنوان « کودکان کار» معامله می کنند. مردانی که غیرتشان فراتر از وجودشان است و دوست دارند بمیرند اما نبینند که نمی توانند 2 کیلو میوه برای خانواده خود بخرند.

  در بالای شهرهای ما وقتی پشت ویترین فروشگاههای مواد غذایی می ایستی می خوانی: ران مرغ، شینسل، بیفتک، قزل آلا، میگو، ... و در پایین شهر: دل و جگر و پاچه و زبان گاو، پا و سنگدان و جگر و بال مرغ، سیراب شیردان و جگر سفید گوسفند، و به تازگی در شهرهای بزرگمان خوراک لذیذ! دیگری هم به سبد غذایی پایین شهریها اضافه شده است: دم گاو و کف پای شتر!! بله باور کنیم. باور کنیم و سردرد بگیریم. باور کنیم و بر مسلمانی خود بگرییم. دم گاو برای آبگوشت و کف پای شتر به جای دنبه آن! و اینرا بگذارید کنار عیدی های یک میلیونی و حقوقهای چند میلیونی و نفت بشکه ای بالاتر از 60 دلار و... حرفهای قشنگ و شعارهای زیبا!!

  گوئیا از یاد برده ایم که محتسبی در بازار هست که هرگز چشم نمی بندد بر سختی روزگار بیچاره ها و سخت حساب می کشد از همه! انگار نمی دانیم که اشک درخشان کودکان گرسنه، برق متالیک خودروهایمان را مات و کدر خواهد کرد. گویا باور نداریم که تک اتاقهای مرطوب اجاره ای، لذت ویلاهای شمال را به کاممان تلخ خواهد ساخت. برق اسکناس و صدای سکه ها چشمانمان را کور و گوشهایمان را سنگین کرده است. انگار فراموش کرده ایم که ظاهراً(!) پیرو دینی هستیم که پیامبرش فرمود: یک روز یاری رساندن به برادر دینی بهتر از یک ماه اعتکاف است.

  باد جاه طلبی در مغزمان بیداد می کند و با ژستهای خلسه آور در برج عاجمان لمیده و برای فقر و فاقه خلق، نسخه های بی افاقه می پیچیم. در دم زدن از عدالت چنان استادیم که رگبار خطابه ها و سیل الفاظمان را پایانی نیست اما ثروت و قدرت، این بچه های شیطان با نیروی چموش فریب و افسونشان ما را در احاطه کامل خود دارند و گند ریای ما اطرافیانمان را آزار می دهد. سودجویی و فریبکاری تاجرمسلکانه یا فرصت طلبانه ما راه را بر حق و حقیقت سد می کند.

  چون صاحب زور و سرمایه شده ایم، بر گرده تکیده هر کس که بتوانیم شلاق بهره کشی می نوازیم. لازم نیست سکاندار همه ملک و ملت باشیم یا بهره مند ترین آنان. نه! در هر جا و با هر سمتی که هستیم، همینکه زیردستی پیدا کردیم و خود را بر حتی یک نفر بالا دست یافتیم، شلاق به دست می گیریم و تحکم می کنیم. فراموشمان می شود که خود نیز یکی از همین خلقیم و هر آنچه آموزه های انسانیت و عدالت ورزی است را از یاد می بریم. یادمان می رود که معنی استثمار در دستان پینه بسته نهفته است و معنی استکبار را اشک کودکان بیمار و گرسنه تفسیر می کند. باور نداریم که پیشوایان و وارثان زمین، دستهای رنجور، کودکان یتیم و آواره و خاک نشینان و محرومان خواهند بود.

  در نبرد ثروت و دانایی، همه ما رضاخان شده ایم که می گفت: « استخوان پوسیده یک سرباز دزد می ارزد به صد معلم». آری. جهان مدرن ما سربازان خود را نه از میان خردمندان و پارسایان که از میان ثروتمندان انتخاب می کند و چنین است که ارتفاع ظلم، کلاه از سر انصاف هم می اندازد. و جای جای این دیار بسیارند کسانی که چون فقیرند، در هیچ طبقه بندی جایی برایشان نیست و کسی آنان را به هیچ هم نمی گیرد و شب هنگام دستان خالی خود را با شرم به کودکشان هدیه می دهند.

  برای بد بودن و در شمار اصحاب شیطان قرار گرفتن لازم نیست در ظلم و فساد شهره شهر باشی. نه! شیطانیان امروز در هر لباسی ظاهر می شوند. از من قلم به دست گرفته تا رجال دولت و حتی علمای شریعت!

  گاه بر سر ایمان خویش می لرزم که مباد یک روسپی از من ظاهراً مسلمان و پاکدامن به درگاه خدا مقرب تر باشد. آخر می اندیشم «آن هزار بار بینوا» محصول جهل و فقر است نه نواده ابلیس. محصول بیکاری و تهی دستی و فساد جامعه است نه صرفاً اسیر شهوت و طمع و هرزگی خویش. ما کجا و کی به او درس ایمان و عفاف و تحمل داده بودیم و دردش را مرهمی نهاده بودیم؟ عدالت حکم می کند که دست « نیاز» مستمندان قطع شود تا سرقت نکنند. این نصیحت که « دزدی نکن؛ بد است»، تنها نشانه سیری زیاده از حد شکم ما گویندگان است. امروز این دستش را بریدند، اما فردا که دوباره از گرسنگی به جان آمد و شرمنده اهل و عیال خویش، دست دیگرش را فدیه لقمه نانی خواهد کرد. چنین جامعه ای ام القرای اسلام و کشور امام زمانی نخواهد بود. جامعه ای با سفره های خالی و دلهای پر. جامعه ای با مردان به اشک نشسته و شرمنده از نگاه به چشم کودکان خویش!

  درست است که صاحبان ثروتهایی که باد از جیب مردم می آورد (!)، دارا هستند و همه می گویند که دارا انار دارد اما دلم می گوید: « آنکه خواهد آمد، با دارا قصد مدارا ندارد!»




84/10/21
1:16 عصر

یلدایتان مبارک!!

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: فقر و غنا، جامعه

  این یادداشت را برای نشریه ای نوشته بودم که بنا به مصالحی! از چاپ آن خودداری کردند.

شب نشینی در دیرپاترین شب سال، رسمی است کهن و عزیز که ما ایرانیان همچنان بدان پایبندیم و دلبسته؛ که نه تنها بازخوانی خاطرات خوش دیرین است که بهانه ای است برای صله رحم و با هم بودن و محکم کردن رشته های انس و الفت و تجدید عهدی برای گرم کردن شبهای سرد زمستانی با شعله های مهرورزی و حرمت نهادن به مهتران قوم.

  یلدایتان مبارک اما ...!!

  شادی شب چله را باید خلاصه کنیم در خوردن میوه های رنگارنگ و شیرینی و آجیلهای آنچنانی و شاید کمی پایکوبی و دست افشانی و تمام؟! یلدا همین است آیا؟ در پر شورترین و خاطره انگیزترینش برپایی جشنهای چند صد هزار تومانی و یا میلیونی و دیگر هیچ؟! اگر یلدا طولانی ترین شب سال است یعنی که فقط خوشی و غفلت و بیخبریمان را طولانی تر کنیم و تمام؟! این شادی نهی کردنی نیست و مباد که کسی بر این شادی عتاب آورد اما وقتی در کنار این زیبایی، صحنه های زشت بسیار است، نمی توان چشم فروبست و ندید.

  وقتی پسرک لبو فروش که لپهایش از سرما عین لبوهایش شده و دستهایش نیز، به میوه فروشی آن طرف خیابان خیره می شود که ماشینهای گران قیمت جلویش می ایستند و سبدهای چند ده هزار تومانی میوه می خرند، نمی شود گفت که یلدا سراسر زیبایی است. وقتی می بینی و می شنوی که جوانی ساعت یک میلیون تومانی به دست بسته و 30 میلیون تومان خرج اسپورت کردن ماشینش کرده تا شب یلدا با فلان رفیقش (یا رفیقه اش!) به فلان پارتی برود و در همان ولایت کارگری چون چیزی برای خوردن نداشته، در حال تی کشیدن کف ساختمان دچار ضعف می شود و از هوش می رود، مگر اوقات خوش و کام شیرینی باقی می ماند؟ و فراموش نکنیم این همان کارگری است که پیامبر بر دستانش بوسه می زد و امروز..! وقتی پول تو جیبی بعضی از شازده ها از درآمد یک خانواده بیشتر است مگر می شود یکسره از زیبایی و شادی و نشاط شب چله سخن گفت؟ وقتی در شب چله در پایین شهرهایمان سبدهایی را شاهدیم که اگر با میوه های نیمه پوسیده ای که مغازه دارها دور می ریزند، پر نشود هرگز پر نخواهد شد، چگونه دل به خوشی بسپاریم؟

  نگرانی من از شادی مردمان نیست که چه لذتی بالاتر از اینکه جامعه ات را مملو از شادی ببینی. هراس من از فاصله هایی است که اگر به عدالت پر نشود جز با عقده و کینه پر نخواهد شد و از بذر کینه هم جز درخت نفرت نمی روید که این درخت میوه ای جز عداوت ندارد! ترس من از حرامی نیست. از حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالهاست. بیم من از بیگانه و دشمنی هایش نیست. از خویشهای غافل است. از گریه هایی که به گوش نمی رسد و بغضهایی که نشکفته در گلو می میرد. هراس من از بی خبری است که غافلمان می کند از همسایه مان که نه نانی برای خوردن می یابد و نه ایمانی برای برپا ایستادن.

  دغدغه من حال و روز آدمیانی است که شمشیر بران نیاز، به مغز استخوان صبوریشان رسیده است. مردانی با جیبهای خالی و دلهای پر(!) که گاه چنان در فشار نداری و بیکاری چلانده شده اند که گویی منتظر بهانه اند تا عقده شان بترکد و وای که گریستن مرد چه وحشتناک است و دردناک!

  ناراحتی من از این است که می بینم موشهای طاعونی قلب سوزان شیرهای نجیب را در قفس می جوند و شیرمردان، درهم شکسته، خرد شده و متلاشی روزگار می گذرانند.

  نغمه شاد از سازی بر می آید که آرشه ای خوش بر آن کشیده شود. زیر دندانه های اره دوسر فقر و بی عدالتی که به جان جنگل سر سبز انسانی افتاده است، جز فریاد مرگ رگی که در اعماق جان آدمیت از هم می گسلد، در انتظار چه می توان بود؟

  راه دوری نرویم. قحطی کشیدگان آفریقا و بدبختان و تیره روزان آن سوی مرزها را نمی گویم. داخل مرزهای خودمان، در بطن میهن اسلامی مان، حتی در مذهبی ترین شهرهایمان، کم نیستند کسانی که در حسرت یک دست لباس گرم در آستانه فصل سرد مانده اند. چشمانی که گاه ثانیه های به در ماندنشان، سالی به طول می انجامد! کم نیستند عشیره خدا در زمین که خداوند برایشان آبرو گرو گذاشته تا دیگر بندگانش وعده او را باور کنند و به یاری محرومان بشتابند تا او خود ده چندان پاسخشان دهد. بر محرومان چشم بسته ایم یا وعده خدایمان را باور نداریم؟ مباد که دریابیم نه بر نفس خود امیریم و نه بر حق خود قانع و نه برای احقاق حق دیگران پای در راه!

  بر ماست که احساس انسان بودن خود را به کمال در دستگیری از دست به زانو ماندگان نشان دهیم و مهربانی ایرانی را جلوه ای دیگر ببخشیم و جانمان را در زلال نوع دوستی جلا دهیم. حیف است این آینه های خداوندی در گذر زمان، غبار زمین بگیرد. حیف است این گوهرهای شب چراغ مردانگی و مهربانی، در پس لایه های غفلت، از تماشای فرشتگان دور بماند. حیف است این زیباترین خلق خدا، زیباترین خلق خدادادی خود را به تماشای فرشتگان نگذارد.

  وقتی سبدهای میوه چند ده هزار تومانی را به خانه می بریم، یادمان باشد اطرافمان کسانی هستند که دیری است از میوه جز تماشا نصیبشان نشده است. باور کنیم که تنها با هزار تومان کمتر، می توان چراغ چله را در خانه دیگران هم روشن کرد و آن وقت است که یلدا، چه چلچراغ نورانی و دوست داشتنی خواهد داشت. آن وقت است که مهربانی در چشمها شعله می کشد و حتی در طولانی ترین شبها هم از ستیغ هر انگشت دست خیران خورشیدی طلوع می کند.

  گیرم بپذیریم که با یک گل بهار نمی شود، اما برای تماشای بهار باید نسل گلها را تکثیر کرد. چنانکه از یک شمع افروخته می توان هزاران چراغ روشن کرد و سپاه تاریکی را درهم شکست. مهم اینست که عزمی بر رقم خوردن بهار باشد و اراده ای برای روشنی.

  کافی است باور کنیم اگر در خانه هموطن ما خاموشی است، گناه همه ماست و اگر فقر و نیاز می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نباشد، همه ما مقصریم که تسلیم و تن داده به این وضعیم و معلوم است که فاتح هیچ وقت سرزمین گشوده شده را ترک نمی کند و از فتح دست نمی شوید.

  اگر در دیارمان خاموشی باشد و بشود سرزمین مردگانی که نفس می کشند، گناه از همه ما خاموشان زندگی نشناس و تن رها کرده به بودن بی فایده است.

  یلدا بر همه ایرانیان مبارک اما باور کنیم که اگر شب یلدا برایمان بلندترین شب اندیشه های فراتر از روزمرگی ها باشد، به فیضی رسیده ایم که از هفتاد سال عبادت برتر است و افسوس بر ما اگر این شب هم به شبهای دیگر غفلت بپیوندد.